تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
من بودم كه گفتم شادم ؟ اين حرفهاي من چه ربطي به شادي داشت اخه .

۱-دارم ميرم سفر به خوزستان .يه حس خاصي به اين خوزستان دارم .داغيشو دوست دارم .ابشو

كارونشو دوست دارم .ادماشو هم دوست دارم .تو. مجله داد زدم بچه ها مي خوام برم اهواز چي بيارم

 براتون .اذر جواب داد اوني كه فرامرز مي خورد و خيلي خوشمزه بود .فرامرز كيه ؟بچه فكر مي كنه

من همه ادمايي كه اون مي شناسه مي شناسم.

۲-ديشب يه غذاي بامزه درست كردم .ماكاروني با سيب زميني با گوشت چرخ كرده با فلفل دلمه ايي

و پنير پيتزا و كلي چيز اضافه كه تو يخچال بود .چقدر گشنه بودم ديشب خدا.

۳-تازگي ها وير خريد افتاده تو جونم .خريد اونم خريد از سبزي فروشي و سوپر و ...

با اقاي سبزي فروش بحث مي كنم چرا ميوه هاش گنديده .با اقا سوپري مي گم اين چه ماستيه

دنياي اين جوري هم با مزه است نه ؟من كه فعلا عاشق اين جوري زندگي كردن شدم عزيز.

۴-حياط خانه ما تنهاست حياط خانه ما تنهاست .چرا وقتي خواب مي بينم هنوز همه تو اون خونه

قديمي هستيم ؟

۵-تو دلم يه احساسه جديده .اينكه تو سفرم به اهواز و ابادان چي مي گذره ؟راستي ساعت پرواز ببنيد

كلي حال كنيد .ساعت ۱۲:۳۰ ميرسيم ابادان.گرمه هوا اونجا نه ؟

۶-اين قدر شاد بودن منو تو بوق و كرنا نكنيد لطفا.

۷-دنبال يك راهي واسه خوش هستيم نعيمه مي گه رستوران اسفنديار حراج گذاشته راستي رستورانها

هم حراج مي گذارند يا اين مخ من و نعيمه و اذر كه حراج شده تو اين روزاي بي كسي .البته اذر كه

خوشحاله سر و كله شاهزاده قرضي دوباره پيدا شده .و ايشون .....

پي نوشت:ميشه يعني غصه اين غصه لعنتي يه روز نه يه ساعت نه فقط يه دقيقه منو تنها بذاره؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نه ديگه فايده نداره .بحث كه مي كني اخرش محكومي قبول كني پس چرا بحث از همن اول قبول مي

 كنم.

من شادم .از اينكه سهميه بنزينمون هنوز تموم نشده از اينكه صبح تا شب كار مي كنم از اينكه راهي

 برام نمونده كه نرفته باشم.خوشم خوشم و همچنان غصه هارو مي كشم .من شادم سينما ميرم

روز سوم و رئيس مي بينم با دوستام حرف مي زنم با ليلي الهه ايس پك مي خورم .قدم مي زنم

با نعيمه و آذر غصه مي خورم .شمال ميرم .تله كابين سوار مي شم غر مي زنم ادا در ميارم فحش

مي دم .من خوشحالم .چون همچنان روزنامه هارو مي بندند هم ميهني هم كه ديگه نمونده برامون.

من شادم با پدرم پرده هاي رنگارنگ سفارش مي ديم مبل مي خريم براي لوسترها لامپ كم مصرف

مي خريم .من شادم براي خونه خريد مي كنم چيپس مي خرم ميوه مي خرم ماست مي خرم

دوغ مي خرم .

من شادم با ليلي بحث مي كنم با الهه چرت و پرت مي گم .با مترو ميرم به همه لبخند مي زنم

سلام همسايه رو جواب ميدم گلدونارو اب ميدم.

روزگار غريبي است  يكي سفر ميره تا به قول خودش شاهزاده قرضي رو بسپاره به صاحبش يكي

براي عشقش شيشليك ميخره .بعد از رفتنش دست به هيچي نمي زنه تا به هر جاي خونه كه نگاه مي

كنه فقط اون باشه با خاطراتش .اون يكي كه منم براي همه مي خنده اوني كه بي معرفته تويي

اوني كه براي همه نقش بازي مي كنه منم.

نعيمه ميگه عاشق اين جمله شده كه بلاخره تو كوچه ما هم عروسي ميشه .يعني ميشه؟

پي نوشت:يك شعر بي ادبي گفتم :

من اسهال گرفته ام

مي دانم راه دراز است و تاريك

تهي شدن در تاريكي هم لذتي دارد

كاش تمام وجودم در شكمم بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


نه ديگه فايده نداره .بحث كه مي كني اخرش محكومي قبول كني پس چرا بحث از همن اول قبول مي

 كنم.

من شادم .از اينكه سهميه بنزينمون هنوز تموم نشده از اينكه صبح تا شب كار مي كنم از اينكه راهي

 برام نمونده كه نرفته باشم.خوشم خوشم و همچنان غصه هارو مي كشم .من شادم سينما ميرم

روز سوم و رئيس مي بينم با دوستام حرف مي زنم با ليلي الهه ايس پك مي خورم .قدم مي زنم

با نعيمه و آذر غصه مي خورم .شمال ميرم .تله كابين سوار مي شم غر مي زنم ادا در ميارم فحش

مي دم .من خوشحالم .چون همچنان روزنامه هارو مي بندند هم ميهني هم كه ديگه نمونده برامون.

من شادم با پدرم پرده هاي رنگارنگ سفارش مي ديم مبل مي خريم براي لوسترها لامپ كم مصرف

مي خريم .من شادم براي خونه خريد مي كنم چيپس مي خرم ميوه مي خرم ماست مي خرم

دوغ مي خرم .

من شادم با ليلي بحث مي كنم با الهه چرت و پرت مي گم .با مترو ميرم به همه لبخند مي زنم

سلام همسايه رو جواب ميدم گلدونارو اب ميدم.

روزگار غريبي است  يكي سفر ميره تا به قول خودش شاهزاده قرضي رو بسپاره به صاحبش يكي

براي عشقش شيشليك ميخره .بعد از رفتنش دست به هيچي نمي زنه تا به هر جاي خونه كه نگاه مي

كنه فقط اون باشه با خاطراتش .اون يكي كه منم براي همه مي خنده اوني كه بي معرفته تويي

اوني كه براي همه نقش بازي مي كنه منم.

نعيمه ميگه عاشق اين جمله شده كه بلاخره تو كوچه ما هم عروسي ميشه .يعني ميشه؟

پي نوشت:يك شعر بي ادبي گفتم :

من اسهال گرفته ام

مي دانم راه دراز است و تاريك

تهي شدن در تاريكي هم لذتي دارد

كاش تمام وجودم در شكمم بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


اولش از این جا شروع شد:

وسطای راه بودیم که به نعیمه و اذر راننده گفتم می دونید چیه ما خیلی تنها هستیم.اینجاش دردناکه که

به مقصد که می رسیم کسی رو نداریم بهش زنگ بزنیم بگیم ما رسیدیم .

ما رفتیم شمال و چه سفر پر باری بود همین ۲۴.ساعت از چالوس شروع کردیم و به رشت تمام..

پی نوشت:الان کلی کار دارم .بعدا می نویسم تو این روزای بی بنزینی ما چقدر  بنزین سوزوندیم .

اتیش هم می خواستیم بسوزونیم ولی نشد .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


يه يادداشت كه اين همه گريه نداره دختر .ولي من هر كاري كردم نتونستم جلوي خودمو بگيرم .جلوي

اشكامو كه همينطور بي اجازه و بي پروا مي ريخت تو صورتمو باعث مي شد سرمو پايين و پايين تر بيارم

منم كه بي جنبه .

فيلم ديدم .روز سوم حسين لطيفي .نقدهاي خوبي نخونده بودم ازش اينكه فيلم تلويزيوني و اغراقهاش

كلي تو ذوق مي زنه.ولي من فيلمو دوست داشتم .عشقش خوب در اومده بود .عشق برادر به خواهر

با بازي خوب پور سرخ و عشق واقعي يك مرد به يك دختر فارغ از هرچي اين هرچي يعني همه چي .

فيلمو دوست داشتم به خاطر عشق قشنگ فواد به سميره كه با چه لهجه قشنگي مي گفت:سميره

انگار براش مقدس بود كه واقعا هم بود اين اسم سميره.حامد بهداد چقدر عالي بود و باور نكردني

تا حالا از يك مرد عرب اين قدر خوشم نيومده بود.باران رو هم دوست داشتم .برام مثل ايران بود

تو اين فيلم كه كلي ادم براي نجاتش رفتن جلوي توپ و تانك .مجيد ريبني هم عالي بود با اون عينك

دودي وژست قشنگش.همه خوب بودن همه رو دوست داشتم .اخرش هم كه كلي جالب بود

نجات باران يا همون ايران خودمون خيلي خوب بود ولي كاش فواد هم با باران مي موند .

روز سوم به نفع مردها تمام شد.چرا؟واسه اينكه فواد سميره رو نزد ولي سميره دوتا تير خالي كرد

تو سينه پر عشق فواد.

اثاث كشي تموم شد .با خونه جديد غريبه ام .هيچ خاطره ايي ازش ندارم چون.

پي نوشت: به من گفت بيا .به من گفت بمان به من گفت بخند به من گفت بمير.

امدم .ماندم .خنديدم .مردم.

دلم گرفته اين روزا بدجوري هم گرفته.مرسي بچه ها .

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |