تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
حالم از هر چی مرده بی غیرته بهم می خوره از اینکه دارم بی پرده می نویسم خوشحالم پس می نویسم .تا اونجایی که امکان داره خودمو چسبوندم به در ولی فایده نداره.هر چی جمع تر می شینم پاهاشو بازتر می کنه .فشار دستگیره در  رو پهلو م احساس می کنم .بازم جمعتر و جمعتر .نخیر فایده نداره مثل پرگار هی بازو بازتر می شه وقتی بهش نگاه می کنم حداقل ۶۰ سالو داره عقم می گیره  .اعتراض که می کنم راننده از همه جا بی خبر منو ارشاد می کنه :ای بابا چه اشکالی داره خانم تا هفت تیر چیزی نمونده حالا این بنده خدا به شما بچسبه چی از شما کم می شه .

پی نوشت:چقدر چیز جدید کشف کردم که یادم رفته بود بنویسم.یک :دوره وزمونه فداکاری گذشته این مال نسل منو گذشته ها بود از بچه های متولد ۶۰ به بالا نباید توقع از خود گذشتگی داشته باشیم .دو:بارون که می یاد اگه چاه خونتون پر باشه بوی مطبوعی خونه رو پر می کنه .سه :وقتی ماتیک بزنی لبات ترک نمی خوره.چهار:پر کفترو که ببری جلد می شه .پنج: ادمای دو رو چه زود رنگ عوض می کنند این چه زود شاید بعضی وقتا به ساعت هم نکشه .

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


اره قبول دارم اینکه چقدر این دنیا وروزگار حرصمو در می یاره.

از اینکه نه نه نمی نویسم حالم بدجوری خرابه اگه ادامه بدم دوباره می شه سیاه دوباره می شه غم وغصه بازی .چرا دستشو نگرفتم وای چه بی شعور شدم چه احمق چه بی رحم بودی دختر خبر نداشتی حالا بشین غصه بخور .لعنتی از یادم هم نمی ره .چی کار کنم .داشتم از ‍‍‍خیابون کارگر می اومدم بیرون از کنار بانک ملی که می خواستم رد بشم دستشو به طر فم دراز کرد ظاهر مناسبی نداشت نه اینکه بد ولی  خب چه می دونم من هم اهمیتی ندادم و رد شدم وای خدا اون فقط می خواست کمکش کنم که از سکوی بلند  بیاید پایین ولی من احمق دربدر فکر کردم پول می خواد حالا منم ویک بار گنده ووحشتناک عذاب وجدان خدایا اگه منو نبخشی حق داری چه گندی زدم اول صبح یک روز اول هفته ای.

پی نوشت:خدا کنه امروز بارون بیادباز دوباره گریه زیر بارون می چسبه .خدایا خساستو بذار واسه روزی که غم وغصه هام کمتره .وای خودمو نمی بخشم .

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


دل اسمون هم مثل دل من شده .البته با یک فرق بزرگ غصه های اسمون اب می شه مال من روی هم انباشته.وای چه بارونیه .من رفتم به اسمون دلداری بدم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


تو نیستی این باران بیهوده می بارد      ما خیس نخوایم شد

بیهوده این رودخانه بزرگ موج بر می داردو میدرخشد    ما بر ساحل نخواهیم نشست

جاده ها که امتداد می یابند  بیهوده خود را خسته می کنند  ما با هم در انها راه نخواهیم رفت

دلتنگی ها غریبی ها بیهوده است ما از هم خیلی فاصله داریم

نخواهیم گریست  بیهوده تو را دوست دارم  بیهوده زندگی می کنم  این زندگی را قسمت نخواهیم کرد

عزیز نسین شاعر وطنز پرداز ترکیه ای

پی نوشت:وقیحانه دستگیره ماشینو گرفت می دونست زودتر از اون رسیدم ولی سوار شد  گفتم یک نگاهی به صف هم بندازید همچین بد نمی شه با پر رویی گفت خب که چی گفتم یعنی اینکه لطفا نوبت را رعایت کنید گفت من می خوام برم بیمارستان گفتم قبرستون هم که بخوای بری باید رعایت کنی

ته نوشت: چقدر بی تربیت شدم .چقدر وقیح خدایا خودمو به تو می سپرم

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بلا خره ترکید بد جوری گریه می کرد هر چی غصه داشت اب شد و اومد پایین منتظر اشکاش بودم مادرم همیشه می گفت کسی که غصه داره جلوشو نگیرین بذارین غصه هاش اب شه تو دلش بمونه داغونش می کنه .دوست داشتم زیر  غصه هاش خیس شم .دیشب زدم بیرون .چه های و های گریه می کرد اسمون 

پی نوشت:یک چیز جدید در راستا کشفیاتم کشف کردم اینکه اگه زیر بارون گریه کنی هیچکس نمی فهمه  همه فکر می کنند غصه اسمونه که ریخته تو صورت تو.

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


قالب وبلاگمو عوض کردم .می خوام ببینم دلمو می تونم یا نه.

پی نوشت :ببین که غرق اتشم.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


از اینکه هر چی می نویسم سیاه از اب در می اد هیچ دلیلی ندارم.

خب سعی می کنم سیاه ننویسم .راستی چرا خودکار سفید نداریم که کار من راحت بشه حد اقل مطلبام کمی سفید می شد .راستی یک چیز جدید کشف کردم که خیلی هم سفیده .اینکه خدا همین نزدیکی است اره همین نزدیکی نگاه کن فقط با دقت .دیدی .حالا بگو من سیاه می نویسم خدا که دیگه سیاه نیست .هست؟شاید کشفم بچه گانه یا حد اقل خیلی نخ نما شده باشه ولی بعضی از همین کشفهای مسخره وبچه گانه انقدر راضیم می کنه که با هیچ دنیایی عوضش نمی کنم .دلم می خواد برم مسافرت لطفا یک خیر مهربون منو به شهرش دعوت کنه .قول می دم مهمونه خوبی باشم .می دونم خیلی چرت وپرت نوشتم ولی مهم اینه که من دارم کشف می کنم تنبلی رو کنار بذارید وایییییی چه دنیایی بی خیالی فقط کشف کنید حالا چه فرقی می کنه کشفاتون تکراری باشه .فعلا باید برم شاید یک چیزی کشفیدم.

پی نوشت: من همین الان کشف کردم که با ناخن بلند نمی شه تایپ کرد واه چه جالب نمی دونستم.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


سکانس اول داخلی :زنگ تلفن .مردپشت تلفن حاجی خودتو برسون میدون .... من اونجا منتظرم دیدمشون .سکانس دوم داخلی : حاجی لباس می پوشد و.سکانس سوم :مردی که تلفن زده بود : حاجی دیر رسیدی رفتن .قصه خیلی تلخه اخه ناموسیه حالا چه فرقی می کنه که دارن از هم جدا می شن و یک هفته دیگه وقت دادگاه دارن .دستاش می لرزید از ابرویی که ریخته شده بود واز شرمی که جلوی بچه هاش داشت از اینکه بعد از عمری ابرو داری حالا یک زن بعد از مادرشون داشت ابروی باباشونو می برد حاجی می لرزید ولی چاره ای نداشت باید مچ می گرفت شاید هم تو دلش ارزو می کرد کاش زنیکه یک هفته فقط یک هفته صبر می کرد لا اقل او ن موقع دیگه اسمش تو شناسنامه حاجی نبود وحاجی حالا این قدر نمی لرزید.قصه ما به سر رسید .بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود به خدا.
+ نوشته شده در شنبه 22 مهر1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


از بچگی عاشق پنجره بودم .مخصوصا وقتی که باز بود ولی حالا  پنجره ای پیدا نمی شه اگر هم باشه همه یا بسته اند یا من دیگه حالشو ندارم بازشون کنم.

چند روزی خیلی احساس خستگی می کنم نمی دونم چم شده .لیلی هم که مدام غر می زنه که چرا این جوری شدم.هنوز دلیلش را پیدا نکردم .

پی نوشت :عمران صلاحی که مرد هیچی ننوشتم دلم از غصه دیگه سرشاره پس تا اطلاع ثانوی کسی نمیره که فعلا اعصاب ندارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


حال من را اگر پرسیده باشی ای خوبم چه ها دیدم و شنیدم بماند تنهایی تنهایی به دوش کشیدم.

پی نوشت: این روزا بازم حال عصب دارم .مشکلی نیست درست می شه خودم به خودم روحیه می دم اساسی دنیا همین جوری نمی مونه عزیزم.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من به اندازه تمام پنجره های بسته گریه می کنم راست می گم به خدا .

راستی دلم از غصه خسته است می خوام طغیان کنم باز هم راست می گم  به خدا دارم بهش فکر می کنم.اگه یک وقت خبری چیزی شنیدید باور کنید من بودم .

+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


چند روز نه چند ماه نه بابا چند سالی می شه که دنبال دل خوش می گردم.

لا مذهب هر چی هم می گردم که پیداش نمی شه .

راستی من الان چند روزی می شه که حسابی حسابی غصه می خورم از چیزی یا کسی ناراحت نیستم ها راست می گم دروغگو سگه ولی نمی دونم چرا دوز غصه خوری بدنم هر روز بالاتر میره درمانی برام سراغ دارید لطفا البته.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


فقط بهش می خندیدم .من می خندیدم و اون حرص می خورد .جدی جدی داشت خواستگاری می کرد. می گفت ۵۰ سالمه تو ماهشهر زن و بچه دارم ولی تو رو می برم دوبی  لنج به نامت می کنم .به نام چشمهای قشنگت . حالم داشت می اومد بالا مخصوصا وقتی که با اون دندونهای کبره بستش بهم می خندید .وقتی بهش گفتم از عربا متنفرم وحالم از مردای عرب بهم می خوره فقط خندید بی غیرت.ماهشهر خوب بود با رئوفه کلی خندیدیم.

پی نوشت: هنوز دلم گرفته ولی مطمئنم اون که زد ورفت وشکست یک روز یک جا کم میاره.

+ نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


از این که کسی از دستم ناراحت باشه کلافه میشم حالا هم یک نفر از دست من ناراحته .

فردا یک سفر بلند مدت یک روزه دارم می رم ماهشهر برای تهیه گزارش تا حالا نرفتم نمی دونم چه جور شهریه هرکی منو می خونه و از ماهشهر شناخت داره لطفا نظر بده خوشحال می شم .سفر تنهایی رو دوست ندارم کاش یک اشنایی دوستی لیلی الهه یکی هم با من بود تو تنهایی غصه هام یادم میاد بد بختانه ومسافرتم سگی می شه.امیدوارم خوش بگذره.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


تردید مکن در حق کسی که می گوید :می ترسم

اما بترس از کسی که می گوید تردید دارم.اریش فرید

یک چیز دیگه :چند روز ی می شه که دارم به چیزهای خوب فکر می کنم همون فکرهای که نمی دونم کجا رفته بود و حالا هم نمی دانم چه جوری و از کجا سر در اورده.

امروزم با دیروزم کلی فرق کرده و لابد فردایم با امروزم چه کشف احمقانه ای .

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


گیر کرده ام اساسی لطفا یک نفر به فریادم برسد من دچار خفقانم خفقان کسی صدایم را می شنود؟

تریپ خفن و با کلاس بازی که ای بابا حال و حوصله زندگی را وندارم از این حرفا نمی گیرم به خدا ولی فعلا و تا اطلاع ثانوی نه حوصله زندگی رو دارم نه وقتشو.

لیلی امروز می اد پس هورا .

هوس پیتزا کردم .

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نپرس دیگه حالم

سوخته پرو بالم

حوصله ندارم تا اطلاع ثانوی حالم از همه چیز و همه کس وهمه جا بهم می خوره این روزها دستگاه شکوفه سازی بدنم البته گلاب به روتون بدجوری فعال شده .شرمنده.

+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نمی دانم باور کنم یا نه ؟ اصلا بهش فکر کنم یا نه /؟نمی دانم اعتماد کنم اصلا که بهش فکر کنم ؟ خلاصه چی کار کنم؟ باور کنم فکر کنم اعتماد کنم ؟ یکی کمک کنه دیگه اه چه دوستان بی بخار ی دارم .بگذریم ماه رمضان ماه خداست خب قبول ولی مگه نمی گن خدا بنده هاشو دوست داره وعاشقشونه و از این حرفها پس این فلسفه گشنگی وتشنگی چیه الان در غرم بازه اخه تشنم شده اب می خوام تازه از بیرون اومدم وای من تشنمه خدا جواب منو تو روز قیامت چی میدی هان؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


 من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم   ای سرا ا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت هم جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو  به جای همه گلها تو بخند

 

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان 

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری.خدایش رحمت کناد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


رسوایی را حال کردید جون من خیلی جالب بود تیم ملی وزنه برداری که امروز باید به دومینیکن سفر می کرد ترکید البته نه از اون لحاظ بلکه از لحاظی ترکید که خیلی جالب بود البته علی مرادی اقای فدراسیون فرموده بودند تیم تو مسابقات جهانی می ترکاند ولی متاسفانه بچه ها طا قت نیاوردند وهمین جا وبه دومینیکن نرسیده ترکیدن البته حسین رضازاده واصغر ابراهیمی پاک هستند ولی بقیه بد جوری گند زدن فدراسیون هم که طبق معمول خودش را پسر پیغمبر می دونه همه تقصیرهارو انداخته گردن ایوانف بیچاره اونم قبول کرده بیچاره ایوانف بیچاره رضازاده وبیچاره ما که هی گول می خوریم وهی باور می کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


خیلی بد شد تمام شدن تابستان را می گویم عاشق فصل گرمام از سرما متنفرم .

کاش هوا همیشه گرم می ماند البته برف وبارانو دوست دارم ولی دوست ندارم سردم بشه .

رنگ برگاوخش خشی که زیر پا می کنند هم دوست دارم ولی دوست ندارم بلرزم .

خلاصه اینکه من هم خدارو می خوام هم خرمارو که در این شرایط غیر ممکن است پس من که فعلا کاری نمی تونم انجام بدم دستامو می برم بالا وخودمو به خدا می سپرم خدایا پاییز اومد هوای منو داشته باشیک وقت سردم نشه ها.

+ نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


از دروغ متنفرم مثل چی .حالم از این که پیچانده بشم  به هم می خوره کلی عصبانی می شم .بابا عزیز من دروغ چرا راست بگو اگه اعدامت کردم اعتراض کن لطفا به شعورم توهین نکن چون می دونم داری دروغ می گی پس حالا هیچی حوصله ندارم.خب اول مهر شد ولی هنوز برگا زرد نشده قدیما بهتر بود دم مهر برگ درختها هم زرد میشد تا صدای پای مهر رو می شنیدی دله برگا هم می لرزید ومی ریختن.دلم حال و روز خوبی نداره بهم ریختم الکی ولی عیبی نداره مال یکی دو روزه می گذره.می خوام برم مدرسه وای چه احساس قشنگیه کیف وکفش نو بخری وبری پشت میز مدرسه بشینی دلم برای دلش

وره های درس پرسیدنهای معلمها تنگ شده تکلیف ننوشتنها دیر رسیدنهاو.....

راستی امروز حراست بهم تذکر داد نباید مانتوی کوتاه بپوشم ارایش م نباید داشته باشم چه اوضاع با حالی خداییش حال می کنم با این پریشونی ها چه جالب شده دنیام خودم خبر نداشتم .اخ هنوز هم از این که خر فرض شدم عصبانی هستم خداییش چه دلیلی داشت دروغ بگه من که هیچی بگذارو بگذر که دنیا دوروزه نخیر کی گفته دو روزه خیلی هم طولانیه مخصوصا وقتی غصه داری

+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |