تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
۱-كاش هم سفرم بودي. تو قدم زدن كنار خليج. تو خريد. تو تماشاي اسمون پر ستاره جنوب.تو پياده روي

و گرماي داغ. تو درد كشيدنم وقتي پاي زخمي رو از كفش كشيدم بيرون  و خون از كفشم مي ريخت. تو پا برهنه راه رفتنم روي

آسفالت داغ.تو انتظارم لب قاب پنجره. تو نگاهم به فواره هاي باغ. تو اشكام وقتي كه همه جا رو به بهونه

ديدنت سر كشيدم و تو اما همچنان هيچ جا نبودي. و اكنون و كماكان هم هيچ جا نيستي.

۲-سفر خوبي بود .البته دستاوردهاي خوبي هم براي ليلي داشت .نگيد چي كه نمي گم چي؟

۳-هتل داريوش فقط اسم داشت و نما.

پي نوشت:آسمون پر ستاره كيش با اون هواي عالي اينقدر تاثير داشت روي حال و احوالم كه امروز

از افسردگي و پاييز ننويسم.نمي دونم چرا بد جوري از پاييز خوشم اومده. تعادل يعني همين.

راستي ساعت سه بامداد كنار خليج هميشگي فارس اينا خيلي مزه داد.:

بوي موهات زير بارون-ستار

گل گلدون من-سيمين غانم

همراه شو عزيز-محسن نامجو

وقتي دلگيري و تنها   غربتت تموم دنيا از دريچه قشنگ چشم روشنت مي باره -ابي .اين معركه بود.

خريدهامون هم معركه بود مخصوصا مانتوي من كه همون جا پاره شد و تو سطل آشغال هتل براي هميشه جا موند.

راستي كيش چقدر بزرگ شده بود تو اين دو سه سالي كه منو نديده بود. و من چه دلتنگ این آب و هوا و

دریا و ساحل و کشتی بودم.

 

+ نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


خب آدم يك روز بايد همه چي رو بريزه بيرون.حالا مي خواد راز باشه يا هر چيز مگو ديگه.

ازشون مي ترسم ازاينكه مبادا پي ببرند يكي از عزيزاشونو من و بنفشه و امير كشتيم. خب ما مجبور بوديم . بد جوري هم به قانون خون در برابر خون پايبند. پس كشتيم .يك روز ظهر سر راهش كمين كرديم . گرفتيمش .دست و پاشو بستيم وبه زور بهش غذا داديم .غذايي كه با سم درختي بد جوري بوي بد گرفته بود . ولي خورد. يعني چاره ايي نداشت. بد نشستيم و جون كندنشو نگاه كرديم. درست مثل عزيز ما كه جلوي چشممون جون كنده بود.بعد هم خاكش كرديم توي باغ زير درخت چنار.

حالا هيچ وقت جرات نمي كنم تو چشم يكي از اونا نگاه كنم. مي ترسم تو ترسم يه چيزي بخونه يا اينكه ...نمي دونم شايد مادري .خواهري.پدري .عشقي ..نكنه عشق يكي از اينا بوده . و حالا بعد از بيست سال منو شناخته و مي خواد انتقام بگيره.نگاهشون نمي كنم .يكيشون مي لنگه .يكيشون سرش پايينه .شايد شناخته و داره يعني تا حالا زنده مونده .خب شايد بلاخره كلاغها سيصد سال عمر مي كنند.

پي نوشت:خدا هم ترانه مي خونه ؟شايد حوصله اش سر بره زير لب يه زمزمه ايي بكنه .خدا را چه ديديد؟مثل اين:بوي موهات زير بارون   بوي گندمزار نمناك بوي خوب خيس خاك...

حالم را نپرس بار تنهايي به دوش مي كشم .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-یه جعبه کادو همیشه هیجان زده ام می کنه. اینکه زودتر بازش کنم و ببینم توش چیه. خیلی وقته که هیجان زده نشدم. 

۲-بین تمام سختی هایی که انسان می کشد هیچ کدام به سختی یک انتظار ساده نیست. اینو خالد حسینی تو کتاب هزار خورشید درخشان گفته.

۳-آذر میگه همیشه تو پاییز عاشق میشه . نعیمه میگه آسمون و هوا خودشون شعور دارند وقتی فصل عوض میشه هوا خودش می دونه که باید سرد بشه آسمون هم خودش می دونه که باید بباره.من هم  فقط گوش می کنم .من از پاییز نه که خاطرات بد نه نه خاطرات وحشتناک دارم.

۴-تعادل یعنی همین. گاهی با آذر و نعیمه و ریحون و اسی از عرفان و ادیات و فلسفه حرف می زنیم.تئاتر می بینیم.و گاهی چنان نزول شخصیت پیدا می کنیم که سر از خونه زری خانوم در میاریم. من عاشق این تعادل خانواده خرسها هستم.

۵-گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان      مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر

۶-ریشه دق چیه ؟غصه؟غم؟ناله؟آه؟ترکیدن؟هیچکدام؟

۷-دیگه کجا می تونم پیدا کنم معصومیت از دست رفته ام را .رویاهای از دست رفته ام را.کودکیم را.سایه درختان کجا رفته اند .جایی که خانه ام را ساخته ام. روز شب این چند تا جمله رو زمزمه می کنم.فکر کنم دارم می میرم.

۸-عینالی عزیز برام نظر گذاشته نوشته هات خیلی فانتزی شده .اگه خودمو ببینید چی میگید پس از بس که فانتزی شدم.

۹-دیروز خودمو بردم خرید.یه عطر.دو تا شلوار.یه مقنعه.وکلی چیز دیگه خریدم برای خودم. کلی هم ذوق می کردم به خودم قول دادم اگه بچه خوبی باشم بازم خودمو می برم خرید.

پی نوشت:من چه سردم امروز    من چه تلخم امروز . پاییز که میشه تعادل روانی ندارم. شاید یکی از روزای این فصل پر از درختای پر حوصله از افسردگی حاد مردم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-یه جعبه کادو همیشه هیجان زده ام می کنه. اینکه زودتر بازش کنم و ببینم توش چیه. خیلی وقته که هیجان زده نشدم. 

۲-بین تمام سختی هایی که انسان می کشد هیچ کدام به سختی یک انتظار ساده نیست. اینو خالد حسینی تو کتاب هزار خورشید درخشان گفته.

۳-آذر میگه همیشه تو پاییز عاشق میشه . نعیمه میگه آسمون و هوا خودشون شعور دارند وقتی فصل عوض میشه هوا خودش می دونه که باید سرد بشه آسمون هم خودش می دونه که باید بباره.من هم  فقط گوش می کنم .من از پاییز نه که خاطرات بد نه نه خاطرات وحشتناک دارم.

۴-تعادل یعنی همین. گاهی با آذر و نعیمه و ریحون و اسی از عرفان و ادیات و فلسفه حرف می زنیم.تئاتر می بینیم.و گاهی چنان نزول شخصیت پیدا می کنیم که سر از خونه زری خانوم در میاریم. من عاشق این تعادل خانواده خرسها هستم.

۵-گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان      مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر

۶-ریشه دق چیه ؟غصه؟غم؟ناله؟آه؟ترکیدن؟هیچکدام؟

۷-دیگه کجا می تونم پیدا کنم معصومیت از دست رفته ام را .رویاهای از دست رفته ام را.کودکیم را.سایه درختان کجا رفته اند .جایی که خانه ام را ساخته ام. روز شب این چند تا جمله رو زمزمه می کنم.فکر کنم دارم می میرم.

۸-عینالی عزیز برام نظر گذاشته نوشته هات خیلی فانتزی شده .اگه خودمو ببینید چی میگید پس از بس که فانتزی شدم.

۹-دیروز خودمو بردم خرید.یه عطر.دو تا شلوار.یه مقنعه.وکلی چیز دیگه خریدم برای خودم. کلی هم ذوق می کردم به خودم قول دادم اگه بچه خوبی باشم بازم خودمو می برم خرید.

پی نوشت:من چه سردم امروز    من چه تلخم امروز . پاییز که میشه تعادل روانی ندارم. شاید یکی از روزای این فصل پر از درختای پر حوصله از افسردگی حاد مردم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-نشسته بود روبروي ما. من و ريحانه وليلي و آذر وعلي و اسماعيل و ۲۰۰نفر ديگه.با صداي بلند تعريف

مي كرد.اينكه چه جوري پسرو مادرو دوتا خواهراشو كشته بود و واسه چي اصلا. مي خنديد . خونسرد. از

اينكه نتونسته بود برادرشو بكشه هم خيلي ناراحت بود.براي خودش دليل قانع كننده ايي داشت خب.

لابد خسته شده بود از دستشون. پسرش كه رواني بود. مادرش هم پير بود و چند وقته ديگه حتما خودش مي مرد.خواهرهاشم كه خودش مي گفت:وقتي ديدم مادرم نيست گفتم مي خوام دنيا نباشه اونارم كشتم.به برادرش هم چند تا چاقو زده بود تا بميره كه شانس آورده بود.

فكر نمي كردم اين قدر از اعتراف يك قاتل كيف كنم. ولي عالي بود نمايش كوارتت آنقدر خوب بود كه بعد

از ديدنش حسابي سرحال شدم.

۲-با صداي بلند حرف مي زد. انگار از چيزي ذوق زده است. :واي خدا جون شكرت. چه خوب شد از اين به بعد كه من فقط خلاف مي كنم. اي خدا يك تابلوي توقف ممنوعي چيزي برسون.صدامو نمي شنيد زدم روي شونش:آقا من پياده ميشم.

-اي بابا خانم اين جا كه تابلو توقف ممنوع نداره.

آقاي راننده تاكسي تا شب يك چيزي واسه شادي و خوشحالي داره.از ديدن پليس راهنمايي رانندگي خانم ذوق زده بود.

۳-ما از داشتن مامان خرسه به خودمان مي باليم .بدون هيچ چشمداشتي براي بچه هاش عسل مي پزه .مهربون.

۴-يه جايي نوشته بود :مگر از زندگي چه مي خواهي كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

۵-اين روزا بدجوري بوي پاييز و بوي ....مياد.عشقو مي گم بابا.

پي نوشت:دوست دارم برم جايي كه نادر رفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-نشسته بود روبروي ما. من و ريحانه وليلي و آذر وعلي و اسماعيل و ۲۰۰نفر ديگه.با صداي بلند تعريف

مي كرد.اينكه چه جوري پسرو مادرو دوتا خواهراشو كشته بود و واسه چي اصلا. مي خنديد . خونسرد. از

اينكه نتونسته بود برادرشو بكشه هم خيلي ناراحت بود.براي خودش دليل قانع كننده ايي داشت خب.

لابد خسته شده بود از دستشون. پسرش كه رواني بود. مادرش هم پير بود و چند وقته ديگه حتما خودش مي مرد.خواهرهاشم كه خودش مي گفت:وقتي ديدم مادرم نيست گفتم مي خوام دنيا نباشه اونارم كشتم.به برادرش هم چند تا چاقو زده بود تا بميره كه شانس آورده بود.

فكر نمي كردم اين قدر از اعتراف يك قاتل كيف كنم. ولي عالي بود نمايش كوارتت آنقدر خوب بود كه بعد

از ديدنش حسابي سرحال شدم.

۲-با صداي بلند حرف مي زد. انگار از چيزي ذوق زده است. :واي خدا جون شكرت. چه خوب شد از اين به بعد كه من فقط خلاف مي كنم. اي خدا يك تابلوي توقف ممنوعي چيزي برسون.صدامو نمي شنيد زدم روي شونش:آقا من پياده ميشم.

-اي بابا خانم اين جا كه تابلو توقف ممنوع نداره.

آقاي راننده تاكسي تا شب يك چيزي واسه شادي و خوشحالي داره.از ديدن پليس راهنمايي رانندگي خانم ذوق زده بود.

۳-ما از داشتن مامان خرسه به خودمان مي باليم .بدون هيچ چشمداشتي براي بچه هاش عسل مي پزه .مهربون.

۴-يه جايي نوشته بود :مگر از زندگي چه مي خواهي كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

۵-اين روزا بدجوري بوي پاييز و بوي ....مياد.عشقو مي گم بابا.

پي نوشت:دوست دارم برم جايي كه نادر رفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-نشسته بود روبروي ما. من و ريحانه وليلي و آذر وعلي و اسماعيل و ۲۰۰نفر ديگه.با صداي بلند تعريف

مي كرد.اينكه چه جوري پسرو مادرو دوتا خواهراشو كشته بود و واسه چي اصلا. مي خنديد . خونسرد. از

اينكه نتونسته بود برادرشو بكشه هم خيلي ناراحت بود.براي خودش دليل قانع كننده ايي داشت خب.

لابد خسته شده بود از دستشون. پسرش كه رواني بود. مادرش هم پير بود و چند وقته ديگه حتما خودش مي مرد.خواهرهاشم كه خودش مي گفت:وقتي ديدم مادرم نيست گفتم مي خوام دنيا نباشه اونارم كشتم.به برادرش هم چند تا چاقو زده بود تا بميره كه شانس آورده بود.

فكر نمي كردم اين قدر از اعتراف يك قاتل كيف كنم. ولي عالي بود نمايش كوارتت آنقدر خوب بود كه بعد

از ديدنش حسابي سرحال شدم.

۲-با صداي بلند حرف مي زد. انگار از چيزي ذوق زده است. :واي خدا جون شكرت. چه خوب شد از اين به بعد كه من فقط خلاف مي كنم. اي خدا يك تابلوي توقف ممنوعي چيزي برسون.صدامو نمي شنيد زدم روي شونش:آقا من پياده ميشم.

-اي بابا خانم اين جا كه تابلو توقف ممنوع نداره.

آقاي راننده تاكسي تا شب يك چيزي واسه شادي و خوشحالي داره.از ديدن پليس راهنمايي رانندگي خانم ذوق زده بود.

۳-ما از داشتن مامان خرسه به خودمان مي باليم .بدون هيچ چشمداشتي براي بچه هاش عسل مي پزه .مهربون.

۴-يه جايي نوشته بود :مگر از زندگي چه مي خواهي كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

۵-اين روزا بدجوري بوي پاييز و بوي ....مياد.عشقو مي گم بابا.

پي نوشت:دوست دارم برم جايي كه نادر رفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-نشسته بود روبروي ما. من و ريحانه وليلي و آذر وعلي و اسماعيل و ۲۰۰نفر ديگه.با صداي بلند تعريف

مي كرد.اينكه چه جوري پسرو مادرو دوتا خواهراشو كشته بود و واسه چي اصلا. مي خنديد . خونسرد. از

اينكه نتونسته بود برادرشو بكشه هم خيلي ناراحت بود.براي خودش دليل قانع كننده ايي داشت خب.

لابد خسته شده بود از دستشون. پسرش كه رواني بود. مادرش هم پير بود و چند وقته ديگه حتما خودش مي مرد.خواهرهاشم كه خودش مي گفت:وقتي ديدم مادرم نيست گفتم مي خوام دنيا نباشه اونارم كشتم.به برادرش هم چند تا چاقو زده بود تا بميره كه شانس آورده بود.

فكر نمي كردم اين قدر از اعتراف يك قاتل كيف كنم. ولي عالي بود نمايش كوارتت آنقدر خوب بود كه بعد

از ديدنش حسابي سرحال شدم.

۲-با صداي بلند حرف مي زد. انگار از چيزي ذوق زده است. :واي خدا جون شكرت. چه خوب شد از اين به بعد كه من فقط خلاف مي كنم. اي خدا يك تابلوي توقف ممنوعي چيزي برسون.صدامو نمي شنيد زدم روي شونش:آقا من پياده ميشم.

-اي بابا خانم اين جا كه تابلو توقف ممنوع نداره.

آقاي راننده تاكسي تا شب يك چيزي واسه شادي و خوشحالي داره.از ديدن پليس راهنمايي رانندگي خانم ذوق زده بود.

۳-ما از داشتن مامان خرسه به خودمان مي باليم .بدون هيچ چشمداشتي براي بچه هاش عسل مي پزه .مهربون.

۴-يه جايي نوشته بود :مگر از زندگي چه مي خواهي كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

۵-اين روزا بدجوري بوي پاييز و بوي ....مياد.عشقو مي گم بابا.

پي نوشت:دوست دارم برم جايي كه نادر رفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بازي قشنگي بود .من و آذر نقش بچه هاي نعيمه رو بازي مي كرديم .من دختره لوس مامان و آذر ياغي خانواده

بازي قشنگي بود تا خود صبح تو دل سحر. من و آذر و نعيمه به چرت و پرتامون خنديديم .حالا نعيمه ميگه

بچه ها دوباره كي از اون بازيها مي كنيم.ما خانواده خرسها اصولا خيلي قانعيم به خنده هاي شبانه به

بازيهاي خرسي به رقابت براي خوابيدن روي تخت. ما قانعيم به اينكه صبح با داد و فريادهاي ريحانه از

خواب بپريم. هول هول لباس بپوشيم . غر بزنيم. بريم سر كار و دوباره.....

حالا نعيمه ميگه من تو اين خانواده چه نقشي دارم. بچه پروهه هم ميگه:خب مامان تو فقط بايد براي بچه خرسها اشپزي كني.

من در نقش بچه خوب خانواده بعد از كلي صف و خستگي براي خانواده و خاله ريحانه و عمو اسماعيل

بليت نمايش كوارتت خريدم. مامان ميگه من نمي يام. خدايا اصلا و اصولا و كلا چرا منو آفريدي؟

پي نوشت:تا باباي خيالي ما از خارج برگرده تا اطلاع ثانوي نعيمه هم مادرمونه هم بابامون

اخ الهي بميرم براي دستهاي پينه بستش از بس كه براي ما خرسها غذا درست مي كنه.

براي ديدن كوارتت هيجان زده ام.اتيلا پسياني و باران كوثري و حسن معجوني براي ديدن هر سه شون

روي صحنه هيجان زده ام كلي.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |