پروانه.........................
پروانه.....................................
دنبالم راه افتاده بود و فرياد مي زد پروانهههههههههههههههههههههههههههه
سرم را برگرداندم.
آخرين پله پل ...
پروانههههههههههههههههههه
پيله ام را باز كردم و پرواز كردم.پرواز كرديم با هم.
اين خواب ديشبم بود.پروانه بودم با بالهاي آبي و صورتي و سبز.
اينكه با دستاي خودمون بدن پاكت رو بشوييم و ببوسيم و تو گوشت يواشكي حرف بزنيم
و خدا حافظي كنيم.
ولي به قول خودت دنياست.لعنت به اين دنيا رفيق.
دوشنبه صبح مهين در قبرستان مورد علاقه اش در اهواز در دل خاك آرام مي گيرد.
او آرام مي گيرد و ما آتش.
بر سر عشق چه آمد؟
خدايا امان بده تا قديمي ها را ديليت كنم بعد در خدمت هستم.
پي نوشت:مهين را هنوز در دل خاك نگذاشته ايم.
تكان دادم.گاز داد.همه چراغها سبز شد.ما الان در آسمانيم.
-اين روزگار از روز اول تا حالا بي انصاف بوده و هست و خواهد بود.اين انصاف نيست.كلا
هيچي انصاف نيست.
-خواب ديدم عقاب شده ام.همراهم هم يك عقاب نر بود كه فرانسوي حرف مي زد.روي
قله اورست نشسته بوديم.مطمئنم كه اورست بود.مدام با من فرانسوي حرف مي زد.
دو دستي زدم تو سرم :خدايا تو مملكت غريب عقابم كردي حداقل يك شوهري عنايت
مي كردي كه زبونشو بفهم.
-سگ معروف همسايه -جك-امروز صبح پابه پاي من تا سر كوچه آمد.من از ترس در حال
مردن .اولش متوجه نشدم.مردم با تعجب به من نگاه مي كردند و خودشان را كنار مي
كشيدند.تو دلم مي گفتم حتما جذامي چيزي گرفته ام كه اين طوري زل مي زنند و فرار
مي كنند.دستي به سر و روم كشيدم كه يك دفعه سگي در هيبت گرگ را درست كنار
بند كيفم ديدم.چند ثانيه به روي خودم نياوردم و بعد مثل يوزپلنگ به سمت سبزي
فروشي دويدم.مرد سبزي فروش خوشحال از اين اتفاق مدام مي گفت:عجب سگيه.
خدا كنه صاحبش هميشه ولش كنه تو كوچه.
پي نوشت:خدايا خودمو به تو مي سپرم.
پي نوشت:اين هم كشف امروز من.
بعضي كتابها،بعضي داستانها،بعضي صفحه ها،بعضي خطها،بعضي جمله ها،بعضي كلمه ها آدم را
ويران مي كند.
ويران و متلاشي و از هم پاشيده و له شده .درست مثل همين كتاب «بلوار دلهاي شكسته» نوشته
استاد دوايي.
براي من كه از بچگي عاشق و شيدا بودم و تمام روزهاي نوجواني ام در كوچه بن بست پر از درختهاي
اقاقي و
درس خواندن دسته جمعي زير درخت توت و اقاقي گذشت ،اين كتاب يعني سفر در زمان.زماني كه
بهترين روزهاي
زندگي ام را همان جا جا گذاشتم و حالا اين جام.اين جايي كه نه درخت دارد و نه بلواري ،ولي پر از دل
شكسته است.
پي نوشت:ببين چه بي پروا ره تو مي پويم.
هر هفته با مهمانهاي وقيح روبرويم دست به يقه مي شدم يا هرچه از دهنم در آمد به
آدمهاي بي ادب آن طرف خط تلفن مي گفتم.
-خدا مرا شناخت و شاخم نداد وگرنه همه دكترهاي چشم چران و كثافت كه هنگام
معاينه ازت اسم عطرت را مي پرسند را با كاتيوشا به آن دنيا مي فرستادم.
-خدا مرا شناخت و شاخم نداد وگرنه اگر جاي محمد رحمانيان بودم و نمايشم مجوز اجرا
نمي گرفت،صد روز اعتصاب همه چي مي كردم.
-خدا مرا شناخت و شاخم نداد ،ولي اگر شاخ مي داد.آخ اگر شاخ مي داد.
پي نوشت:دكترم يك ليست گذاشت جلوي روم كه اينارو نبايد بخوري.
ببخشيد پس من چي بخورم؟
-شما كوفت بخور.
كه مي بينم. انگار نه انگار.
ديگر از اشتباهات و گه اخلاقي به اصطلاح دوستانم نمي گذرم.هر توهين و بي احترامي را
به حساب بچگي و موقعيت بدشان نمي گذارم.ديگر دلم برايشان نمي تپد.حتي براي
كساني كه مرا به آغوش مي كشند و از تنگي دلشان مي گويند.انگار نه انگار شده ام.از
كنارشان مي گذرم.انگار كه نمي شناسمشان.حتي سلامشان را نمي شناسم.
تقصير من نيست.خودشان خواستند كه بگذرم و پشت سرم چيزي باقي نگذارم.
همه از جبر و زور و بي انصافي خداست كه دور هم و دور ما جمع شده اند.
من چطور مي
توانم در اين آشفته بازار از خودم اختياري نشان بدهم.
من چطور مي توانم جلوي اراده خدا
بايستم.خدايي كه گفته اختيار دست خودتان است ولي حساب كتاب دست ماست.
من كجا
اختيار داشته ام جز انتخاب به اجبار.
پي نوشت:
ايکاش کـــه جــای آرمـيـــدن بــودی
يــا ايـن ره دور را رسيـــــدن بــودی
کاش از پی صد هزارسال از دل خاک
چون سبــزه اميــد بر دميــــدن بـودی


