تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
من

ما

من

ما

كي ؟

كي ؟

من ؟

ما؟

من

من

ما

ما

من

من من

ما ما ما

من من من

من  من من من من من

ما ما ما

من يا ما ولي من كه حالم خرابه شمارو نمي دونم

ما يا من كي ؟

همي طوري الكي ننوشتم يك كم فقط يك فكر كنيد شما هم مثل من به من من مي افتيد .

بله؟برم بميرم بله حتما منتظر دستور شما بودم

بعد نوشت:من وليلي و الهه قراره بريم يك جايي ما قراره بريم يك جايي

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


پدر خسته شده بود .خودش دست به كار شد . با دستاي خودش .مي كندو پايين ميرفت.رفت و تو رختخوابش خوابيد .پدر كه حالا خستگي اش تموم شده بود بالاي سرش ايستاد .نگاهي كرد و شروع كرد اولين كوه خاكو كه كه ريخت يك نگاهعي به نجات 22 ساله انداخت .ساكت وهيچي نمي گفت نگاهش به اسمون بود فقط.كوه خاك بود كه تو سرش هوار مي شد .تا اينكه ديگه هيچ جارو نديد .پدر تعريف مي كرد:خودش خسته بود از حرف مردم وقتي از خواب بيدارش كردم و گفتم مي خوام بكشمت گفت باشه خودم هم خسته شدم.دنبالم راه افتاد تا رسيديم به نخلستان يك جاي مناسب پيدا كردم و شروع كردم به كندن. نجات 22 ساله با يك دختر 2 ساله براي هميشه زنده به گور شد تا شايد يك روز يك اتفاقي بيفته . بعد از طلاق از همسر اولش .باردار شد پسري هم كه به نجات قول ازدواج داده بود بچه را گردن نگرفت تا اتيش روشن بشه .زندگي قبيله ايي همينه ديگه باباي نجات مي گفت تو قبيله اين بي ناموسي ها سزاش فقط مرگه منم كشتمش تا ننگو بپوشونم .جسد نجات بعد از اعتراف پدر پيدا شد .هيچي از صورتش نمونده بود ولي موهاي مشگيش هنوز مي درخشيد يك كيف كوچيك دعا هم به گردنش بود. پي نوشت:حالا هي بگيد غصه نخور .چه جوري ؟هان؟ تبريز هم نميرم .شايد زنجان هم نرم .اصلا ديگه هيچ جا نميرم. وارد يك پرو‍‍‍ژه خطرناك شدم .خيلي با مزه است فقط خدا به خير كناد و ما پيروز بشيم .اميدوارم البته شما هم دعا كنيد . ديروز كلي كادو واسه خودم خريدم .همچين كمبود محبتم گل كرده بود خودمو بردم فروشگاههاي رنگارنگ و واسه خودم خريد كردم قشنگ .-قافيه كه تنگ ايد شاعر به جفنگ ايد -ربطي نداشت چرا داشت چون فقط خودم مي دونم.
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-چشمامو بستم .می دیدم ولی بیشتر سایه آدمارو. از جلو چشمام کنار می رفتن من 

اما دور میشدم از اونا از خودم با یک چشم بسته . اون یکی چشمم باز بود نه کاملا باز ولی می دیدم

یواشکی. راه می رفتم یواشکی. می خندیدم یواشکی. دویدم هم یواشکی .

۲-لیلی که نبود زود از کار می زدم بیرون پیاده روی که نه ولی رفتم. یک مسیر شلوغ را .از دروازه دولت

تا انقلاب راهی نیست اره ولی....کلی کتاب خریدم این ماه قول اول سالمو  وفا نکرده بودم همون قول

دیگه که باید هر ماه یک کتاب می خوندم. از اول اردیبهشت هیچی نخونده بودم خب تنبیه شدم

سه تا کتاب ماه خریدم همنام و مترجم دردها از جومپا لاهیری به ترجمه امیر مهدی حقیقت و شما

که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی حالا ۷ روز بیشتر وقت ندارم باید این سه تا کتابو تموم کنم

۳- فیلم شبهای روشن هم پیدا کردم چندسال پیش که اکران شد ۴ بار رفتم سینما ولینمی دونم

چی شددوباره دلم هواشو کرداگه ندیدن ببینید لطفا البته با بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی

و کارگردانی فرزاد موتمن.

