تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
یک ادم خیلی بزرگ که الان اسمش یادم نمی یاد گفته:موضوعی که فقط برای تو اهمیت داره اصلا

چه اهمیتی داره.

امروز تولدم بود و من ۲۹ ساله شدم و چه تنها و غریب بودم امروز .

از اینکه در اخرین روزای اسفند متولد شدم خوشحالم و از اینکه متولد شدم ناراحت.

کاش خداوند عالم قبل از تولد موجودات از خودشون نظر می پرسید که دوست دارن به این دنیای

کثافت پا بگذارند یا نه؟من قول می دم که جوابم منفی بود مطمئنم .اره

یک مرد دوست داشتنی چند ساله پیش گفته :در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن

یک کوچه تنهاترم

پینوشت:روز خوبی نداشتم .من به اندازه تمام پنجره های بسته گریه کردم .

از شلوغی شب عید هم متنفرم که یادم رفته بود بنویسم .شاید این اخرین پست سال ۸۵ باشه

برنامه های زیادی برای این پست داشتم ولی دل خوش سیری چند؟

چه خوب و چه بد تموم شد.به همین راحتی به همین خوشمزه گی .بازم مثل هر سال پای سفره

 هفت سین می نشینیم و ارزوهای خوب خوب می کنیم ولی حالا که اخر سال اون دعای سفره

هفت سین سال کهنه است هیچ خبری از ارزوهای براورده شده و دعاهای مستجاب شده نیست

البته حیا هم که نمی کنیم باز پر رو پر رو می شینیم و دوباره دعا می کنیم چشمامونو رو هم می

 گذاریم و می خونیم یا مقلب القلوب و .....دیدید گفتم همه چیز را زود فراموش می کنیم

اصلا ما انسانها به امید زنده ایم حالا که رسم زمونه اینه پس عید همتون مبارک عزیزان وبلاگی

من .

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نمی دونم تلخون را می شناسید یا نه یکی از شخصیتهای قصه صمد بهرنگی عزیزه.تلخون خیلی

 خوشبخته چون هر وقت اه می کشه اه ظاهر میشه و ازش می خواد هر ارزویی که داره بکنه تا اه

ارزوشو بر اورده کنه .منم ارزوهای زیادی دارم که شاید خیلی کلیشه ایی باشه ولی خب ارزو منه

و دوست دارم براورده بشه .شبه عیده خیابونا خیلی شلوغه پشت شیشه مغازه ها ادمای زیادی

وایسادن .بچه ها بزرگترا همه باهم در حال خرید شب عید هستن.پسر بچه شش ساله ایی ولی

کنار شیشه نشسته و فال می فروشه خسته است معلومه از چشاش به همه نگاه می کنه بعضی

اوقات دستشو جلوی رهگذری دراز می کنه شاید فالی بفروشه ولی کسی به فکر اون نیست سرشو

پایین می ندازه و دوباره به ویترین مغازه زل می زنه یاد داستان یک بیست و چهار ساعت در

تهران صمد می افتم بچه هایی که پول بازی می کنند و ...ویترین و بچه پولدارو   ارزو ی بچه فقیره

شاید موضوع خیلی دست مالی شده شاید کهنه و قدیمی باشه ولی به خدا هنوز هست

انقدر که همه ما می تونیم ببینیم ولی ....این روزا دلم خیلی می گیره کلی بغض می کنم کلی

 اه می کشم شاید سر و کله اقای اه پیدا بشه ولی نه خبری نیست ای بابا هنوز زمستان است

و همه سرها شاید در گریبان و شاید هم مشغول روزمرگی ها .نمی خوام تلخ باشم نمی خوام

ادای ادم دلسوزارو در بیارم نمی خوام خودمو لوس کنم غم من غم بی دردی ادماست .ادما

پی نوشت:از مزایای تو خونه موندن اینه که ادم به همه کاراش می رسه و البته ادمای خونه هم

به کاراشون می رسن .من امروز دستگیر شدم و مجبور شدم شیشه پاک کنم و حالا دستم درد می

کنه فردا هم که کار تعطیله فقط پس فردا همشهری جلسه داریم .دستم خیلی درد می کنه

مامانم همیشه می گفت :اخ اخ نکرده کارو نگیرید به کار

اه راستی یادم رفت بگم جمعه رفته بودم امامزاده طاهر کلی صفا کردم کلی با احمد شاملو دردو دل

کردم برای گلشیری اب بردم .......نمی دونم چرا اینقدر خل و چل شدم ارامش قبرستونو دوست دارم

مخصوصا اینکه سر ظهر باشه و خودت باشی و دوستات ...مرده هارو میگم دیگه تازگی ها باهاشون

دوست شدم.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بله ديكه به مباركي و ميمنت اتاقم را تكاندم و البته با عرض شرمندكي خودم هم تكانيده شدم الان كه

ساعت ۱۱:۳۰ شب مي باشد هيس مي باشد غلط نمي باشد الان شبه كسي نمي بينه خب دارم از

كمر درد مي ميرم كمرم صاف نمي شه دستام درد مي كنه ولي عجب اتاقي شد كلي برق افتاد كلي

با اقاي برادر ديزاين داديم به به اتاقم شده مثل موزه جالب شيك و دوست داشتني البته درو ديوار مثل

البوم شده ولي جالبه ديكه در ضمن نمي دونم جه بلايي سر سيستم بدبخت اومده كه بعضي از كلمه

ها رو نمي زنه ديكه نه نقطه مي زنه نه مي تونم كه سر كش دار بنويسم نه ب سه نقطه داره جاي

ك سركش دار با ط عوض شده خودش نمي دونم كدوم كوريه اهان فهمستم كيبوردم عربي شده

ولي جل الخالق جطوري اينطوري شد؟خلاصه من خسته ام زياد هم فردا هم سر كار نميرم فعلا

بايد استراحت كنم خيلي كار كردم خدائىش از خودم توقع نداشتم اينقدر كار كنم  فعلا شب به خير

هركي امشب وب منو خوند نكه جه دختر خل و جلي ها نه هم خسته ام هم خوابم مياد

بي نوشت  الان دلم بستني مي خواد حيف كه دير وقته ولي من بستني مي خوام

واي جقدر اتاقم تميز شده     هورا بعد از سه سال جه رنك و رويي كرفته   

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


امروز تولد برادرمه و من هنوز هیچی به مغزم نرسیده .اخه بچه کمی شیک ‍پوشه می ترسم از سلیقه

من خوشش نیاد .البته سلیقه من که حرف نداره ولی می ترسم. تا حالا فقط براش عطر و ادکلن می

خریدم ولی امسال چی ؟

و اما فردا هم تولد صمیمی ترین دوست و مامان ارمیتاست.چی بخرم خدا جون؟

کارام داره تموم میشه از شش صفحه ویژه نامه عید برای همشهری خانواده چهار صفحه رو بستم فقط

 مونده دو صفحه که اون هم اماده است و فقط باید برم ببندم .

دیگه چی بگم ...آهان یک چیز دیگه اینکه بچه ها در یک اقدام غافلگیر کننده ضایع شدن .هاها ها

طفلکی ها دوازده روز قبل از تولد من برام تولد گرفتن و کلی شادی کردن و البته کلی هم ضایع شدن .

غافل از اینکه تولد بنده سه روز مونده به شب عیده .

اهان راستی یک چیزه دیگه .لیلی خانم دیروز دماغشو عمل کرد .خداییش خوشگل شده ولی یک هم

خنده دار شده .دیروز کلی با الهه کلینیک رو بهم ریختیم اساسی .من نشسته بودم و دعا می خوندم

و با ادای گریه می گفتم :وای خدا جون ما لیلی مونو از تو می خوایم و الهه هم همراهی می کرد

خداییش چه تیم هماهنگی هستیم من و الهه .

داشتیم از استرس و ناراحتی می مردیم که مهرداد برادر لیلی گفت من دیگه نمی تونم تحمل کنم

میرم کله پاچه بخورم .می بینید استرس و اضطراب یک برادر تا چه حد می تونه جان کاه و طاقت فرسا

باشه .من هم که داشتم از غصه دق می کردم بساط مصاحبه نوشتن را پهن کردم و شروع کردم به پیاده

 کردن مصاحبه .بعد هم که لیلی رو از اتاق عمل اوردن بیرون نوبت شیرین کاری من و الهه هم فرا رسید

الهه داشت غش می کرد هی می گفت اکرم جون منو بگیر که دارم می افتم .خلاصه اینقدر شلوغ کردیم

که خانم پرستار بد وقتی عذرمونو خواست  .من و الهه نشسته بودیم رو یک تخت خالی و داشتیم

پاهامونو تکون می دادیم که خانم تشریف اوردن.:رو ی تخت بیمار جای نشستنه خانوما؟

ماچه جوابی داشتیم جز نه؟

اما جالب ترین قسمت ماجرا اب دادن من به لیلی بود خانم پرستار گفت با قاشق اب بریزید تو دهنش

به لیلی گفتم اماده باش می خوام بهت اب بدم بیچارهدهنشو باز کرد و من با قدرت تمام قاشقو فرو

کردم تو حلقش .

پی نوشت:ببخشید اگه جسته و گریخته از هر جا نوشتم ولی دوست داشتم بنویسم حرفیه؟

از همشهری گفتن باید برای عید بهاریه بنویسی .دارم فکر می کنم چی بنویسم .مخصوصا حالا

که اخر ساله و تموم غم و غصه ها رو هم تلنبار شده .چی بنویسم از بهاری که چند ساله حسش نمی

 کنم؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من اگر جای تو بودم همین الان برمی گشتم .اوضاع خوب نیست دلها گرفته همه عصبانی و خسته

هستیم.کسی دل و دماغ برای خونه تکونی نداره .از خرید عید هم خبری نیست .سبزه دیر نشده

همیشه از چندم اسفند شروع می کردی ؟فکر کنم داره دیر میشه .نه؟تو که همیشه عجله

داشتی .همیشه هم حرص می خوردی زود باشید کار داریم . عید اومد تا چهارشنبه سوری باید همه

کارا تموم شده باشه و گرنه ننه سرما تف میندازه تو خونه .دیر نشده حالا؟لباس نو هم که همیشه

براش حرص می خوردی .یالله دیگه بجنبید برای سال تحویل باید لباس نو بپوشید.

من اگه جای تو بودم همین الان بر میگشتم و ملحفه هارو عوض می کردم دیگه کهنه شده الان خب سه

 سالی میشه که عوض نشدن رنگ وروشون رفتن .دیر نیست حالا.؟

من اگه جای تو بودم همین الان برمی گشتم و یک سری پرده جدید سفارش می دادم پرده ها دیگه

قدیمی شده مد روز نیست خب تو سه سال کلی مد جدید به بازار میاد.

من اگه جای تو بودم همین الان بر می گشتم .باید یکسری بشقاب و کاسه و چاقو بخریم .سه ساله

چیزی  اضافه نشده نمی دونی چه بلورای قشنگی اومده .

من اگه جای تو بودم همین الان بر می گشتم .قلق شامپو کشیدن به مبلا رو کسی بلد نیست .

من اگه جای تو بودم همین الان بر می گشتم.ماهی شب عید سه سالی میشه که خیلی بدمزه میشه

بوی زهم میده .هر کاری هم میکنیم درست نمی شه که نمی شه .

من اگه جای تو بودم همین الان بر می گشتم .مو قع تحویل سال سه سالی میشه که دعا خیلی نمی

چسبه .همه رو دعا کنید الان لحظه استجابت دعاست .برای منم دعا کنید .

پی نوشت:امسال چهارمین عیده .

+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


حکایت آن مرد خوشبخت را شنیدید ؟ایرادی نداره من آن دختر خو شبخت هستم دیگر .چرا؟ دلیل داره

توضیح میدم .امروز با کمال خومشبختی از خواب بیدار شدم مثل دخترهای خوب دست و صورتمو و

شستم و راهی مجله همشهری خانوده.تا ساعت ۱۲ همچنان دنیا به کام من بود تا اینکه الهه زنگ

زد که چه نشستی بد بخت شدیم ......

بله دیگه تا ظهر شنبه باید سه صفحه گزارش و هشت مصاحبه بلند تحویل بدم .بله ومن الان

خوشبخترین دختر دنیا هستم مطالب همشهری هم تا سه شنبه اماده بشه البته دریغ از یک کلمه اماده

ومن چه سبزم و زیبا امروز.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


مرگ را پروای ان نیست که به انگیزه ایی اندیشد

اینو یکی می گف که سر پیچ خیابون وایساده بود

زندگی را فرصتی ان قدر نیست که در ایینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده

گزین کند       اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود

عشق را مجالی نیست حتی ان قدر که بگوید برای چه دوست ات دارد والاهه این ام یکی دیگه می گف

سرو لرزونی که راست وسط چار راه هرور باد وایساده بود.

اینو استاد شاملو برای عمران صلاحی گفته بد جوری این روزا سرم شلوغه ولی دلتنگی ها که با سر

شلوغی از یاد ادم نمیره میره؟

پی نوشت:برف میاد چه جوری هم میاد گنجشکک اشی مشی مواظب باش .

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


همیشه از ویژه نامه عید متنفرم ولی هیچ وقت راه فراری پیدا نمی کنم.

همیشه از خونه تکونی متنفرم ولی هیچ وقت راه فراری پیدا نمی کنم .

همیشه از یک جا موندن متنفرم ولی هیچ وقت راه فراری پیدا نمی کنم .

همیشه از جواب پس دادن متنفرم ولی هیچ وقت راه فراری پیدا نمی کنم.

همیشه از خودم متنفرم ولی هیچ وقت راه فراری پیدا نمی کنم.

همیشه از نگاه مردهای هیز متنفرم ولی هیچ وقت راه فرار پیدا نمی کنم.

همیشه از رفتن از نرفتن از موندن از نموندن متنفرم ولی هیچ وقت راه فرار پیدا نمی کنم.

همیشه از شستن روتختی و پاک کردن شیشه اتاق و پرده شستن و ...متنفرم واین بار واقعا راه فرار

ندارم .سه ساله که دست به اتاقم نزدم .اتاق خانم هاویشام معروفه تو فامیل .پرده ها سیاه شده

تختم سه ساله از زیر پنجره جم نخورده .کتابخونه سه ساله پشت به پنجره ایستاده .میز و دراور سه

ساله کنار هم ایستادن بخاری اتاقم سه ساله که سر جاشه لوله اش هم تو سوراخ بخاری جا خوش

کرده.بیچاره لوستر اتاقم اصلا معلوم نیست از اول چه رنگی بوده ...واما انقلاب بزرگ امسال والبته بی

حرف پیش اتفاق می افتد و چشم دشمن کور بعد از سه سال کاری می کنم کارستون .البته بازهم

البته دارد اگر ویژه نامه های عید بگذارد حتما به اتاقم هم می رسم در غیر این صورت شرمنده سال

بعد باید ببینم چی میشه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من بي تقصيرم به خدا اصلا فكر نمي كردم اينجوري بشه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


یخ بستیم .به خدا یخ بستیم .دستم دیگه کار نمی کرد .بیچاره بی حس شده بود فجیع .بگذارید از اول

بگم.رفته بودیم که داد بزنیم . بعد که عقده هامون خالی شد گپی هم بزنیم . بخندیم و احیانا چیزی هم

 بخوریم.اولش خوب شروع شد همه سر وقت سر  قرار رسیدیم .را ه افتادیم با خنده و مثلا دل خوش با

کلاس بازی در اوردیم و نفسی هم  کشیدیم که به به عجب هوایی و چه ارامشی که ناگهان ندا گفت

بچه ها سوئیچ را تو ماشین جا گذاشتم صدای ناله و نهیب و فریاد و هر چیز دیگری که به دل پردرد ربط

دارد از ما بلند شد ولی چه فایده سوئیچ که از ماشین بیرون نمی اومد.البته ما خیلی هم جوانمرد

نیستیم چون ندا و کسری را فرستادیم پایین و خودمون رفتیم بالا.البته یک جایی که اخرش بود من دلم

سوخت و به فکر چاره افتادم .جایگاه پلیس روبروم بود رفتم تو و شیرین کاری من از اینجا شروع شد.

من با گردنی کج کرده :سلا م .ببخشید میشه به من کمک کنید

اقای پلیس با حالتی که فکر می کرد اتفاق بزرگی افتاده:بله دخترم چی شده

من با لبخند:راستش سوئیچمون مونده تو ماشین در ماشین هم قفل شده  .میشه در ماشینو برامون

باز کنید؟

اقای پلیس:ببخشید اشتباه نیومدی ما پلیسیم نه دزد .

من بازهم با لبخند البته عمیق:خب  شما درزدهارو که می گیرید وسایلشون هم می گیرید دیگه شاید

بشه با وسایل اونا کاری کرد

اقای پلیس :نه ما وسایلی نداریم .صبر کن یکی از بچه هارو بفرستم دنبال سیم مفتول بعد خودم میرم

پایین .مشخصات ماشین چی بود ؟

خلاصه اقای پلیس مهربون بعد از اینکه سیم مفتول پیدا کرد راهی پارکینگ شد .

بعد از چند دقیقه به ندا زنگ زدم .

من:ندا چی شد ؟در ماشینو باز کردن ؟

ندا:کیا؟

من :پلیسا دیگه

ندا:ها ها ها ها ها نگو؟ راست می گی؟ اومده بودن درو باز کنند .من. کسری قایم شدیم فکر کردیم

اومدن مارو بگیرن .

در این لحظه چی باید می گفتم جز....

اما من و لیلی و نیما با خیال را حت نشستیم بالا و چایی و اش نوش جان کردیم تا نداو کسری باهوش

برسند .بعدش هم از فشار سرما و یک چیز دیگه به فکر برگشت افتادیم .موقع پایین اومدن هم طوری از

جلو پلیسا رد شدم که هر کس منو میدید فکر می کرد یک خلافکار نامی هستم یا شهرا جزایری ام که

بعد از فرار هوای کوهنوردی به سرم زده .خلاصه سرتونو درد نیارم رسیدیم پایین و منتظر پیک موتوری

شدیم که مامان ندا با اون برامون سوئیچ فرستاده بود .محض احتیاط شماره اقاهه رو هم گرفته بود .

یک ساعت مثل بید لرزیدیم نیومد .زنگ زدیم .فکر می کنید چی گفت؟بله دیگه

اقای پیک موتوری :شرمنده موتورم خراب شده زنگ زدم دوستم داره با ماشینش خودشو به من

میرسونه.

ما در حال انفجار بودیم وهمه با خشونت به ندا می نگریستیم که بعد از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه

اقایان خوش تیپ از راه رسیدن .

من :اقا چرا این قدر دیر اومدید

دوست اقای پیک:ببخشید بالاشو تو خونه جا گذاشته بودم.

بله دوستان این بود گزارش یک عصر با حال که مثلا برای خوش گذرونی رفته بودیم .جای همه هم خالی

 بود کاش بودید و با هم می لرزیدیم.

پینوشت :کلی اواز اماده کرده بودم بخونم .که نطقم کور شد.

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


یخ بستیم .به خدا یخ بستیم .دستم دیگه کار نمی کرد .بیچاره بی حس شده بود فجیع .بگذارید از اول

بگم.رفته بودیم که داد بزنیم . بعد که عقده هامون خالی شد گپی هم بزنیم . بخندیم و احیانا چیزی هم

 بخوریم.اولش خوب شروع شد همه سر وقت سر  قرار رسیدیم .را ه افتادیم با خنده و مثلا دل خوش با

کلاس بازی در اوردیم و نفسی هم  کشیدیم که به به عجب هوایی و چه ارامشی که ناگهان ندا گفت

بچه ها سوئیچ را تو ماشین جا گذاشتم صدای ناله و نهیب و فریاد و هر چیز دیگری که به دل پردرد ربط

دارد از ما بلند شد ولی چه فایده سوئیچ که از ماشین بیرون نمی اومد.البته ما خیلی هم جوانمرد

نیستیم چون ندا و کسری را فرستادیم پایین و خودمون رفتیم بالا.البته یک جایی که اخرش بود من دلم

سوخت و به فکر چاره افتادم .جایگاه پلیس روبروم بود رفتم تو و شیرین کاری من از اینجا شروع شد.

من با گردنی کج کرده :سلا م .ببخشید میشه به من کمک کنید

اقای پلیس با حالتی که فکر می کرد اتفاق بزرگی افتاده:بله دخترم چی شده

من با لبخند:راستش سوئیچمون مونده تو ماشین در ماشین هم قفل شده  .میشه در ماشینو برامون

باز کنید؟

اقای پلیس:ببخشید اشتباه نیومدی ما پلیسیم نه دزد .

من بازهم با لبخند البته عمیق:خب  شما درزدهارو که می گیرید وسایلشون هم می گیرید دیگه شاید

بشه با وسایل اونا کاری کرد

اقای پلیس :نه ما وسایلی نداریم .صبر کن یکی از بچه هارو بفرستم دنبال سیم مفتول بعد خودم میرم

پایین .مشخصات ماشین چی بود ؟

خلاصه اقای پلیس مهربون بعد از اینکه سیم مفتول پیدا کرد راهی پارکینگ شد .

بعد از چند دقیقه به ندا زنگ زدم .

من:ندا چی شد ؟در ماشینو باز کردن ؟

ندا:کیا؟

من :پلیسا دیگه

ندا:ها ها ها ها ها نگو؟ راست می گی؟ اومده بودن درو باز کنند .من. کسری قایم شدیم فکر کردیم

اومدن مارو بگیرن .

در این لحظه چی باید می گفتم جز....

اما من و لیلی و نیما با خیال را حت نشستیم بالا و چایی و اش نوش جان کردیم تا نداو کسری باهوش

برسند .بعدش هم از فشار سرما و یک چیز دیگه به فکر برگشت افتادیم .موقع پایین اومدن هم طوری از

جلو پلیسا رد شدم که هر کس منو میدید فکر می کرد یک خلافکار نامی هستم یا شهرا جزایری ام که

بعد از فرار هوای کوهنوردی به سرم زده .خلاصه سرتونو درد نیارم رسیدیم پایین و منتظر پیک موتوری

شدیم که مامان ندا با اون برامون سوئیچ فرستاده بود .محض احتیاط شماره اقاهه رو هم گرفته بود .

یک ساعت مثل بید لرزیدیم نیومد .زنگ زدیم .فکر می کنید چی گفت؟بله دیگه

اقای پیک موتوری :شرمنده موتورم خراب شده زنگ زدم دوستم داره با ماشینش خودشو به من

میرسونه.

ما در حال انفجار بودیم وهمه با خشونت به ندا می نگریستیم که بعد از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه

اقایان خوش تیپ از راه رسیدن .

من :اقا چرا این قدر دیر اومدید

دوست اقای پیک:ببخشید بالاشو تو خونه جا گذاشته بودم.

بله دوستان این بود گزارش یک عصر با حال که مثلا برای خوش گذرونی رفته بودیم .جای همه هم خالی

 بود کاش بودید و با هم می لرزیدیم.

پینوشت :کلی اواز اماده کرده بودم بخونم .که نطقم کور شد.

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


یخ بستیم .به خدا یخ بستیم .دستم دیگه کار نمی کرد .بیچاره بی حس شده بود فجیع .بگذارید از اول

بگم.رفته بودیم که داد بزنیم . بعد که عقده هامون خالی شد گپی هم بزنیم . بخندیم و احیانا چیزی هم

 بخوریم.اولش خوب شروع شد همه سر وقت سر  قرار رسیدیم .را ه افتادیم با خنده و مثلا دل خوش با

کلاس بازی در اوردیم و نفسی هم  کشیدیم که به به عجب هوایی و چه ارامشی که ناگهان ندا گفت

بچه ها سوئیچ را تو ماشین جا گذاشتم صدای ناله و نهیب و فریاد و هر چیز دیگری که به دل پردرد ربط

دارد از ما بلند شد ولی چه فایده سوئیچ که از ماشین بیرون نمی اومد.البته ما خیلی هم جوانمرد

نیستیم چون ندا و کسری را فرستادیم پایین و خودمون رفتیم بالا.البته یک جایی که اخرش بود من دلم

سوخت و به فکر چاره افتادم .جایگاه پلیس روبروم بود رفتم تو و شیرین کاری من از اینجا شروع شد.

من با گردنی کج کرده :سلا م .ببخشید میشه به من کمک کنید

اقای پلیس با حالتی که فکر می کرد اتفاق بزرگی افتاده:بله دخترم چی شده

من با لبخند:راستش سوئیچمون مونده تو ماشین در ماشین هم قفل شده  .میشه در ماشینو برامون

باز کنید؟

اقای پلیس:ببخشید اشتباه نیومدی ما پلیسیم نه دزد .

من بازهم با لبخند البته عمیق:خب  شما درزدهارو که می گیرید وسایلشون هم می گیرید دیگه شاید

بشه با وسایل اونا کاری کرد

اقای پلیس :نه ما وسایلی نداریم .صبر کن یکی از بچه هارو بفرستم دنبال سیم مفتول بعد خودم میرم

پایین .مشخصات ماشین چی بود ؟

خلاصه اقای پلیس مهربون بعد از اینکه سیم مفتول پیدا کرد راهی پارکینگ شد .

بعد از چند دقیقه به ندا زنگ زدم .

من:ندا چی شد ؟در ماشینو باز کردن ؟

ندا:کیا؟

من :پلیسا دیگه

ندا:ها ها ها ها ها نگو؟ راست می گی؟ اومده بودن درو باز کنند .من. کسری قایم شدیم فکر کردیم

اومدن مارو بگیرن .

در این لحظه چی باید می گفتم جز....

اما من و لیلی و نیما با خیال را حت نشستیم بالا و چایی و اش نوش جان کردیم تا نداو کسری باهوش

برسند .بعدش هم از فشار سرما و یک چیز دیگه به فکر برگشت افتادیم .موقع پایین اومدن هم طوری از

جلو پلیسا رد شدم که هر کس منو میدید فکر می کرد یک خلافکار نامی هستم یا شهرا جزایری ام که

بعد از فرار هوای کوهنوردی به سرم زده .خلاصه سرتونو درد نیارم رسیدیم پایین و منتظر پیک موتوری

شدیم که مامان ندا با اون برامون سوئیچ فرستاده بود .محض احتیاط شماره اقاهه رو هم گرفته بود .

یک ساعت مثل بید لرزیدیم نیومد .زنگ زدیم .فکر می کنید چی گفت؟بله دیگه

اقای پیک موتوری :شرمنده موتورم خراب شده زنگ زدم دوستم داره با ماشینش خودشو به من

میرسونه.

ما در حال انفجار بودیم وهمه با خشونت به ندا می نگریستیم که بعد از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه

اقایان خوش تیپ از راه رسیدن .

من :اقا چرا این قدر دیر اومدید

دوست اقای پیک:ببخشید بالاشو تو خونه جا گذاشته بودم.

بله دوستان این بود گزارش یک عصر با حال که مثلا برای خوش گذرونی رفته بودیم .جای همه هم خالی

 بود کاش بودید و با هم می لرزیدیم.

پینوشت :کلی اواز اماده کرده بودم بخونم .که نطقم کور شد.

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من و لیلی و ندا و نیما و شاید الهه قراره امروز عصر تشریف ببریم بام تهرون برای عقده گشایی و فریاد

زدن .از اون بالا تهرون دیدن داره پر از نور پر از چراغ پر از هیجان البته فقط از بالا قشنگه توش که پر از گند

و زهر ماره و کثیفی و ......نگذارید دهنم باز شه .

دیشب هم در راستای دلتنگی های هفته با لیلی و نداو البته الهه رفتیم نشر ثالث .طبق معمول هی

خوردنی سفارش دادیم و هی غصه خوردیم هی خوردیم هی غم خوردیم هی خوردیم هی حرص

خوردیم .اخرش هم اومدیم پایین و من یک کتاب بامزه خریدم .مجموعه ترانه های محلی به نا م:

فدای دامن ابیت بگردم یکی از ترانه هارو براتون می گذارم .

سر رود سپیدی منزلت بود

محبت های بی حد در دلت بود

به من گفتی وفادار توام من

نگار بی وفا این حاصلت بود؟

این ترانه ها شاعر مشخصی نداره .از دل مردم جوشیده و بیرون اومده .کافیه کمی غم داشته باشی

شعر می گی مثل چی.فعلا پاشم برم حداقل دوزار کار انجام بدم تا قبل از اینکه بریم بام فریاد بزنیم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


مي خواستم تا به مسير نرسيدم كرايه را حساب كنم تا موقع پياده شدن زياد معطل نشم . بفرماييد اقا.اسكناس دو هزار توماني را طرفش گرفتم . -.نه خانم نمي گيرم . -چرا؟ -هنوز كه به مقصد نرسيديم .زشت نيست .؟اينطوري به شعور و شخصيت شما توهين ميشه . -نه اقا من مي خوام معطل نشم .پول خرد ندارم گفتم شايد عصباني بشيد.در ضمن از صبح تا شب داره به شعور و شخصيت ما توهين مي شه. -نه خانم چرا عصباني بشم .شما چقدر با ادب و با شخصيت هستيد. -خوتهش مي كنم. -بعد از ونك كجا ميري.ميرسونمت. -مرسي .پياده ميشم . -ميگما حالا كجا مي خواي بري.من كه بيكارم .بيا بريم خونه من .پوله خوبي بهت ميدم ضرر نمي كني . -چند لحظه گيج فقط نگاش كردم بعد فرياد كشيدم .مرتيكه كثافت يك پات لب گوره .بايد به فكر رزرو مسجد و خريد خرما باشي .در ضمن اول از ادب و نزاكت ميگي .از شعور و شخصيت مي گي از احترام ميگي . حالا دعوتم ميكني خونه .......و كلي فحش ديگه بعد از اينكه از فحش دادن خسته شدم .با ارامش كامل و در نهايت ادب و نزاكت گفتم :ديدي خيلي هم با ادب نيستم. پي نوشت:ديشب سيم كشي خونمون اتيش گرفت .كلي جيغ زدم .كشفيات جديدم هم اينه كه ديگه علاوه بر اينكه در مواقع خطر مشاعرم از كار مي افته جديدا جيغ هم مي تونم بزنم .
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |