تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
چه زشت شد همه مطالب هم که رفته تو هم

شرمنده برای چشمام میرم دکتر عینکی میشم خوشگل می شم .

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


و خدا هرچه دست نیافتنی تر

خداتر

غیر قابل پیش بینی تر

روشنفکر تر

روشنفکر؟چی خدا ؟

پی نوشت:خدائیش یک بار براتون ترانه نوشتم چه همه

هم بی جنبه .کلی خوشحال شدند.

شاید فردا براتون از یک اتفاق جالب نوشتم .شاید هم هیچ وقت ننوشتم ولی بدونید چیزهای جدیدی کشف کردم که دل همتون به درد میاد ولی در راستای اینکه بعد از خوندن وب من همه دل غشه می گیرید پس کمی صبر کنید جراحتها که خوب شد می نویسم .به زودی .راستی فونت درشت خوبه .ماشالله همه جونید چشماتون ستاره هارو خوب رصد می کنه ولی خب عمری از من گذشته چشمام دیگه مثل قدیم سو نداره

پی نوشت۲:بازهم وقتی دلگیری و تنها .......

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


وقتی دلگیری وتنها      غربتت تموم دنیا

از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره

با صدای بلند می خوندیمش من و نسیم تو کوچه بن بست پشت درختهای آلبالو ته

کوچه .نسیم خیلی وقته رفته فرانسه تا به آرزوهاش برسه منم که خیلی وقته اینجا

موندم تا به آرزوهام برسم .درخت آلبالو هم خیلی وقته به آرزوش رسیده .توی آتیش

چهارشنبه سوری سوخت و از روش پریدیم ...سرخی تو از من زردی من از تو .

وقتی دلگیری و تنها......

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


راستشو بگم یا دروغشو؟

اول دروغ :من چقدر سبزم وزیبا امروز

راست:حالم بده .مریضم .غصه دارم درد دارم قلبم روحم غرورم با هم دیگه دست به یکی کردندو ....

وقتی حرفی واسه گفتن ندارم چرا الکی چرند و پرند بنویسم .

یک اس ام اس اومده برام:گاو و الاغ و اردک .کبریت وگاز و فندک ولنتاینت مبارک.

ای بابا دل خوش سیری چند ؟من و لیلی نشستیم به مرور خاطرات همراه با اه و درد.الهه نیومده هنوز

کلی هم کار داریم ولی گفتم که ...

دیشب همین جوری راه افتادم تو خیابون مثلا برای پیاده روی از بس شلوغ بود نمی تونستم قدم بردارم

چه برسه به اینکه برم تو فکر و راه پیمایی ام را شروع کنم .شب عشاق بود .مغازه ها شلوغ بود وهمه

داشتند برای هم عشق می خریدند.شکلات و خرس و سگ و قلب های گنده .اگه ازشون بپرسی اصلا

نمی دونند ولنتاین چی هست ؟کی هست ؟

لیلی می گه بیچاره از بی کسی دلت گرفته داری چرت و پرت می نویسی

دیر شد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


نمی خوام قصه تعریف کنم ولی کاش یک قصه بود همه داستانهای تلخ که نباید واقعی باشه .باید باشه؟

از کجا شروع کنم از هفت سالگی یا از حالا که یکی دوروزیی می شود که از مرگش گذشته و تا چند

هفته نه شاید تا چند روز دیگر هم کسی یادش نیاد چی شده و چی نشده .از کجا شروع کنم از پدر

وحشی که وقتی دخترش هفت سالش شده رفته سراغش و کثافت کاری بزرگارو بهش نشون داده.

از کجا شروع کنم از دختر خموده و افسرده و رنجیده ایی که به امید نجات به سراغ انجمن حمایت از زنان

دانشگاه میره.از کجا شروع کنم از مادری که از عمل کثیف شوهرش خبر داشته ولی از دخترک خواسته

به کسی نگه که شاید پدر ناراحت بشه .از کجا شروع کنم از مسئول حمایت از زنان دانشگاه تا اومد

خودشو جمع و جور کنه دختر تصمیم اخر را گرفت.دختری که با یاد گرفتن بابا اب دادو بابا نان داد چیزهای

 دیگری هم

یاد گرفت.ولی هیچ جا نگفت که بابای او بابا اب داد کتابا نیست .کلاس اول بود لابد که چهره دیگری از

بابا شناخت.از کجا شروع کنم از کی بگم ......

یک دختر ۲۲ ساله که دانشجوی یکی از دانشگاههای معتبر تهران بود خودکشی کرد .بعد از ۱۵ سال

درد و رنج بلاخره راه اول یا چه می دونم راه اخر را انتخاب کرد . مرگ .حالا چه فرقی می کنه به خاطر چی

مگه اهمیت هم داره مگه به جایی هم بر می خوره کیه که از پدر حیوان دختر شاکی باشه ؟مادر؟مادرش

که متهم ردیف اوله .کی ؟خدایا تو این همه وقت کجا بودی؟

پی نوشت:منم مقصرم درست مثل تو درست مثل خانم حمایت از زنان درست ....

+ نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


خب یکی هم به من بگه چه خبره ؟ایا قراره بار همه زنهای دنیا را من ..من انهم تنهایی به دوش بکشم ؟

پی نوشت: خدا هم هست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


الان که ساعت پنج و ده دقیقه است من در حالیکه مثل بچه های خوب گزارشهایم را تحویل داده ام تازه

سرم را بلند کردم وبه یاد این افتادم اگر نفسی هم بکشم خدا بدش نمی اید .از ساعت ۱۰ صبح تا کنون

 لا ینقطع -خداییش چه کلماتی دارم استفاده می کنم-فقط مطلب نوشتم و نوشتم ونوشتم ....       

جشنواره هم که داره تموم میشه با عرض شرمندگی من فقط یک فیلم دیدم انهم با چه گانگستر بازی

که در پست پایینی به سمع و نظرتون رساندم .

در راستای بی ربط نویسی این را هم داشته باشید :یک کتاب شعر از خود شاعرش هدیه گرفتم.

نعیمه دوستدار دبیر تحریریه همشهری خانواده کتاب شعرشو چاپ کرده .یکی از شعرهاشو براتون می

گذارم تا ببینید چه دوستای شاعری دارم .

کوتاه

قدم هایم چه کوتاه شده اند

و غم هایم چه بلند

دیگر وقتی که می دوم دستم به شانه های صبورت نمی رسد.

قشنگ بود پس حالا یک شعر دیگه هم بخونید:

نتیجه

چه چیزهای فراوانی را ندارم

نه انقدر که بخواهم خورشید

نه انقدرکه باید امید

و نه به اندازه  کف دستی ترانه

که در گوش زمان اواز کنم

چه چیزهای فراوانی را از دست دادم و چه اندازه چیزها که هرگز به دست نیاوردم

تمام این حرفها به کنار ....

تو راست گفتی

داشتن هر چیزی در دنیا

بهتر از نداشتن است.

این هم قشنگ بود پس......نه نترسیددیگه شعر نمی گذارم

پی نوشت:حال خوبی ندارم این روزا از نوشتنم مشخص نیست؟دل من گرفته زین جا باز دوباره مثل قبل

مثل دیروز مثل پارسال مثل ....

 

+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دیروز عصر یک هویی به سرمون زد که بریم جشنواره خیر سرمون فیلم ببینیم .من و لیلی دو تایی

فیلم اخراجی ها را انتخاب کردیم و جلوی سینما سروش صف ایستادیم .از همون اول هم ماموران بی

سیم به دست گفتند بلیت فروخته نمی شه و الکی وقت با ارزشمان را هدر ندهیم .ولی من و لیلی و

تمام انهایی که در صف بودن استقامت کردیم تا شاید فرجی شود و ما هم برویم تو کرور کرور مهمان بود

که از جلو چشم حسرت زده ما رد می شدند .تمام فوامیل -این کلمه رو خودم کشف کردم که در مواقع

استثنایی استفاده می کنم-افراد بی سیم به دست مهمان بودند .یکی از اقایون حدود بیست تا مهمان

داشت که پنج تای انها هم بچه بودند از یک ساله تا پنج ساله اسم یکیشون هم سمانه بود .اخه گم

شده بود ماموره دنبالش می گشت.خلاصه در همان گیرو دار اقای ده نمکی رسید .من هم از فرصت

استفاده کردم و رفتم جلو .من:سلام اقای ده نمکی من ان شرلی هستم او ببخشید اکرم احمدی

اقای ده نمکی :بله بله سلام حالتون چطوره؟

من:مرسی .ولی نه خوب نیستم بلیت ندارم .

اقای ده نمکی :یک کم صبر کنید برم تو بر می گردم

رفت ولی تا چند دقیقه بعد پیدایش نشد .بعد از چند دقیقه دوباره برگشت:شرمنده بلیت ندارم

من:خب ایرادی ندارد ما کارت خبرنگاری داریم شما بگویید انها اجازه می دهند .

ولی انها اجازه نداند ماموران بی سیم به دست جواب جالبی داشتند:شما خبرنگار هستید خبرنگارا

حق  فیلم دیدن ندارن.

من با دهانی که از تعجب باز مانده بود :یعنی چی ؟ایا ؟چرا؟

بعد از چند دقیقه اقای ده نمکی برگشت بیرون .:ببخشید من فقط یک بلیت دارم شرمنده.

من در حالیکه مرام کش شده بودم :وای ممنون ولی دوستم چی میشه؟و این سوالی بود که هیچ کس

 جوابی برایش نداشت.بلیت من خریدار زیادی داشت تا سی هزار تومن هم بالا رفت .ولی من در اقدامی

لوس کنانه این هم لغت جدیدیه گفتم اگه نرفتم تو بلیتمو می بخشم.همه به من با چشمهای خمار کرده

نگاه می کردند .خسته شدید اخه خیلی جالب بود راستی یک اقای کت شلواری خوش تیپ هم انجا

بود که دخترهای مکش مرگ مارو می فرستاد تو و کور شوم اگر دروغ بگویم .خلاصه در ان گیر ودار دستیار

 ده نمکی که بیرون مونده بود از من خواست با بلیتم برم تو  و به اقای ده نمکی بگم به کمک دستیارش

بشتابه .من هم ازش قول گرفتم اگه ده نمکی اونارو برد تو لیلی را هم بیارن تو .ده نمکی رفت بیرون ولی

 به خاطر ازدحام جمعیت نتونست دستیارو بکشه تو.من تو سینما مونده بودم وبه خاطر هجوم جمعیت

نمی تونستم برم تو یک اقایی هم تو سینما گیر داده بود که خانم فیلم شروع شد چرا نمیری تو؟

من هم با اه و ناله گفتم اخه چه جوری برم تو در حالیکه رفیقم  بیرون در مونده؟ اقاهه گفت چرا گفتم

بلیت نداره .اقاهه خندید و گفت بابا خب زودتر می گفتی بیا اینم بلیت ومن که برای بار دوم غافلگیر مرام

شده بودم  بلیتو از دستش قاپیدم و به طرف در دویدم و به زور لیلی را کشیدم تو.

واما فیلم :جالب بود .بازیها عالی بود مخصوصا امین حیایی .ارژنگ امیر فضلی و اکبر عبدی .البته کامبیز

دیر باز هم خوب بود .تیکه ها عالی بود .طنز فوق العاده بود .فضای جبهه اصلا غیر واقعی نبود .استقبال

مردم هم غافلگیر کننده بود .اخر فیلم هم برای اینکه نشون بدن چقدر از فیلم راضی هستند کلی دست

زدند.

پی نوشت :یکی از تیکه های فوق العاده فیلم را براتون می گم :زن حاجی به حاجی در حال بدرقه کردن

حاجی با این همه کمک جنسی که به جبهه می شه یک وقت به من خیانت نکنی ها.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


کاش یکی بود و حرف منو می فهمید .من اینجا دچار خفقانم خفقان .ای فریاد فریاد فریاد .

همه از من هماهنگی می خواهند .با همه با خودم با اونا .کاش یکی بود با من هماهنگ بشه .من تاکی

 باید هماهنگ بشم اونم با همه .نمی دونم چی می گم .ولی نه می دونم چه مرگم شده .اره من

دچار خفقانم اره خفقان .

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من :می شه لطفا خرابش نکنید

-:نه نمی شه اخه من که کاره ایی نیستم

من:حال چرا اینقدر با عجله

-:من که گفتم به ما ربطی نداره

من:حالا تا عید هم صبر نمی کنند ؟

-:فکر نمی کنم مالشه می خواد بکوبه

خونه بنفشه اینها تا یکی دو روز دیگه کوبیده می شه .خونه دیوار به دیوار ما .دیواری که هر روز تابستون

از روش می پریدم تو تراس .تراسی که تو ظهر تابستون رو موکت تکه پاره اش می نشستیم تا بابای

بنفشه از امیر ارسلان نامدار بگه .امیر ارسلانی که می رفت و می جنگید و سفر می کردو دلها اسیرش

می شد دلی که امروز به یاد گذشته ها می سوزه و صداش هم در نمی یاد .

اولین خونه ایی که خراب شد خونه ملیکا اینا بود .هنوز یک خونه با ما فاصله داشت .حالا نوبت خونه

 بنفشه اینا شده .دوست دوران بچگی از مهد کودک تا دبیرستان .بدون خداحافظی رفتن اخه می گفت

نای  خداحافظی کردن نداشته .گریه می کرد .پشت تلفن .

همه رفتن قدیمی ها .همه با هم غریبه شدیم .محله دیگه بوی غربت میده .

پی نوشت:می ترسم .قراره کار جدیدی را تجربه کنم نه اینکه نتونم همیشه جای جدید برام دلهره سازه

ادماش .همکارای جدید .امروز روز دلشوره است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


اگر الان دوربینم همراهم بود یک عکس از خودم می گرفتم می گذاشتم تا قیافه زیبا و جذاب مرا ببینید

تا دو ساعت دیگه باید سه تا گزارش بلند چند صفحه ایی .یک مصاحبه بلند و چند خبر جذاب تهیه کنم

البته من حال هم ندارم واصلا حوصله نوشتن ندارم به خودکار هم الرژی پیدا کردم تا تو دست می

گیرمش حالت شکوفه بهم دست میده و ناچار می گذارمش زمین .حال متوجه شدید چه قیافه جذابی

پیدا کردم از یک طرف حالت تهوع از یک طرف دامب و دامب می کوبم تو سرم تا یک چیزی از درونش به

بیرون بتراود در چنین وضعیتی من چقدر سبزم و زیبا امروز .

تازشم:دو روز از جشنواره می گذره ولی من هنوز هیچ فیلمی ندیده ام .خیر سرم عضو انجمن صنفی

خبرنگاران هم هستم .بقیه بچه ها با ناز و افاده کارتهایشان را دستشان می گیرند و همی فخر می

فروشندو من و لیلی هم کاری به غیر از خوردن حسرت نداریم .البته حقمان می باشد اگر تنبلی را کنار

می گذاشتیم الان  مثل اقای رییس کلی فیلم برای دیدن داشتیم .

تازشم ۲:من بودم که از سفر وماموریت می نالیدم ؟غلط کردم خوبه حوصله ام سر رفته اقا مار ا یکجا

بفرستید لطفا البته .تازه فهمیدم که برای یکجا موندن ساخته نشدم.تو اسفند یک جایی می روم ولی

 حالا کو تا اسفند .من همین الان می خوام برم مسافرت اخه صفحه هام خالیه یک جوری باید از دست

رییس فرار کنم یا نه؟

تازشم ۳:سه تا سیب سرخ حوا روی میز است .چشمک می زنند .نمی دونم اول برم سیب بخورم یا برم

 زنگ بزنم فکت گزارشم کامل بشه؟تصمیمم را گرفتم.ادم باید به فکر کار و اینده باشه همیشه سیب

هست و شکر خدا از چشمک زدن هم نمی افتند.بله فهمیدم .

تازشم ۴:چه سیب خو شمزه ایی بود .

+ نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


این ماجرا حقیقت دارد .پس لطفا با کمی نگرانی و چاشنی تکان دادن سر بخوانید.

لیلی و مهین نمی دونم از کجا بر می گشتن یا به کجا می رفتند که اصلا مهم نیست چون منو با خودشون نبرده بودن .بگذریم توی تاکسی از پارک وی تا ونک کنار یک خانم یا یک دختر خانم فشن تیشان پیشان نشسته بودند که تلفن خانم زنگ می خوره  .خانم خوشگله پشت خط با اقایی صحبت می کنه واز اقا می خواد که یک مواد مخدر با حال -نقل به مضمون-به خانم معرفی کنه که طرف طرفشو معتاد کنه ان هم در یک هفته .من بعد از شنیدن این خاطره هیچ حرفی برای گفتن نداشتم البته مهین ولیلی هم هیچی نمی گفتن .البته چی باید می گفتن .ما سالها برا ی حفظ حقوق همین به اصطلاح خانمها جنگیدیم انگ فمینسم را هم به جان خریدیم ولی حالا چی .چی می بینیم از این جنس لطیف و با احساس.

پی نوشت:خدا را شکر وبلاگ من شده چت روم بعضی از دوستان .چه با هم رفیق شدن .

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


هیچ وقت اولین برخوردمونو فراموش نمی کنم .سلام کردم .:چیه .جوجه خبرنگار اومدی اینجا چی کار ؟

خیلی تو ذوقم خورد راستش ازش بدم هم اومد .بعد از کار اموزی در تماشاگران کار تو روزنامه ایران به

اندازه کافی دلهره اور بود حالا یکی هم در بدو ورود چنان حالتو بگیره که راه برگشتو گم کنی .

خبر نویسی نوین را یادم داد .:ببین جوجه خبرنگار سعی کن تو خبر راحت باشی .سخت نگیر عصا قورت

 نده کاری کن که خواننده ازخواندن یک خبر ساده هم راضی باشه .

گزارش نویسی هم جالب شد مخصوصا که اون معلمت باشه :پاک بنویسید .دروغ نبافید .با جمله ها

بازی کنید.

حالا رفته همین دیشب رفت .به قول خودش رفت بلاد غربت .از اینجا خسته شده بود .کند و رفت

از من و لیلی قول گرفت به شرط اینکه گریه نکنیم اجازه میده بریم فرودگاه .رفتیم البته گریه هم کردیم

دیشب تو خیابون قدم می زدیم . مهین جلو می رفت .من پشت سرش .لیلی پشت سر من هیچ کس

حرف نمی زد .من فکر می کردم مهین و لیلی هم .یک دفعه سه تایی با هم حرف می زدیم .دسته

عزاداری راه افتاده بود موازی با دسته حرکت می کردیم .مهین بغض کرده بود .من هم .لیلی هم لابد.

دیشب سرد نبود .بهش گفتم چه امشب هوا خوبه .دیگه نمی تونم بنویسم مهین تو یک شب سرد

زمستونی برای همیشه از ایران رفت.مهین:ولی من سردمه.

پی نوشت:اخرین نصیحت مهین از پشت شیشه گیت:هیچ وقت قلبتونو به پول نفروشید .پاک بنویسید

اونگارد باشید مثل یک گوسفند دنبال یک گله راه نیفتید.گوسفندی باشید که یک گله دنبال شما راه

بیفته .اخرین حرفاشو با بغض می گفت .تا حالا ندیده بودم اینجوری با بغض گریه کنه .البته چرا یک بار

دیگه هم این طوری گریه می کرد .روزی که یک مربی بسکتبال به مادرش تو هین کرده بود .کلی گریه

کرد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


اساسی ترین قانون زندگی ان است که در ترس به دیگران توان بیشتری می دهی تا بیشتر در تو ترس

 ایجاد کنند.همان اندیشه ترس در تو خالق اندیشه مخالف در دیگری است .

خیلی فیلسوف شدم نه .تازگی ها چیزهای جالبی کشف می کنم .

تازشم یک شعر جالب از محمد علی بهمنی می نویسم که دیگه مطمن بشید که من کلی ادم شدم.

می دونم حق با شماس من دیگه خیلی بد شدم

اخه خیلی چیزا از خیلی کسا بلد شدم.

پی نوشت: با یک مجسمه ساز معروف صحبت کردم اگه دوست دارید بخونید ۲۰۰ تومان نا قابل خرج

کنید و چهار شنبه هفته اینده یک هفته نامه همشهری خانواده بخرید و مطلب بنده را ملاحظه بفرمایید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من یک کم .نه یک کم که نه زود تصمیم می گیرم .بعد از ان ماجرای حالگیری شدیدا حال عصب داشتم

خب نتیجه چی شد این بود که من بیام اینجا و از غصه بنویسم و غر بزنم .بچه هم که بودم تا یک اتفاقی

 می افتاد که خلاف میلم بود دو تا لباس با یک لقمه نون و پنیر می گذاشتم تو یک بقچه و درشو گره

می زدم  و مثل پسر شجاع یک چوب هم می کردم توش و راه می افتادم کل مسیرم از در خونه تا سر

کوچه بیشتر نمی شد بعضی وقتها هم از در خونه یک متر انطرفتر هم نمی رفتم .بعد از یکی دو ساعت

هم خودم بر می گشتم و قهرم تموم می شد .همه اینهارو گفتم که بدونید من اتفاقهای بدرا زود فراموش

 می کنم .

پی نوشت: دلم تنگ شده بود ها .چقدر .

+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |