تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
می لرزید سرمای صبح زود انقدر سوز داشت که یک لا پیراهن جلوش کم بیاره. چادر مشکی سرش کرده  بود یک کاغذ هم دستش بود با این ادرس : خیابان انقلاب پل چوبی نرسیده به میدان سپاه .پلیس مهاجرت .دستاش یخ کرده بود دندانهای یک دستش به هم می خورد .با من سوار تاکسی شد.یک مسیر کو تاهی با هم همسفر بودیم .هنوز سردش بود .میلرزید .مدام به راننده می گفت گم نشه که خیلی کار داره .می لرزید مدام. هوا سرد بود خب دیشب برف امده بود .به خودم گفتم بی خیال یک کم دیر می رسم سر کار با این خانم پیاده می شم تا براش ژاکت بخرم .داشتم فکر می کردم کاپشن خودمو در بیارم و مو قعی که می خوام پیاده بشم یواشکی بذارم تو بغلش .ولی نه جراتشو پیدا کردم نه این نفس بی پدر مادر گذاشت .حالا همش سردم میشه از دیشب تا حالا سردی تو وجودم رخنه کرده که هر کرده که هر کاری می کنم بیرون نمیره لا مذهب.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


چه برفی اومد .از بچگی عاشق برف بودم اینکه صبح زود به شوق تعطیلی مدرسه ها از خواب بیدار شم و رادیو روشن کنم بعد گوشی تلفن را بردارم وبه همه همکلاسی ها زنگ بزنم که ادم برفی و کجا درست کنیم .البته تو تهران فقط یک نمه برف اومده ولی کرج ۱۵ سانتی نشسته .هوا سرده خیلی سرد البته روزگار من خیلی وقته که سرد شده همه سرها در گریبان است کسی نیست که جواب سلامی به تو بده .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


بلاخره تمام شد وبرگشتم . ادمهایی که دو هفته پیش یک جورایی بودند این دفعه یک جورای دیگه بودند خلاصه رفته بودم سرزمین عجایب اینکه بابا ادما زود عوض می شوند .بگذریم ارامش لب دریا شاید خیلی دیر بود ولی یک کم ارامم کرد .دوستای جدیدی پیدا کردم یک داداش هم پیدا کردم که کلی با هم علائق مشترک داشتیم .من هم ارام بودم درست مثل موجی که با خروش به سنگای ساحل می کوبید ولی وقتی میدید تلاشش به جایی نمیرسه سرشو مثل بچه ادم می ندازه پایین وبر می گرده .دلم برای همه تنگ شده بود خیلی هم خسته شدم یک هفته تمام مصاحبه کردم گزارش نوشتم وحتی صفحه بندی هم یاد گرفتم کار کردن با شهرستانی ها سخته ولی من با همه ادمای اونجا کنار اومدم از مسئول رستوران که همیشه فیشمو جا می گذاشتم تا حروفچینهایی که با سرعت مورچه کار می کردن و حتی خانم ایرجی که درست من و او رابطه ای مثل رابطه دن کامیلو و کشیش ایتالیایی داشتیم .خلاصه اینکه شاید خیلی خوب نبود ولی کار کردن کنار دریا خیلی می چسبه حالا کار مطبوعاتی یا تاسیساتی یا حتی خدماتی فرقی نمی کنه مهم خدمات دریا بود که با همه وجود ارامش خدمات می داد .
+ نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دریا دریا ارامش نصیب کسی که منم .
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


اینجا  داریم کار می کنیم مثل پاریکال

اینجا چیزهایی می بینیم که نمی تونیم بنویسیم

اینجا ادمهایی هستند که دلم نمی خواد تا اخر عمرم حتی یک بار دیگه ببینمشون  

اینجا هوایی داره که هیچ جای دنیا نداره ولی خب چه فایده

اینجا مهری هست افسانه هست اقای حسنی هم هست ولی لیلی نیست

اینجا جایی که برای اولین بار تو عمرم یک تصمیم درست حسابی گرفتم و همه چیز دوباره شد مثل اولش

اینجا محمود اباد است جایی که دیگه نمی خوام برگردم

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


سلام.ما هنوز این جا هستیم خدا بگم لیلی رو چیکار کنه از ساعت ۷:۳۰ اینجا علافیم .معطلی برای یک ماموریت سخت کاری که هر کار ی کردیم ازش فرار کنیم به خدا انقدر بده که خدا سر صدام حسین کافر هم نیاره الهی .مهری خوابش گرفته داره غر می زنه خانم شرقی هم روش نمی شه ولی داره بد نگاه می کنه همش میگه من کار ندارم ها ولی این ماشین دیر نکرد ه به   نظر شما؟ من هم که فعلا نظری ندارم تا بعد ببینم در غرم باز میشه یا نه . تازشم دلم خیلی گرفته شاید به خاطر همینه که غرم نمیاد دیگه حال برای غر زدن هم ندارم بذار هر چی می خواد بشه بشه .خداحافظ من میرم منتظر بمونم .مهری سرشو بد گذاشته رو صندلی الان سرش درد می گیره بچه بعد کلی تو مسافرت غر می زنه زانوش کم بود  غر گردنشم باید تحمل کنم چقده ستم کشم من خودم خبر نداشتم.
+ نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


سلام .من الان در اداره هستم منتظر ماشین هستم .تنها هستم .خواب الود هستم .ماشین قرار بود  ساعت ۷:۳۰ بیاد الان ۸ولی هنوز نیومده پس نتیجه می گیریم که من الان سر کارم .مهری هم اومد با پای لنگ  نمی دونم اونجا چه جوری کار می کنه یک خانمی هم اومده از روزنامه شرق.ماشین هنوز نیومده.خب دیگه دارم میرم می دونم دلتون برام تنگ می شه ولی غصه نخورید بر می گردم البته امیدوارم .خداحافظ .هر کی این پستو می خونه مواظب خودش باشه.
+ نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ما فقط ارزان می فروشیم.اینو پشت یک مغازه نوشته بودند حراج زده بود تا لباساش فروش بره از میدان ولیعصر تا اینجا دارم فکر می کنم بیچاره سهراب اصلا فکر می کرد روزی شعراش اینجوری استفاده بهینه بشه.

یک چیزی من دیروز مریض بودم .از فردا هم نیستم دوباره محمود اباد لعنتی و ماموریت مسخره  خلاصه اینکه یک هفته ای از من خبری نیست .البته  اگر کافی نت پیدا کردم سر می زنم ولی اگه یافت می نشد چون دفعه قبل گشته بودیم ما تا هفته اینده خداحافظ ولی نه برای همیشه اگر سالم برگشتم دوباره می نویسم.دلم تنگ می شه راست می گم به خدا دعا کنید کافی نت پیدا کنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


شعارهایی که دوران مدرسه سر صف می دادیم :مرگ بر صدام حسین کافر با تاخیر ولی خب به حقیقت پیوست .ولی مرگ حق دیکتاتور نیست صدام باید زنده بمونه ودر زندان واسارت وحقارت وذلت بمیره اعدام که براش عروسیه.

لطفا کمی شرم داشته باش هموطن هم شهری هم نوع از اینکه تا صحبت لحظه های خصوصی یک نفر می شه مثل فشنگ در می ری که اره من فیلمشو دارم می خوای ببینی حالم ازت بهم می خوره .زندگی خصوصی من مال خودمه مال تو هم مال خودته پس لطفا اون ژست پیروزمندانه را بذار برای جای دیگه .

پی نوشت :دیشب با لیلی فیلم تقاطع دیدم جالب بود مخصوصا صحنه تصادف که تو سینمای ایران برای اولین بار اتفاق می افتاد.یک جمله جالب هم داشت که خیلی وصف حال من بود جایی که مینو -معتمد اریا -به داریوش -مجید مظفری - می گفت :خوشبختی ...چه واژه غریبیه

+ نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


میگن حال خوبیه مستی .البته من شنیده ام روم به دیوار هنوز کارم به جایی نرسیده که مسکرات بنوشم ولی خب شنیدم که حاله خوبیه مستی نه غم داره نه شکستی .

امروز شنبه اول هفته وکلی مناسبت دیگه هم هست لابد چقدر کار دارم و.یک گزارش باید بنویسم که کلی فکت لازم داره با کلی ادم هم باید حرف بزنم .حسابش را بکنید صبح یک روز اول هفته را می خوام با صحبت با مسئولهای اخمو با خود درگیر شروع کنم.خدایا خودمو به تو می سپرم .حالا امروز من حالم خوبه این گزارش هم کلی ضد حاله.

+ نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


لطفا فیلم ببینید .لطفا میم مثل مادر را ببینید .لطفا گلشیفته فراهانی ببینید.لطفا کتاب بخوانید .لطفا داستان کوتاه بخوانید .لطفا خوبی خدا را بخوانید.لطفا رد پای حلزون هم بخوانید .و اما من عشق را به هزاران درد جستجو می کنم پس هر چه به سرم می یاد نوش جونم .

وقتی جهان از ریشه جهنم

و ادم از ریشه عدم

و سعی از ریشه یاس می اید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کغتار را به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست

نان را از هر طرفی بخوانی نان است.

قیصر امین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


از این تظاهر ایستادگی خسته ام.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


اول سلام .بعد از چند روز دوباره برگشتم .جایی بود که اینترنت نداشت وانقدر بد گذشت که دلم نمی خواد تعریف کنم .یک ماموریت زوری با ادمای بد .حالم داشت می اومد بالا ولی خب یه جورایی تحمل کردم و دوباره برگشتم .حالا دوباره اینجام. ولی اصل ماجرا .از خلقت خدا در عجبم .از اینکه ادما در ایکی ثانیه رنگ عوض می کنند مبهوتم .از اینکه خر فرض می شم حالم بهم می خوره خدایی خدا خودت کم نمیاری جلوی این مخلوقاتت؟ نه خدایی کم نیاوردی ؟ چه جالب جلوی چشم خودم همه چیزو تکذیب کرد همه چیزو که دیده بودم و شنیده بودم .انقدر جدی داشت دروغ می گفت که دهنم باز مونده بود هر کاری هم می کردم بسته نمی شد لا مذهب .خلاصه اینکه کم اوردم جلوی قدرت دروغگویی وتکذیب ومن چقدر خر هستم .راستی با اینکه کلی دیر شده ولی عید همه مبارک .

یک چیز دیگه هم هست:می خوام تمرین نامردی کنم می دونم خیلی دیر ادم شدم ولی ......

پی نوشت :خدایا تو این یکی دو ساله گذشته چیزای عجیب وباور نکردنی زیادی دیدم که هنوز هضم نشده پس لطفا یک کم فرصت بده اماده که شدم خودم خبرت می کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


همیشه دوروبری هام از مدل حرف زدنم با خدا تعجب می کنند .بعضی هاشون سری تکون می دن و با یک چشم غره دور می شن که مبادا اتیش کفر من دامنشونو بگیره بعضی ها هم لبی می گزند و از در نصیحت وارد می شن که ای بابا این جوری نگو خدا کفرش می گیره .ولی واقعا خدا کفرش می گیره که خیلی راحت باهاش حرف می زنم ؟ تازه باید از خداش باشه.

پی نوشت : نگو اگر  بار گران بودیم ورفتیم

نگو نا مهربان بودیم ورفتیم

دلیل بهتری پیدا کن ای دوست

بگو با دیگران بودیم ورفتیم

+ نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |