روياي من دختري سوار بر اسب است كه از بياباني داغ و بي علف به دشتي
پر از گل لاله و نسترن و درختهاي گيلاس و شاتوت و بوته هاي تمشك مي رسد.
-من در رويا هايم زبل خان مي شوم.از دل جنگلهاي مخوف با هزاران حيوان نا
شناخته جان سالم به در مي برم .
-من در روياهايم عكاس مي شوم.يك عكاس معروف خيلي بهتر از محمد رضا
شاهرخي نژاد حتي.
-در روياهايم نقاش مي شوم.با يك بوم سپيد.
-در روياهايم آزادم آزاد آزاد.
-در روياهايم اهل سفرم .يك روز اين جا يك روز يك جاي ديگر با يك كوله خاكي رنگ.
-من در روياهايم مي ميرم .كنار مادرم مي نشينم و از دلتنگي هايم مي گويم.
هميشه با لبخند نگاهم مي كند و سر تكان مي دهد و بعضي وقتها از حرفهايم
از خنده ريسه مي رود.بعضي وقتها دعوايم مي كند.برايم دلمه و كوفته درست
مي كند و شال مي بافد و هي اندازه ام را مي گيرد.اشكهايم را پاك مي كند
و موهايم را مي بافد و مدام غر مي زند :بچه كه بودي موهاتو كه مي بافتم هر
بافتش به چه كلفتي بود.حالا نگاه كن مثل دم موش شده.
-من در روياهايم يك زن دوره گرد و كولي ام با لباسهاي رنگي و گوشواره هاي
بزرگ و گيتاري در دست.
-من در روياهايم دختري هستم بي غصه.بي درد .