۴-تا حالا زیر فواره رفتید؟هم جالبه هم شیرین هم غیر قابل تکرار وای چه حالی داره زیر فشار اب دستاتو

بالا ببری تا بیشتر حسشون کنی قطره های آبو میگم دیگه که با عجله تو سرت می ریزن و پائین میان

وای رقصی چنین ....تجربه کنیدمن رفتم هیچ اتفاقی هم نیفتاد فقط یک چند نفری زیر لب می گفتن

اخی خدا شفاش بده .

۵-ویر سفر افتاده تو جونم اخر هفته ارسبارن واول هفته دیگه زنجان بعدش نهارخوران گرگا ن و بعدش

نمی دونم هنوز شاید همین حوالی .

پی نوشت:اقای پور ستار ازمن دعوت کرده تو باز ی ارزوها شرکت کنم .باشه مرسی می نویسم

تا چند روز دیگه فقط اگه کسی به ارزوهام خندید تحت پیگرد قانونی قرار می گیره.

پی نوشت۲:چند روز ننوشته بودم چه دلم تنگ شده بود .

پی نوشت ۳:چه جوری سه تا کتابو تو ۷ روز تموم کنم دعا کنید برام اگه تموم نشه توخرداد باید ۶تا

کتاب بخونم اگه نشه تو تیر باید ۹ تا کتاب بخونم اگه نشه تو مرداد باید......حرصتون گرفت.

پی نوشت۴:هیچی .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بايد برم براي هميشه .بايد خداحافظي كنم باهاش .

پريشونم. داغونم  .ظاهرم خوبه مي خندم جك مي گم ريسه ميرم از خنده اشك مي ريزم از خنده

بعدش مي شينم گريه مي كنم .همه ميگن بابا امل خب داري وارد يك جاي ديگه ميشي همه چيز

بوي نويي ميده بوي تازگي ولي من چي من  نويي و تازگي نمي خوام من اونو مي خوام خودشو

ستوناشو پله هاشو كاشيكاري ايوانشو نرده هاي حياطشو ديواراي سنگي و درختهاي دو قلو نارون

من خونه بچگي مو مي خوام من املم قديمي ام ولي من اونجارو مي خوام .روي ديوار حياط سر تاسر

كلاس پنجم مشق نوشتم يك قاليچه داشتم با يك چهار پايه مخصوص بعد از مدرسه قاليچه و چهار پايه

 رو بر مي داشتم و مي رفتم روي ديوار .از رو ديوار براي بنفشه نامه مي نوشتم و موشك درست مي

كردم و مي انداختم وسط حياطشون البته اون هيچ وقت مثل من جرات پيدا نكرد رو ديوار مشق بنويسه

ولي هميشه مجبورش مي كردم تو حياط خودشون پاي ديواري كه من بالاش بودم بشينه و مشق

بنويسه .من املم آره من خونه كف سنگ مرمر و سيستم گرمايي پكيج نمي خوام من نمي خوام

تو اپارتمان شيك ومدرن زندگي كنم مي خوام تو اتاق دنج و دراندشتم به سوي تو كوروس سرهنگ زاده

رو با صداي بالا گوش كنم .من املم آره چون هنوز عاشق كاشيكاريهاي تو ايوانم .همون ستونهاي

كاشيكاري شده كه يكي از بچه هاي فاميل فكر مي كرد امامزاده است و هر وقت مي اومد خونمون

اول ستونو مي بوسيد و بعد وارد مي شد .اره من املم من قديمي ام من ...تمام روزهاي مادر داشتنم

تو اون خونه بود .تو اون خونه مي تونستم جاي خاليشو با خيال پر كنم .جاي خوابشو كمد لباساشو

جاي نشستنش جلوي تلويزيون .....آره من املم من رواني ام .....

پي نوشت:مثل اسمون بهار شده دل من .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


اينكه تو اين  سن و سال وقتي به عقب نكاه مي كني مي بيني هيجي و هيج كس را نداري كه براي

روز مبادا بهشون فكر و فقط فكر كني نه بيشتر عذاب أوره -اينكه بعد از يك بحث بلند مدت ساكت بشي

و سكوتت نه به خاطر اين باشه كه كم اوردي و............نه به خاطر بهتي باشه كه داري و نمي توني

حتي لحظه ايي فكر كني .به روبرو خيره مي شي و فقط زل مي زني به ديوار .سرت درد داره زبونت

خشك شده و باز وحشت مي كني از اينكه خودتو به اب و اتيش زدي و........

فكر مي كني اشتباه شنيدي ،دوباره مي شنوي تاييد همان حرفها و بعد عق مي زني ........

حالا كاريش نمي توني بكني به جايي خيره ميشي و يك لحظه به خودت مياي كه صورتت خيس

شده و حالا وقتشه اينكه سرتو بذاري روي زانوهات و براي خودت زمزمه كني :

وقتي ....و تنها غربتت تموم دنيا از دريجه قشنك جشم روشنت مي باره

بلند ميشي راه ميري كتاب مي خوني و فرياد مي زني .ز...

به خونه روبرويي زل مي زني تاريكه همه جا بازغصه مي خوري و دوباره شروع مي كني :

من مي خوام بركردم به كودكي توي اين باغ بزرك من كجا خوابم برد؟

خيره ميشي به عكس رو ديوار زير عكس مرد سيبيلو داره فرياد مي زنه

مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده

تن اون شعراي عاشقونه كفتن بلده

دوباره بغض .دانه هاي اشك هم .

هدفونو  بر ميداري :

كرامافوناي بوقي شعر عشقي و فروغي

كوله كوله اشك مي ريختيم بشت خنده دروغي

و باز اشك ميريزي اشكي كه بعد از هيج خنده ايي نيست نه دروغي نه راست راستكي .فقط اون اشكه

كه راسته ،اصلا لا مذهب خود حقيقته .حقيقت .

بعد نوشت:رايانه ام عربي شده دوباره باز حوصله هم ندارم درستش كنم به فارس بودن خودتون ببخشيد

لطفا .بعد از اينكه ارشاد شدم ....از وقتي  سد سيوند  ابدار شد دلم براي كوروش كبير كبابه اخي عزيزم

اسوده بخواب كه ما و اب بيداريم .ليلي نامرد فردا ميره شيراز و من بايد دو روز تو اين شهر لعنتي تنها

باشم .سرم درد مي كنه مسكن داريد ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


تموم شد .حالا نه تموم تموم چون یک کاری کردم که گندش در نیاد باید قران به سر بگیرم .

ولی چه با معرفتید شماها .از این که گم شده بودم شرمنده .کلی کار داشتم یعنی هنوز هم دارم

الان هویجوری برگشتم تا جمعی را از نگرانی برهانم .-درست مثل اگهی روزنامه ها-

مشکل حل شد .چه خوشحالم من و البته چه خوشحالید شما .چه پر رو می دونم هرچی تو دلتونه

بگید خجالت نکشید.

من همین جا و در ملا عام -کدوم عام-از اجی یارپیز مهربان و اقای پور ستار مهربانتر تشکر می کنم

از محبتتون از توجهتون از مرام و معرفتتون کلی در حال شرمندگی هستم .

پی نوشت: از خدا که پنهون نیست بذار از شما هم نباشه دوباره قلب درد گرفتم تپش در حد تیم ملی

بعضی وقتها فکر می کنم حالاست که مثل یک بمب منفجر بشه .

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


يك چيزي رو تندي بگم تا يادم نرفته:اين موضوع خيلي جديه پس با ارامش بخونيد و واقعا به كمك بياييد. يكي از دوستهاي خيلي خوب من به دو ميليون وام فوري احتياج داره البته با بچه ها قسمت اعظم مشكل را حل كرديم و فقط دو تومن مونده اگه كسي جايي وام سراغ داره يا اشنايي داره به من ايميل بزنه ادرسم اون گوشه نوشته شده اگه مرديد يا ادعاشو داري كمك كنيد ان هم فوري من خودم ضامنش مي شم هرچي هم بخواهيد امضا مي كنم چك .سفته هرچي كه بگيد .ولي خواهش مي كنم به فكرش باشيد خيلي حياتيه .جدي مي گم به خداي بزرگ و مهربون .جون من كوتاهي نكنيد . خب حالا بعد از كلي زاري كردن از يك ماجراي بامزه با خبرتون مي كنم :بله دوستان يك روزي يعني چند روز پيش و من و ليلي و الهه نشسته بوديم و درباره مبارزه با بد حجابي صحبت مي كرديم و بنده رفته بودم رو منبر كه ماموران محترم نيروي انتظامي اگه منو ببينند حتما از من تقدير مي كنند .چند روزي از اين موضوع گذشت كه بله دوستان همان ماموران محترم مرا گرفتند و ارشادم كردند باورتان نمي شود وقتي صدايم كردند تا مورد ارشاد قرار بگيرم كلي خنديدم وذوق كردم .ديالوگهامنو بعدا مي نويسم سرم خيلي شلوغه ولي تا اينجا داشته باشيد كه موضوع ارشاد شدن من مانتوي كوتاه و تنگ بود .خيلي بامزه بود من الان ارشاد شدم و كلي متحول هم شده ام الان احساس پاك بودن مي كنم نمي دانم ولي بچه ها مي گويند يك هاله نور هم دور سرم مي چرخه ومن چه پاك و سبز و زيبا و ارشادي و متحول شده ام امروز .راستي نمي دونم اين رايانه چه مرگشه اگه پستم قاطي پاطي بود به نظم خودتون ببخشيد. پي نوشت:كلي حرف دارم كلي ماجرا اتفاق افتاده .ولي وقتش نيست .فردا مي نويسم منتظر باشيد
+ نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بیا تا برایت بگویم تنهایی من تا چه اندازه بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

پی نوشت:دیروز سالمرگ مرد تنهایی بود به نام سهراب سپهری

امروز یک دسته گل خوشگل خریدم .کلی خوشگله .همه بهش نظر دارند ولی من چار چنگولی از گلم

مراقبت می کنم .

فردا تولد مهریه و من و لیلی در حال ...گیجه هستیم و نمی دونیم چی بخریم از بس که این دختر بد

سلیقه است.

دو صفحه خالی فراموش نشود هنوز مطلب ندارم واسه همشهری .جمله بندی هام چه قشنگ شده.

+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


قرار بود یک اقایی برای من دنبال شماره تلفن یک اقایی بگرده که من برای گزارشم باید با هاش حرف

می زدم این اقاهه قرا ر بود به اون اقاهه بگه که من زنگ می زنم بهش پس لطفا با من حرف بزنه ولی

اون اقاهه که قرار بود شماره اون اقاهه رو برام پیدا کنه الان به مدت دو ساعته که مفقود الاثر شده و به

هر دری می زنم اون اقاهه رو پیدا نمی کنم .حالا من در به در دنبال کسی می گردم که اون اقاهه رو که

قرار بود شماره اون اقاهه رو برام پیدا کنه ،پیدا کنه .

۱-از اینکه هر روز قالب وبلاگمو عوض می کنم هیچ منظور خاصی ندارم تنها دلیلم خفگیه دارم خفه می

شم قالب وبلاگمو عوض می کنم.

۲-یک گوشه صفحه ام خالیه خب چی میشه یک بار هم یک مربع سفید تو صفحه چاپ بشه به خداوندی

خدا هیچ اتفاقی نمی افته اگر هم افتاد با من .

۳-به طرز وحشتناکی رژیم لازم شدم .

۴-یعنی اگه رژیم بگیرم نباید ایس پک بخورم .نه این از محالاته .رژیم با ایس پک بهتره ادم زودتر وزن کنم

می کنه.

۵-یک ترانه جدید گوش دادم با مزه بود خیلی فکر خواننده رفته بود یک کبابی بهش گوشت خر داده بودند

همش می گفت مش رمضون کباب داغ پایتخت گوشت الاغ مرده بود.البوم قشنگیه بخرید و گوش کنید.

۶-جل الخالق .این بماند برای بعد مفصله و جالب شاید فردا نوشتم .فعلا صفحه ام خالیه خدایا الساعه

اون اقاه رو پیدا کن امروز شدیدا کارم گیرته لطفا ناز نکن زیبای خفته من.

۷-چه تبلیغی کردم واسه اون البوم اقاهه که گوشت خر خورده بود .اسم البوم هیسه .هیسه نه ها

هیس.با صدای رضا یزدانی که برای فیلم حکم کیمیایی بزرگ خوانده بود .گوش بدید یک جورایی

نوستالژیکه.توش ماجرای یک عشق هم فاش میشه .عشق گالیور به فلرتیشیا.

پی نوشت:چرا این قدر منو دعوا می کنید بابا من که نرفتم اونجا دنبال اون خانمه فقط فکرشو کردم .

 

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |