تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی

آن شرلی با موهای مشکی

شرح وقایع روزانه

دعوت شدم به رويا بافي:

روياي من دختري سوار بر اسب است كه از بياباني داغ و بي علف به دشتي

پر از گل لاله و نسترن و درختهاي گيلاس و شاتوت و بوته هاي تمشك مي رسد.

-من در رويا هايم زبل خان مي شوم.از دل جنگلهاي مخوف با هزاران حيوان نا

شناخته جان سالم به در مي برم .

-من در روياهايم عكاس مي شوم.يك عكاس معروف خيلي بهتر از محمد رضا

شاهرخي نژاد حتي.

-در روياهايم نقاش مي شوم.با يك بوم سپيد.

-در روياهايم آزادم آزاد آزاد.

-در روياهايم اهل سفرم .يك روز اين جا يك روز يك جاي ديگر با يك كوله خاكي رنگ.

-من در روياهايم مي ميرم .كنار مادرم مي نشينم و از دلتنگي هايم مي گويم.

هميشه با لبخند نگاهم مي كند و سر تكان مي دهد و بعضي وقتها از حرفهايم

از خنده ريسه مي رود.بعضي وقتها دعوايم مي كند.برايم دلمه و كوفته درست

مي كند و شال مي بافد  و هي اندازه ام را مي گيرد.اشكهايم را پاك مي كند

و موهايم را مي بافد و مدام غر مي زند :بچه كه بودي موهاتو كه مي بافتم هر

بافتش به چه كلفتي بود.حالا نگاه كن مثل دم موش شده.

-من در روياهايم يك زن دوره گرد و كولي ام با لباسهاي رنگي و گوشواره هاي

بزرگ و گيتاري در دست.

-من در روياهايم دختري هستم بي غصه.بي درد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:31  توسط اکرم احمدی  | 

پیاده روهای زیادی منتظر من هستند که تو تنهایی هام روشون راه برم .

ساختمانهای بلند زیادی منتظر من هستند تا یک روز از بالاشون بپرم و بپکم.

گورهای خالی و آفتاب خورده زیادی هستند تا یک روز توشون آروم بگیرم.

چشمهایی اما ندارم که یک روز بعد از یک پیاده روی طولانی روی پیاده روهای جدید و پریدن از یک

ساختمان بلند و خوابیدن تو گور خالی ُ حتی برام نگران بشن و کمی خیس.

پی نوشت:پس تا پیدا شدن چشمهای نگران صبر می کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:16  توسط اکرم احمدی  | 

نشسته ام و رویا می بافم.با دو تا میل متوسط و یک گونی پر از کامواهای رنگی .می بافم و می بافم.

کسی کنارم نشسته .من کنار او نشسته ام.رویا می بافم و رویا می بافیم.

کسی کنارم نیست . من کنار کسی نیستم .رویا می بافم و رویا می بافد؟

روی آب خوابیده ام به پشت.رویا می بافم .با کامواهای رنگی اما خیس.با چشمهای باز اما خیس.

نشسته ام رویا می بافم کنار ساحل . با کامواهای رنگی یک گونی کاموای خیس.ازدل آب قایقی

به ساحل می نشیند:پیدایش کردیم.نیست. تو این دنیا نیست دیگر .با این کامواها وسط آب پیدایش

کردیم.

نشسته ام و رویا می بافم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:26  توسط اکرم احمدی  | 

-بعضی روزا می شینم به احوالاتم  فکر می کنم.اینکه خوبم یا بد ؟ بعضی وقتها راه می رم و به خودم

فکر می کنم.اینکه خوبم یا بد؟بعضی وقتها از پله ها که پایین می رم یا بالا می رم  به خودم فکر می کنم

اینکه خوبم یا بد؟همین الان نشستم و به خودم فکر کردم .دیدم خیلی خوبم خیلی خیلی خوبم.از صبح

این جوری شروع شد:

-خانم ببخشید چه جوری میشه رفت فلسطین؟

-والله درست نمی دونم.باید برید سفارت حتما درخواست ویزا بدین و از این کارا دیگه حالا چرا فلسطین

میون این همه کشور؟

-واسه اینکه می خوام برم سینما فلسطین.

-وا مگه تو کشور خودمون سینما پیدا نمی شه؟

-چرا .شما شوخی می کنید یا منو دست انداختید؟

-چرا باید شمارو دست بندازم؟

سرشو انداخت پایین و زیر لبش گفت خدا شفات بده.

کلا من خوبم یا بد؟

خوشم با خاطراتم لطفا اینو ازم نگیرید که نامردیه.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:56  توسط اکرم احمدی  | 

دلم  می خواد صبح که از خواب پا می شم چشام به گلدون شمعدونی باز شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:18  توسط اکرم احمدی  | 

ديليتت كرده ام.پاك پاك پاك پاك.نمي دانم كه كجايي كه چطوري و چه حالي .پاكت كرده ام.

نمي دانم به چه راهي به چه جايي به چه نامي .پاكت كرده ام.

رنگ پيرهنت را نمي دانم و اين كه هنوز كتان قهوه ايي مي پوشي با كفش مارك دار.پاكت كرده ام.

صدايت هنوز خش دارد و آن غرور؟پاكت كرده ام.ديليت كامل.

هنوز وقت رانندگي كج مي نشيني؟دستت هنوز زير چانه ات هست؟پاكت كرده ام.

ساكتي هنوز؟كم حرف مي زني؟غر مي زني هنوز؟پاكت كرده ام.

فصل داغ گرما.امسال هم شنا مي كني؟پاكت كرده ام.

كافي ميكس چي ؟سرت ديگه گيج نمي ره از خوردن زيادشون؟پاكت كرده ام.

من چي ؟نگرانم مي شوي؟سوژه عكسم چي ؟با لبخند و حوصله برايم فيگور مي گيري هنوز؟

پاكم كرده ايي؟

پاكت نكرده ام هنوز.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:22  توسط اکرم احمدی  | 

از اون روزای داغ که آفتاب بیشتر از روزای دیگه زورشو می زد ولی ما ..انگار نه انگار شاد و سرمست.دلم

خرداد پیروزی می خواد.

خرداد پیروزی با رنگهای سبز.سبز سبز سبز.

پی نوشت:من چه سبزم و زیبا امروز و چه اندازه تنم هشیار است.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط اکرم احمدی  | 

دنیا همینه عزیزم.این. می گه و سرشو تکون میده و من می مونم و یک دنیا فکرو فکرو فکر

یک دنیا سوال.

ببخشید آدمهای دورو دو چهره -نون به نرخ روز خور-زیر آب زن -کثیف-تنگ نظر و بخیل-این روزها

زیاد شده یا به چشم من زیاد میاد؟

پی نوشت:لطفا نگو دنیا همینه عزیزم.عق به این دنیا با همه آدمای این جوری اش.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:35  توسط اکرم احمدی  | 

دنیا همینه عزیزم.این. می گه و سرشو تکون میده و من می مونم و یک دنیا فکرو فکرو فکر

یک دنیا سوال.

ببخشید آدمهای دورو دو چهره -نون به نرخ روز خور-زیر آب زن -کثیف-تنگ نظر و بخیل-این روزها

زیاد شده یا به چشم من زیاد میاد؟

پی نوشت:لطفا نگو دنیا همینه عزیزم.عق به این دنیا با همه آدمای این جوری اش.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:35  توسط اکرم احمدی  | 

شاید یک روزی گم شدم.پر از آب

مثل یک اقیانوس یا پر از درخت باشه مثل یک جنگل یا پر از شن باشه مثل یک کویر یا...ولی آدم نباشه کلا

هیچ کس نباشه کلا.گم بشم گم و گور.

گم و گور

گم و گور.مثل یک ساعت پیش که تو ساحل گم شده بودم و پام تو صخره ها زخمی شده بود.گم شده بودم

و رها.

پی نوشت:پام هنوز لای صخره گیر کرده .آب دریا بالا اومده.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:1  توسط اکرم احمدی  |