تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
حالم خرابه .خنجر رفیق انقدر کاری هست که چند روزی باید هم فکر کنم هم سوال .سوال را نمی دانم از کی باید ب‍پرسم ولی می دانم به چه چیزی باید فکر کنم .همیشه شنیده بودم ازش یا نهایتش نوشته بودم در باره اش ولی حالا .حالت خاصی ندارم گریه ام نگرفته فعلا حرفی برای گفتن هم ندارم تا روزیکه دوباره نطقم باز بشه. انتظارشو نداشتم .یعنی حالا نه .کاش دوماه دیگه .بعدش همه چی را قبول می کردم.پس فعلا کرکره میاد پایین .خیلی طول نمی کشه شاید یک هفته شاید یک ماه شاید یک سال شاید هیچ وقت .کیسکه که حرفی برای گفتن نداره پس بهتره خفه شه من هم میرم که خفه شم .فعلا خداحافظ .از خداحافظی متنفرم .شاید برگشتم .دلم تنگ میشه .
+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بلاخره بعد از یکسال به مبارکی و میمنت با روزنامه ایران تسویه حساب کردیم .ولی لیلی کلی ضایع شد

فکر می کرد من می تونم به جاش امضا کنم و چک بگیرم ولی اقای امور مالی مقابل اصرارهای بی وقفه

من مقاومت کرد تا لیلی ضایع  بشه.

امشب خونه مهین دعوتیم .مهری دوباره خودشوزده به مریضی تا نیاد چقدر این دختر خنگه نمی دونه

دیگه حناش پیش ما خیلی وقته بی رنگ شده.قراره نذاریم مهین اشپزی کنه. به پیشنهاد لیلی از اش

نیکو صفت که اشهای خوشمزه ایی داره  اش جو و اش رشته می خریم .مهین قراره بره یک جای دور

یک جای دور یعنی خارجه .ما قراره امشب کلی غصه بخوریم و اه بکشیم .

تازشم قالب جدید وبلاگم کلی هم قشنگه خیلی هم دلتون بخواد.

پی نوشت :ابر اگر از قبله اید سخت بارن می شود .یعنی چی ؟ چی یعنی چی ؟یک کم فکر کنید خب

تنبلتون کردم کمی دو گوله را به کار بیندازید همچین بد نیست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


این جوری بهتره یا اون جوری بهتره؟

چه جوری بهتره ؟خودم بهش عادت ندارم می بینمش حس اون مامان اردکه را دارم که به جوجه اردک

زشت چپ چپ نگاه می کرد البته اخر اون قصه جوجه اردکه قو شد خدا به خیر بگذرونه نمی دونم وبلاگ

من به چی تبدیل می شه .خدا به خیر کناد.

پی نوشت:مشنو ای دوست که غیراز تو مرا یاری هست 

یا شب وروز به جز فکر تو ام کاری هست

چه شاعرانه احساساتم داره متبلور میشه حیوونکی از بس جلوشو گرفتم راهشو گم می کنه .

الان که نباید شعر عاشقانه سعدی ازت بیرون می زد احساس عزیزم.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نشستم به وبلاگ خوانی .همین الان از همشهری زنگ زدند باید مطلب بفرستم ولی بنده اینجا جلوس

 فرموده ام و مشغول تایپ خزعبلات .البته  هنوز یک گزارش کم دارم و نمی دونم در چند دقیقه اینده از

کجا یک گزارش بلندجور کنم.به کی زنگ بزنم با کی صحبت کنم .چی بنویسم خدایا خودت کمک کن

 همین یکدفعه قول میدم از این به بعددختر خوبی بشم من گیر کرده ام مثل یک حیوان شریف در گل

تازشم باید از طالقانی تا جردن برم رییس هم می خواد تا همشهری جوان بره همشهری خانواده هم که

طبقه بالای همشهری جوانه ولی خب رییسه دیگه کلی هم ابهت داره تازشم من که نمی تونم با

ایشون برم .ای بابا دل نمی کنم .پاشو برو دختر .

پی نوشت:دیشب خواب دیدم .خواب کسی که سه ساله فقط تو خواب می بینمش.چقدر چسبید.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


می گه دیگه تحمل نداره اینکه هر شب بشمره چند روز چند ماه چند سال دیگه از حضانت دخترش باقی

مونده یک زن موفق تحصیلکرده و موجه بعد از ازدواج و جدایی از یک مرد روانی حالا برای داشتن دختر

هشت ماهه اش باید با یک لشگر بجنگه دادگاه حضانت را تا هفت سالگی به مادر داده ولی بعد از هفت

سال چی؟ نمی شه یعنی تحمل تصورش را هم نداره ا.ینکه یک شب دخترش با اون دیونه تنها بمونه .

روانشناسها بیماری مرد را وسواس حاد معرفی کرده اند ولی قاضی اعتقاد داره این مریض روانی نیست

 و می تونه حضانت دختر را بگیره .

دیگه تحمل نداره هر شب می شمره .شش سال و چهار ماه و بیست روز .شش سال و چهار ماه و نوزده

روز دیگه .شش سال و چهار ماه و هجده روز دیگه ........

پی نوشت:وقتی اسمون پر از ستاره میشه دلم می خواد وسط خیابون دراز بکشم و ستاره هارو بشمرم

البته اگه ابرا بذارن حتما اینکارو می کنم .قول میدم.

من هوس لبو کردم توی یک هوای برفی که بخارش گرمم کنه بعد یکی رد شه بگه لبو داغه لاش ....

بعد من لبو را با ولع بخورم تا حرص اون یکی در بیاد.

دلم می خواد برم تو جگرکی های کثیف و پر از معتاد و اوباش انقلاب یا راه اهن بشینم و صد تا سیخ دل

و قلوه سفارش بدم البته اگه دلی پیدا بشه که به سیخ کشیده شدن راضی باشه .

+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من دلم تیاتر می خواد ولی تیاتر منو نمی خواد .هفت روز از جشنواره فجر گذشت ولی من هنوز یک تیاتر محض درمان هم نگاه نکرده ام.

از اینکه هر روز صبح از خواب بیدار می شم و دنیا هنوز مثل دیروزه خسته ام .اصلا از زندگی از این همه تکرار خسته ام .

یک موتور می خوام موتور هزار گاز بدم تو دل خیابون و برم جلو بببینم اخه اونجا چه خبره بابا.

از اینکه سنگ صبور همه شدم خسته ام روزی نیست شانه ام اشکی نباشه.من خود مصیبتم روضه خون ندارم .

از اینکه همش نگرانم عقم می گیره .خدایا ارامش کلمه ایی که خیلی وقته رفته و نمی دونم کی بر می گرده.

دلم چرخ و فلک می خواد هی بچرخم هی بچرخم باز بچرخم ای بچرخم باز بچرخم قول می دم حالم بهم نخوره.

پی نوشت:خدایا شفا یادت نره .واقعا محتاجم .فعلا هم گیر نده که کلی کار دارم .خدایا لطفا مثل قدیم مهربونی یادت نره.سلام به بزرگتر یادت نره .صبحانه بچه ها یادت نره .پاک یادت نره .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


شنا کردن در جهت  جریان اب از یک ماهی مرده هم بر میاد مهم اینه که بر خلاف جریان شنا کنی .این جمله یک ادم گنده است که من اسمشو یادم رفته  .چه خوشحالم چون من هم بر خلاف جریان اب شنا می کنم ولی متاسفانه به جایی نرسیدم شما هم به جایی نمی رسید .البته نه اینکه نرسید می رسید ولی خب با دستای شکسته سر خونی پای ورم کرده و هزار درد بی درمان دیگه.

کاش می شد سر نوشت را از سر نوشت .اینو پشت  شیشه اتو بوس خوندم . تازشم یک جای دیگه خوندم کاش زندگی دنده عقب داشت.یک جای دیگه هم خوندم رفیق بی کلک مادر .یک جای دیگه هم نوشته بود بخور شکمو .ای بابا هنوز متوجه نشدید .پس چی فکر کردید این دوروز کجا بودم مگه ؟ ای کنجکاوها-من خیلی با ادبم وگرنه می گفتم فضولا-رفته بودم پیاده روی راست می گم چون دروغگو سگه .

دوباره برف .دوباره سرسره بازی .دوباره ودوباره شادی  رهایی از غمهای همیشگی هرچند ثانیه ایی طول نمی کشه ولی خب به دنیایی می ارزه امتحان کنید حتما پایه می شوید.

لطفا برای من دعا کنید از این چرت و پرت نویسی ام متوجه حال خوبم نشدید؟

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بلاخره بعد از ده روز کادوی تولد الهه را خریدیم .البته خیلی جالب خود صاحب تولد را برداشتیم بردیم انقلاب و براش سری کتابهای تاریخ فلسفه کاپلستون را کادو گرفتیم .ما کلا ادمای فرهنگی هستیم مدل کادو دادنمان هم فرهنگی است از بس که ما روشنفکر یم در مخمان ریسه کشیده ایم به چه قشنگی .و

بعد از سپردن الهه به تاکسی -ما می سپریم چه کار دارید -در یک اقدام ایذایی به فکر قدم زدن در خیابانی خلوت زیبا وجادار به نام انقلاب تا ازادی افتادم .در راستای اینکه در مخم چراغ به اندازه کافی هست به جاهای تاریکی قدم گذاشتم که البته کمی که نه به مقدار زیاد دل شیر می خواست .کتاب فروشی های تنگ وتاریک زیر زمینی کشف کردم که مخ جن هم راه نمی دهد ولی من پیدا کردم ولی خب همیشه که پایان شب سه سپید نیست که بچه جان برای همین دو پا داشتم هزارتا دیگه قرض گرفتم و خدا صدا کنان پله های زیر زمین را بلعیدم تا به نور رسیدم چراغهای مخم را خاموش کردم و یک گوه خوردم بزرگ هم بر زبان راندم و  به قدم زدنم پایان دادم پایانی که می توانست با پایان زندگی من همراه شود.

پی نوشت:فعلا ترسیدم .شاید فردا براتون نوشتم که چه اتفاقی افتاد شاید هم ...

خدا به خیر کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


ارسال کن برای من

با پست سفارشی

یک خرده مهربانی

بگیر این هم نشانی

چه این شاعر با من هم درد بوده اخ بمیرم واسه دل غصه داره خودم و شاعری که متاسفانه نمی دونم

کیه.

کلمه دوست می دارم را دوست می دارم .

فارغ از درد و غم دل رهاتر از فریاد و باد پر می گیرم چون دوست می دارم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


همه می دونند .چی؟همین که دارم زیر ابی میرم و زندگی شده برام مثل زنگ تفریح دوران مدرسه که

هل هل عباسی از کلاس میزدم بیرون و تا ابخوری یک نفس می دویدم و دوباره بر می گشتم تو سالن

و تو صف دستشویی با بچه ها کلنجار میرفتم و هر چی دروغ بلد بودم می گفتم :تو رو خدا  من مرض

قند دارم و باید زود به زود برم دستشویی .یا من ....و دوباره زنگ می خورد من لحظه به لحظه در حسرت

تمام شدن زنگ تفریح و در انتظار زنگ تفریح بعدی کل کلاس را می بلعیدم تا دوباره با تمام قوا از کلاس

بیرون بزنم.حالا همه می دونند که .که چی ؟که کلی تنهایی هام رشد کرده و من هنوز همون ادم کوچولو

هستم که از دیدن این همه گالیور دورو برم عقم می گیره ودلم می خواد.هیچی دیگه دلم هیچی نمی خواد

پی نوشت: میدونم چرند وپرند می نویسم پر و بالم بد جوری ریخته.

+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


ما تو اعتصابیم.پس نتیجه می گیریم که من هیچ حال و حو صله ایی نداشته باشم .

پی نوشت: راه بیفت .جاده منتظر ماست.

شاید تا بعد از ظهر حالم خوب بشه .شاید هم هیچ وقت خوب نشدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


این بازی ها چیه در اوردید اخه .رازهای مگو را گفتن چه فایده ای داره که کلی اس ام اس می فرستید که یا لله چی دوست دارید بشنوید ؟اخه رازهای مگو را اگه می شد تعریف کرد که اسمشو نمی گذاشتن راز مگو.ولی چه کنم گیر کردم ‍پس من هم میا م تو بازی بسم الله فقط خودتون خواستید.

۱-دیوانه خراب کردنم از بچگی هر چی اسباب بازی داشتم اول خرابش می کردم بعد اگه چیزی ازش می موند بازی هم می کردم.حالا هم عشق خراب کردن با من مونده تا ببینم همه چیز خوب وخوشه وهمه چیز سر جای خودشه می زنم و خراب می کنم.درمان هم نداره .کلی هم ناراحتم بابت این موضوع.

۲-اولین نامه عاشقانه زندگی ام را کلاس سوم دوم راهنمایی از پسر همسایمون گرفتم .تمام بدنم می لرزید .نامه را یواشکی خوندم .بعد هم پاره کردم وکاغذ پاره هارا در سه سوراخی که به عقل جن هم نمی رسید ریختم .۱-سوراخ لوله بخاری ۲-چاه توالت۳-لوله گازوییل همسایه که درست کنار در حیاط ما بود.

۳-تازه قاتل هم هستم قاتل یک گربه .یه جوجه داشتم خوشگل و مامانی گربه همسایه خوردش نامرد-نمی دونم شاید هم زن بود-من هم در یک اقدام غافلگیر کننده روی جوجه زخمی سم درخت وگل ریختم بیچاره دو روز جون کند و اخرش هم روی دیوار خونه ما جون داد تا من همیشه عذاب وجدان داشته باشم.

۴-یک روز من و برادرم و دوستم تصادف کردیم من کلاس چهارم دبستان بودم و برادرم دوم دبستان .یک موتوری با سرعت بالا با ما تصادف کرد البته ما نه با برادرم .فقط بادش به من خورد ولی من بیشتر زخمی شدم .داداش کوچیکه بیهوش تو خیابون افتاده بود و من که برای خبر کردن مادرم کل مسیر را می دویدم یک فکری به سرم زد .عاشق بستری شدن تو بیمارستان بودم برای همین تا خونه خودمو کشیدم رو زمین سینه خیز رفتم .دستمو کشیدم به دیوار .مو هامو پریشون کردم .ولی اینا برای بستری شدن کافی نبود برادرم یک هفته بستری شد ولی من چی ؟ هیچی حتی یک باند هم روی خراشهای دستم که به زور روی دیوار کشیده بودم نبستن.

۵-رفته بودم برای تهیه گزارش ولی چون همیشه در دقیقه نود به فکر هماهنگی می افتم بی خیال هماهنگی شدم و راه افتادم .از شانس بدم جلومو گرفتن  .اسم و مشخصات و رزنامه وکلی پرسیدن من هم به لیست اقاهه نگاه کردم و اسمی که جلوش تیک نخورده بود گفتم .رفتم تو اتفاقا چه گزارشی هم شد .موقع برگشت با ماشین یکی از خبرگزاریها تا یک مسیری رفتم .یک خانمی مدام غر می زد و کسیکه به جای اون رفته بود داخل فحش می داد ونفرین می کرد حال بدی داشتم می ترسیدم جلوی خانومه بالا بیارم  .رنگم پریده بود اون همش نفرین می کرد منهم تایید می کردم .بله چه ادمایی پیدا میشن واقعا .چه بی فرهنگ .چه بی پرستیژ چه........ وقتی از ماشین پیاده شدم احساس سنگینی می کردم چقدر فحش خوردم .

دیگه بسه کلی هم راز دارم که اصلا نمی تونم بگم لطفا اصرار نکنید .راستی یک بار هم تو دانشگاه یه پسر رو هل دادم .البته خودش نفهمید .از پله ها که افتاد فرار کردم .فرداش با پای شکسته دیدمش .با شرمندگی رفتم ازش معذرت خواستم .منو نبخشید و گفت می سپرمت به خدا حالا من منتظر عذاب الهی هستم .نمی دونم امیدوارم شوخی کرده باشه ولی من از عمد هلش ندادم یک لحظه گفتم اگه بیفته چی می شه ؟ شاید هم هیچی نشه .از اون روز به بعد دیگه هیچ چیزی رو امتحان نمی کنم.

وای چقدر راز دارم .یه روزی هم  تمام معلومات یک بچه روعوض کردم .بچه خواهر دوستم کلی بلبل زبون بود تازه دست چپ و راست و چشم و دهن و گوشو یاد گرفته بود ولی من جای همشو عوض کردم .دست چپ و راستشو قاطی کردم.بعد جای گوش و دماغ و دهن ....عوض شد بیچاره مادرش گریه می کرد می گفت تا دیروز همه را درست می گفت حالا نمی دونم چی شده .

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


امروز تولد الهه است .مسخره تمام کادوهایی که منو لیلی می خواستیم بگیریم از قبل به کسای دیگه سفارش داده و البته کادو گرفته حالا من و لیلی مثل یک حیوان شریف در گل گیر کرده ایم  که برای این خانوم چی بخریم خودش میگه یک کادوی گرون بخرید .مثلا پیش قسط یک ماشین .حالا هرچی باشه به موتور هم راضیه میگه دیگه پیش قسط هم نمی خواد برید بخرید.ولی ما که کیک خریدیم از سرشه هم زیاده .هیچی دیگه نمی خریم .همینه که هست .

پی نوشت:من تنهام.نمی دونم چرا یکی دو روزه بیشتر از روزای دیگه احساسات تنهایی دارم.لطفا پنجره هارو باز کنید می خوام داد بزنم.

.راستی شاید از عکسای تولد هم گذاشتم .البته خیلی منتظر نباشید چون زیاد کار دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-بی نهایت غصه خورم .خاله غصه خور به تمام معنا .

۲-عاشق سر سره بازی و پریدن از بلندی هستم .چندین بار هم دست و پام شکسته با اجازه

۳-زنگ در تمام خانه های سر راه مدرسه .دانشگاه و محل کار هم زده و اینجانب فرار هم کرده ام .چیه ؟

۴-عاشق احمد شاملو .و اخوان ثالث هم هستم .

۵- عاشق رفاقتم . جو گیر بشم تا تهش میرم .تا دم مرگ

۶-اگه کسی فکر کنه خرم گریه ام می گیره ادمایی که دروغ میگن و جلو چشمم حاشا می کنند حالمو به هم می زنند.

۷-کم گریه می کنم .البته زیر بارون بیشتر می چسبه کسی اشکامو نمیبینه.

۸-عاشق مسافرتم .خارج کشور نه بیشتر وطنی .دوست دارم وجب به وجب خاک ایرانو بگردم .

۹-شدیدا وطن پرست هستم .

۱۰-به خانواده ام تعصب خاصی دارم

۱۱-نگاه چپ به ناموس من نکنید .غیرتی ام شدید .رگ گردنم همیشه ورقلمبیده.

۱۲-خسته و دربدر شهر غمم.ولی سعی میکنم همیشه بخندم .کیه که از این دل خون خبر داشته باشه.

۱۳-عاشق عاشق شدنم .حیف کسی لایق عشق من نیست.چه پر افاده.

۱۴-بیشتر دوستام تو بچگی پسرا بودن .تو هفت سنگ و دزد و پلیس برای خودم قدرتی بودم.

۱۵-بازهم تو بچگی عصای دست همسایه های در بسته بودم .همیشه می رفتم روی در تا کسی پشت

در بسته نمونه خدای نکرده.

۱۶-درختها را هم زودتر از بقیه فتح می کردم .درخت گردو که از همه سختتر بود برای من اب خوردنی بیش نبود

۱۷-خسته شدم بقیه اش برای بعد.

 

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بعد از چند روز خوش به حالی امروز کلی روزنامه با حال مطالعه فرمودم.روزنامه ها چه تیتر هایی که نداشتند.روزنامه البرز از همه بیشتر غافلگیرم کرد:انها جمب نخوردند.تیتر جالب نویسنده گزارش والیبال بود .حالا منظور ایشان از جمب چی بوده خداوند بزرگ عالم هستند و بس.نویسنده بسکتبال هم نوشته :مدعیان یقه های پاره شده خود را به سختی دوختند.دیگه حرفی ندارم خودتان حساب کنید چه جالبه .یک چیز دیگه هم تا خفه نشدم بگم :احمد ناطق نوری رییس فدراسیون بوکس و نماینده مجلس گفته به زودی بوکس بانوان را هم راه می اندازند.منظور خاصی نداشتم .خودتون یک جوری تعبیرش کنید.

پی نوشت:کلی گزارش باید بنویسم .کارم تو همشهری خانواده هم مونده.ولی نشستم پای وبلاگ .لیلی هم گیر داده اگه چایی بریزی صواب می کنی حالا کلی ذهنم درگیره نمی دونم برم دنبال کار خیر .گزارش بنویسم .برم سراغ فیکس کردن قرار مصاحبه .یا همچنان وب بازی کنم .؟چقدر من انسان نیکو کاری هستم .دارم میرم چایی بریزم .راستش الان چایی می چسبه ولی سر لیلی منت می ذارم که فقط به خاطر تو از جام جمب خوردم .این تیتر ها چه زود رو بچه ها تاثیر می ذارن .

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دستاش کبود شده بود .یک کاپشن نازک و پاره پوشیده بود . تا منو دید اومد طرفم .خاله تو رو خدا فال بخر .تورو خدا .یک پفک هم دستش بود .دنبالم .اومد .:نمی خوام عزیزم .فال نمی خوام . انگار نمی شنید .خاله فال بخر .شاید به زور چهار سالش میشد .خاله تورو خدا بخر .نمی خوام .گفتم که چند بار بگم .نا امید نمی شد .بخر بخر .راهم گرفتم و رفتم و دنبالم دوید .خاله پفک بخور.گریه ام گرفته بود .از پفکش خوردم .به همه بچه ها فال حافظ دادم .الکی گفتم به نیت همتون خریدم .کسی چه میدونه شاید فالشون درست از اب در بیاد.خدارا چه دیدید ؟لطفا.

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


احسان از من دعوت کرده بود تو بازی شب یلدا شرکت کنم .خب منم قبول می کنم .

۱-فوق العاده مهربان هستم ولی عصبانیتم را مسلمان نبیند کافر هم نشنود

۲-عاشق بچه ها .دوستام .بابام .خواهرم و برادرام هستم.

۳-عاشق بارونم .اینکه ساعتهای طولانی زیر بارون البته بدون چتر قدم بزنم و تمام وجودم خیس بشه.

۴-عاشق خوراکی ام .شکلات برام ایرانی و خارجی هم نداره .ترشی جات هم دوست دارم .پفیلاوبستنی وپفک و اسمارتیس و .....هم دوست دارم

۵-از مرگ متنفرم .نه اینکه از مرگ بترسم نه .دوست ندارم مرگ کسی را ببینم .اصلا مرگ را باور ندارم.

راستی عاشق کتاب خوندن وفیلم دیدن هم هستم .به من میگن خوره سینما هر چی فیلم میاد رو پرده لیلی را مجبور می کنم بریم ببینیم .وای یادم رفت بگم .خیلی دوست دارم کادو بگیرم .سوغاتی هم دوست دارم هم بگیرم هم بیارم .کلا من خیلی خوبم .ماهم .چو من در این دنیا نبوده و نخواهد امد .از اون لحاظ نمی گم .پر رویی را میگم که همتا ندارم ما شالله .

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من:سلام دکتر .بلاخره بعد از یک هفته مقاومت به این نتیجه رسیدم که من خیلی ضعیف تر از بچه های

مقاومت سید حسن نصر الله هستم و نمی توانم با این عفونت بجنگم.

جناب دکتر بی تفاوت:دهنتو واز کن -از یه دکتر بعیده به باز بگه واز-حالا گوشتو ببینم و........از امپول که نمی ترسی

من در حالیکه می لرزم البته از سرما نه از ترس امپول .لا مذهب چه سرده اینجا.:نه دکتر ترس چیه بنویسید

دکتر : قرقره کن .بلدی ؟

من:بله دیگه قرقره کردن هم کاری داره دکتر؟

دکتر برگه نسخه را پر کرد .:حتما برای تزریق بیا همین جا

من :چشم

دو تا امپول زدم .یک میلیون ودویست وبتامتازون .سریع برگشتم خونه تا به دوست پرستارم زنگ بزنم

که زحمت سرم وصل کردنو بکشه .از خو ش شانسی همیشگی من شیفت بود ومن باید همون مسیری که اومده بودم بر می گشتم .چه سرم بزرگی هم بود لابد باید چند ساعتی معطل می شدم .

بلا خره رسیدم قبض گرفتم و مثل بچه خوب راهی اتاق تزریق شدم .

خانم تزریقاتچی:چرا سرمت شیلنگ و سوزن نداره؟

من با تعجب : ا نداره حالا چکار کنم؟

خانم تزریقاتچی:خب برو بگیر

رفتم .و گرفتم .

خانم تزریقاتچی در حال کلنجار رفتن با رنگها ی پنهان من بود که دکتر وظیفه شناس که برای خداحافظی

با منشی اش وارد اتاق شد منو دید .

دکتر :من که به شما سرم نداده بودم.

من :واه پس این چیه

دکتر در حال ترکیدن نه ببخشید در حال منفجر شدن:خانم عزیز این سرمو دادم برای قرقره وشتشو و.......

سرشو برگرداند سمت منشی :حالا این خانم اشتباه کرده تو چرا روی سرمو نخوندی

من در حالیکه شدیدا ضایع شده بودم سریع خودمو جمع و جور کردم و از تخت پریدم پایین .

از پله که می اومدم پایین هنوز صدای دادو بیداد دکتر را می شنیدم .خدا کنه منشی بیچاره به خاطر

خنگ بازی من اخراج نشه .امین .

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


دوش دیدم که دلم هوس سرسره بازی کرده.رفتم وسریدم والبته زمین را هم دیدم .چه شعر قشنگی

گفتم.برف که اومده کوچه ما حسابی یخ زده .سره سره بازی هم که سن و سال نمی شناسه .کلی

چرخیدم وسریدم وچه حالی داره از سرما بلرزی و باز سر بخوری هی سر بخوری .تنهایی از بازی تک نفره ایی که خودم شروعش کرده بودم لذت می بردم .پاها روی زمین وسر رو به اسمون هوا ابری بود ولی

در راستای کشفیاتم ستاره ها رو تو اسمون می دیدم که زور می زدند از زیر ابر بیرون بیان .بعد از سره

سره بازی مجبوری یکی دو ساعتی هم کنار بخاری جلوس کنی .سرم درد می کنه .سر به هوا که باشی زمین هم می خوری .ولی امشب هم دوباره میرم .اگه بازم لباسم خیس اب بشه و باز بلرزم .زمین خوردن هم مال بچه هاست .

پی نوشت:من همونم که یه حرف تازه تر داشت   اون پرنده که یه روزی بال و پر داشت

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


سلام برف کهنه .شعر نو میگم همه برفها که نو نیستند این برف خیلی هم کهنه است .

من برگشتم از یک ماموریت برف و یخ هیچی هم واسه گفتن ندارم .فقط لرزیدم .تب داشتم .قرص خوردم.

دوم دی ماه را دوست ندارم .یعنی اصلا زمستونو دوست ندارم .سوم دی ماه هم دوست ندارم .

پی نوشت: .دیروز برات سالگرد گرفتیم همه بودند بچه هات همسرت برادرات کل

فامیلت دور هم جمع شدند .راضی بودی؟

+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |