تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی

آن شرلی با موهای مشکی

شرح وقایع روزانه

امشب عروسی برادر صمیمی ترین دوستمه .

امشب کلی کار دارم وکلی چیز باید بخرم .

امشب حوصله ندارم .امشب غر زیاد می زنم.

+نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت11 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

کاش می شد به دردو غصه فکر نمی کردم .کاش می شد وقتی به پسری که دانشگاه قبول شده ونمی تونه هزینه لعنتی دانشگاه ازاد را بده الکی امید  نمی دادم.کاش وقتی یاد مادرم می افتم سریع بغض نمی کردم ومی تونستم باهاش حرف بزنم نه اینکه هق هق جلوی هر کاری رو ازم بگیره.کاش می شد الان اره همین الان تاب سوار می شدم وهی می رفتم بالا باز می امدم پایین. کاش می شد برگردم به کودکی اره دردم اینه می خوام برگردم من میخوام برگردم به کودکی توی این باغ بزرگ من کجا خوابم برد من می خوام برگردم د نبال معصومیتهای از دست رفتم .یکی دستمو بگیره اقا من دارم تو دنیای بزرگا زیر دست و پا له می شم می شه کمک .کاش سرما هم نمی خوردم تازشم الان سرما خوردم وسرم درد می کنه خداییش چه ارزوهای محالی دارم وقتی می گن چه دنیای کوچیکی داری خواهر خب درست می گن دیگه.

+نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت4 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

اصلا حال وروز خوبي ندارم نمي دونم چه مرگم شده حس خوبي ندارم كارم زياده شدم جور كش بچه ها

ميثم مطلب كم مياره من بايد كمك كنم الهه تنبلي مي كنه من بايد به جاش كار كنم خلاصه گيري كرده ام عجيب البته من كم نمي يارم حرفه اي به من ميگويند ديگه.من الان يك حس ديگه هم دارم سرم گيج ميره از بس بادام زميني خوردم.دلم هم كمي درد مي كنه واي فعلا دارم از درد مثل مار به خودم مي پيچم.

+نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت1 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

ارام باش. تفکر کن. توکل کن. انگاه می بینی دستان خداوند زودتر از تو دست به کار شده حالا استینهایت را بالا بزن وشروع کن.شروع می کنم. دیروز با لیلی وتور ندا اینا رفته بودیم باغهای کندلوس .یک جای بکر و دوست داشتنی جاییکه فکر می کردم خودم کشفش کردم وبرام خیلی جالب بود .کندلوس موزه هم داشت .چیزهای جالبی هم داشت انهم با چه قدمتی ولی چه فایده هیچ امنیتی وجود نداشت هیچی نه ماموری نه دوربین امنیتی نه حفاظی نه قفل محکمی هیچی نبود اگه یک کم دوز دزدی بچه های ما بالا بود دیگه نه خبری از تلویزیون سال ۱۹۰۴ بود نه از رادیوی ناصر الدین شاه ونه از سحر وطلسمهای جادوگران فسیل شده .موزه کندلوس در بالاترین نقطه ده کندلوس ساخته شده و کلی زحمت کشیدیم تا بالا رفتیم ان هم با ان بچه های تنبل راه نرفته .بعد از موزه هم رفتیم پایین و یک جای خوب برای ناهار پیدا کردیم کنار رودخانه که متاسفانه فضولات انسانی واشغالهایی که از خودشون جا گذاشته بودند جایی برا نفس کشیدن سبزه های کنار رود هم نگذاشته بود بعد هم اوجاق زدیم وبساط جوجه راه افتاد ولی من خیلی گشنه بودم و گشنه هم ماندم اخه یک اقایی پیش من نشسته بود ولقمه های منو می شمرد در این حالت اب هم از گلوی کسی پایین نمی ره چه برسه به جوجه .خلاصه روز خوبی بود با بچه های خوبی اشنا شدیم از محسن عمو توری گرفته تا ارش وعلی ورضاومحمود ومهدی وسیامک وعاطفه ومهدی وهمسرش وندا ی خودمونو وبقیه خیلی خوب بودند.راستی یک چیز مهم در راستای غر زدن اینکه موزه بوی بدی می داد و برای همین حال همه بد می شد و هیچکس نمی تونست تمام ساختمونو خوب بگرده قابل توجه مسئولان عزیز موزه کندلوس .و بعد هم راه افتادیم به سمت تهران کثیف .البته احتیاج زیادی به یک جای مهم هم داشتیم که باز هم با مخالفت اقایون روبرو شدیم ولی وقتی ماشین یک جای خیلی تمیز که حتی اب هم نداشت نگه داشت خود اقای راننده که غر می زد مثل فشنگ وارد دستشویی شد .تازه تو راه بر گشت تسمه پروانه ماشین هم پاره شد ویک توفیق اجباری پیدا کردیم برای بارون خوردن.

+نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت3 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

ديروز همش حال عصب داشتم امروز هم  پس نتيجه مي گيريم امروز بدتر از ديروز .

امروز همه از تو قيف روزنامه شرق حرف مي زدند ولي من همچنان حال ندارم.

دلم يك اتفاق خوب مي خواد يك چيزي مثل زنگ زدن مثل حرف زدن مثل ووووو

ديروز با ليلي رفيم استاديوم ازادي ركورد گيري وزنه ذبردارا بود ما هم با دعوت قبلي مثل خانمهاي مودب در بدو ورود رفتيم جايگاه خبرنگاران ولي باز هم مثل هميشه اندر احوالات خودمان بوديم من وليلي ودر حال ديدن ركورد زدن غيور مردان تيم ملي كه يك اقاي بي سيم به دست وارد شد و خيلي مودبانه از ما خواست سالن را ترك كنيم ما هم مثل بچه هاي حرف گوش كن رفتيم بيرون البته به مقدار زيادي غر هم زديم ولي اصلا دلمان خنك نشد اقاي بي سيم به دست حرف هيچكس را قبول نداشت نه حرف علي مرادي رئيس فدراسيون وزنه برداري را نه حرف داراب رياحي نايب رئيس را خلاصه بعد از كلي ناز ونوز مارو به طبقه دوم راهنمايي كردن تا از انجا بچه هارو ببينيم والبته گزارشي هم تهيه كنيم  اما دليل اقاي حراستي خيلي جالب توجه بود ما دو تا دختر بوديم وهنگام ورود وزنه بردارها اگر خداي نكرده چشمشان به ما مي خورد چه گناهي مي كردن؟واي .راسيتي دلم خنك شد كه رضا زاده وزنه نزد به نظر من داش حسين فقط به خاطر ظلمي كه به ما شد ركورد گيري را تحريم كرد نه خدائيش؟

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت4 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

این سان نشود نشاید ای عشق

بر شیوه تو نباید ای عشق

بنشینم وصبر پیشه گیرم

تا چشم تو در بیاید ای عشق

اخی دلم خنک شد حال عشقو باید گرفت .یک خبر با مزه این روزا چقدر کاریکاتوریست بی دقت پیدا میشه شرق به خاطر یک کاریکاتور دوباره توی قیف شد .جالبه نه

یک چیز دیگه هم هست که نمی تونم بگم شدیدا خصوصی وکاملا شخصیه ها ها ها حرصتون گرفت خب نمی تونم بگم بابا جونی

+نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385ساعت3 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

واقعا نمی دانم چه احساسی دارم خوشحالم یا ناراحت می خوام گریه کنم یا بخندم حوصله دارم یا ندارم جایی برم یا نرم چیزی بخورم یا نخورم بخوابم یا برای همیشه بیدار بمونم اصلا بمیرم یا زنده بمونم نمی دونم واقعا نمی دونم  فعلا هیچ برنامه ای ندارم تازگیها  یه حس خاصی دارم مثل اینکه می خواد اتفاق جدیدی بیفته نمی دونم نکنه بد باشه شاید هم خوب باشه اگه خوبه چرا دلم شور می زنه اگه بد باشه چی شاید هم خوب باشه می دونم دارم چرت و پرت می نویسم ولی شاید هم خوب باشه تردید دارم نکنه بد بشه چی کار کنم خوب می شه  اصلا قاطی هستم اساسی غافلگیر شدم به خدا انتظارشو نداشتم حالا نمی دونم چی کار کنم وای کاشکی یکی بود بهم می گفت همین طوری سر بسته چی کار کنم بمونم بگم اره یا بذارم برم وای خدا چرا جوابمو نمی دی روزای عید که تموم شده سرت هم خلوته پس لطفا گوش کن چی کار کنم؟

+نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت11 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

همیشه زودتر از ان چیزی که فکرش را می کنم می فهمم که چی سرم امده این روزا دلخوش سیر ی که هیچ مثقالی هم پیدا نمی شه خلاصه اینکه بازم دلم گرفته هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر تنها بشم ولش کنید یاد غصه هام که می افتم بغض لعنتی مجال نمیده و می خواد غصه هامو اب کنه  

+نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت12 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

ديگه از همه چيز و همه كس مي ترسم از هواپيما سوار شدن مي ترسم از اينكه اتفاق جديدي در كمين باشه مي ترسم به خدا به ارامش احتياج دارم خيلي فجيع دوست دارم استراحت كنم جايي برم كه كسي منو نشناسه حوصله هيچ چيزي رو ندارم  حوصله كار وزندگي اصلا حال ندارم اين جا بمونم  مي خوام برم كاش مي تونستم برم ماسوله يك اتاق اجاره كنم و براي هميشه بمونم كاش كسي منو نمي شناخت كاش من  ول كن بابا من امروز غم و غصه دارم به اندازه يك دريا با خدا هم كه فعلا حرفي ندارم

+نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت10 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

وقتي مطلبت كم مي شه بايد چه كار كني مخصوصا كه پاي صفحه متوجه بشي مطلب كم شده البته تقصير من نيست همش زير سر ليلي من بي گناهم و حالا در اند مظلوميت بايد دوباره مصاحبه كنم با همون اقا و درباره همون موضوع حالا تصور كنيد قيافه من وقتي با اون اقا تماس مي گيرم و دوباره درباره همن مطلب ازش سوال مي كنم خدا از سر تقصير كسي كه مطلب منو گم كرده نگذره ا لهي امين.يك موضوع ديگه هم هست من در يك اقدام انتحاري با الهه رفتم رشت تو راه كلي خنديديم كلي هم خوش گذشت.

+نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت2 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

امروز تولد داريم فردا هم تولد داريم فقط من موندم براي كيكهاي تولدمون چند تا شمع بايد بذاريم  رياضي من ضعيفه .هميشه اين دو تا برادر يك جورايي برام قابل احترامند خيلي عزيزند هميشه تو خيالم با هم مي بينمشون هيچوقت نشده تنها تصورشون كنم با هم ودر كنار هم خوش تيپ و با كلاس كوچيكه اين طور كه ميگن خوشگلتر بوده بزرگه هم خوش تيپ تر هر دو تا شون هم تو يك جا مرن پيش خدا راستي  چقدر بايد شمع بخريم .از تولدها كه بگذريم من امروز خوشحالم دليلش هم اينه كه سفرم لغو شده و با اوضاع نامناسب روحي كه داشتم به اين سفر تنهايي زوري نمي رم البته الهه ميره اونهم زميني كلي داره حرص مي خوره مي گه زميني برم گرمم مي شه قاط ميزنم بيچاره نمي دونه هميشه در حاله قاطه تا رشت بايد با اتوبوس بره طفلكي خدا به ما صبر بده بعد از اينكه از رشت يرگشت چه جوري غر غراشو تحمل كنيم.

+نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت11 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

كجايي خدا كجايي خدا كجايي خدا كجايي لعنتي كو مهربونيت كو  كجايي خدا كجا قايم شدي پشت كي بيا بيرون خدا كجايي خدا دل دوستم شكسته نمي تونم غمشو اشكشو دردشو ببينم كجايي خدا دل منم شكسته كجايي خدا كجايي خدا كجايي نترس بيا بذار باهات حرف بزنم نه هيچي نمي گم فقط نگات مي كنم خدا ما كه به غير از تو كسي را نداريم ديدي بازم تنهامون گذاشتي رفتي كجا رفتي خدا كجايي خدا

+نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت11 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

وقتي كسي بهت زل مي زنه چي كار مي كني ديروز بعد از مدتها تنهايي اتوبوس سوار شدم اتوبوس سواري چند تا مزيت داره كه تازه ديروز كشفشون كردم ۱- ساده و بي ريا مي چسبيد به هم البته خانما به هم اقايون هم بهم ۲-خيلي راحت مي تونيد زل بزنيد به روبرويي بعد كه كلي تو صورت طرف دقيق شديد مي تونيد دست بر داريد وبه سراغ كفش مانتو وكيف روبرويي برويد۳-مي تونيد سر هم غر بزنيد از دنيا بناليد و مردهارو نفرين كنيد ۴-مي تونيد به هم گير بديد مثلا چرا مي چسبي به من -يك كم برو كنار -و يا حتي از بوي عرق ودهن بغل دستيتون هم مي تونيد گله كنيد خلاصه خيلي با حاله زندگي مي شه كرد تو اتوبوس  من كه از اين به بعد هر وقت دلم بگيره وهوس گير دادن به يكي پيدا كنم حتما مي رم اتوبوس سواري -از اتوبوس كه بگذريم من اخر هفته دز يك اقدام غير منتظره از رئيسم بايد برم ماموريت سرعين اردبيل تا حالا نرفتم راستش مسافرت تنهايي را اصلا دوست ندارم كلي غصه خوردم كه تنهايي چي كار كنم كجا برم  الهه داره ميره رشت من مرم اردبيل ليلي هم همين جا ميمونه -يك چيز ديگه نه ولش كن خسته شدم

+نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت10 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

خیلی با مزه است باید حتما بنویسمش وگرنه دلم می ترکه یکی از دوستای صمیمی من خیلی با حاله این روزا که من سر در گمم و خیلی پرت می زنم می خواد منو کمک کنه برای همین پیشنهاد داده مسیحی بشم خداییش با مزه نیست کتاب رد پای خدا در تاریخ نجات را هم معرفی کرده کتاب این جوری شروع شده خدای قادر و یکتا همواره به دنبال انسانهایی بوده است که با یک شناخت قلبی وعقلی به او مایل شده واو را محبت نمایند نه ااینکه به صرف پاره ای سنتها وتنها به دلیل اینکه در اعتقادات خاصی متولد شده و رشد یافته اند خدایی را بپرستند که هیچگونه شناخت شخصی از او نداشته باشند پس هدف ما محکوم کردن یک باور نیست و...........دوستم وقتی پیشنهاد داد اصلا فکر نمی کرد  با قهقهه من روبرو بشه تو دلش حتما می گفته دختره خل وچل شده زودی قبول می کنه ولی خیلی جالبه چرا من من که روی ماه خداوند را هم می بوسم چرا فکر کرده می خوام از مسلمونی بزنم بیرون من که موجی نفر ستاده بودم شاید بعضی وقتا با  خدا درگیر می شم ولی دوست دارم مسلمون باشم و با خدا بحث کنم  اخ می چسبه بعضی وقتایی که به علی قسمش می دی  ... همه اینارو گفتم که بدونی از اینکه مسلمونم راضی ام  مسیح هم دوست دارم ولی نه بابا چی کار به من دارید  خدا روزیتونو جای دیگه حواله کنه وای چقدر نوشتم برای من با تایپ وحشتناکی که دارم رکورد خوبیه

+نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت3 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

دیگر کجا می توانم پیدا کنم معصومیت از دست رفته ام را رویا های از دست رفته ام را کودکیم را سایه درختها کجا رفته اند جایی که خانه ام را می ساختم.....................................................................این روزا همه از مهدی اخوان ثالث می نویسن پانزده سال از رفتنش گذشت روانش شاد .من امشب امدستم وام بگذارم  یا زمستان یا لحظه دیدار نزدیک است یا همی ما دو دریچه روبروی هم اگاه زهر بگو مگوی هم هروز سلام و پرسشو خنده هر روز قرار روز اینده.یک شعر دیگه با مزه هم به زبان محلی داره یادم نمیاد خطاب به کی ولی می گفت یه چیزی بگم دردت کنه شاید یه روزی مردت کنه.

+نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت10 قبل از ظهرتوسط اکرم احمدی | |

بعضی وقتها دلم نه دلم نه خودم ازدست دوستای به ظاهر صمیمی ام ناراحت می شم خیلی زیاد وحشتناک طوریکه دیگه /بگذریم دنیا بالا وپایین زیاد داره والان مدتیه من در پایین دنیا هستم و نمی دونم کی به بالا بر می گردم و.فیلم کافه ستاره را ببینید چون ممکنه از دست بدیدش درسته تلخه پر از غم وتاریکیه ولی صادقانه است عاشقانه و درگیرانه کلی هم دیالوگه قشنگ داره

+نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت1 بعد از ظهرتوسط اکرم احمدی | |