تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
گریه ام گرفته. خنگ شده ام. گریه ام می گیرد.من دیگر هیچ چیز را به خاطر نمی آورم.

دیگر نمی دانم فعل یعنی چه؟فاعل چه کار کرد؟مفعول کیه؟دیگر نمی دانم غزل چند بیت دارد،مثنوی

چیست؟رباعی چگونه است؟

من دیگر هیچ چیز نمی دانم. به یاد نمی آورم.تمام شعرهایی که از بر بودم،کتابها ،نویسنده ها،همه و

همه.گاهی اوقات یکی دو کلمه از دهانم بیرون می آید و بعد ......................و دیگر هیچ .من فراموش

کرده ام.یادم رفته مولانا دربدر شمس شد،سعدی از کجا به کجاها رفت،حافظ و شاخه نباتش چه کارها

که نکردند.من از یاد برد ه ام فردوسی سهراب را عاشق کرد،نظامی فرهاد را.نقد ادبی از چه حرف می

زند؟بدیع چیست؟بیان کجاست؟استعاره ،ایهام،مجاز،تجاهل العارف؟......................و من فراموش کرده

 ام هرچه که می دانستم.من به سی سالگی نرسیده پیر شدم.

پی نوشت:من چرا شیرین بی فرهادم امروز

که برده زندگی از یادم امروز.خیالی نیست شاید این فراموشی دو طرفه است.هم من هم زندگی افتاده

ایم تو ریل فرامو شی همدیگر.

راستی:گفتی که باید رفت و رفت، اما نگفتی تا کجا

گفتی که باید موند و موند ،هرگز نپرسیدم چرا؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بيمار يا مريض يا بد حال.مهم اينه كه سرفه هام مثل آدماي مسلول هر گوشي رو اذيت مي كنه.صدام

مثل صداي آقا خروسه تو برنامه عروسكي شده كه يه گرگه هميشه دلش مي خواست بخوردش.

از چشمام اشك مياد بدون هيچ بغض و كينه ايي ،نمي دونم شايد هم از مريض دلش گرفته.

سرم درد مي كنه بعضي وقتها هم گيج مي ره. گردنم هم درد مي كنه شايد تحمل اين دو تا غده متورمو

نداره كه الان چند روزه د ردش شديد شده و مثل مرغايي كه نيو كاسل گرفته اند يكهو كج مي شه .

آقاي دكتر با ديدن اين وضعيت،هميني كه براتون تعريف كردم:خانم مي خواستي بميري بعد بياي.

من:ههههههههه

آقاي دكتر:رو آب بخندي.از آدمايي كه به خودشون نمي رسند متنفرم.

من:متشكرم.

آقاي دكتر:حالا كه چند تا آنتي بيوتيك برات نوشتم بيشتر تشكر مي كني.

من:متشكرم.

آقاي دكتر:همين الان مي ري و داروهاتو مي گيري.يه سرم برات نوشتم كه بايد توش آنتي بيوتيكت تزريق بشه.زود مياي ها.

من:بله.چشم .حتما.از مطب كه بيرون مي آمدم به اين فكر مي كردم طفلكي دكتر چقدر بايد منتظر من بمونه .

و حالا اين جا .گردنم كج شده . سرم درد مي كنه. سرفه مي كنم و اشك مي ريزم.داروهام روي ميزه

فكر كنم يك هفته طول مي كشه تا برم اين سرم گنده رو تزريق كنم.

بعد نوشت:هيچي.

عزیزی که کامنت گذاشتی چرا من این قدر بد اخلاق و گوشت تلخم.یک سوال ازت دارم؟

حالت خوبه؟واقعا می گم.مطمئنی که منو اشتباه نگرفتی؟نه جدا یک کم فکر کن.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من نشاني هاي خود را مي دهم

يك نفر بايد مرا پيدا كند

 پی نوشت:خيلي دلم مي خواست.کتاب جدید نعیمه است که انتشارات حوض نقره منتشرش کرده. اگه

دوست دارید دنیای جدیدی را تجربه کنید این کتابو از دست ندید.تا تموم نشده بجنبید.این کتاب شامل ۵داستانه.البته اسم این کتاب هم مال یکی از داستانهایی که از کتاب در اومده.ولی چه اهمیتی داره مهم اینه که کتاب نعیمه دوستدار به بازار اومده و شما وظیفه دارید این کتابو بخرید.

راستی دل من از روشنایی بی نیازه  از بس که به ظلمت خودش خو کرده.اینو اگه نمی گفتم بی شک

خفه می شدم. به جان خودم.

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


هيچ وقت جلويش كم نياورده ام. بغض مي كنم ولي نمي شكنم .  شده بعد از ديدنش ساعتها زار بزنم

ولي نه هيچ وقت يادم نمي ياد جلوي روي اون مرتيكه اشكي ريخته باشم. اينو مادري مي گويد كه امروز

براي گرفتن حضانت دختر دو ساله اش شاهدش بودم. دوست قديمي كه هر روز اشك مي ريزد تا چشمه

 اش بخشكد تا مبادا يك روز و بد جايي بغضش از گلويش بيرون نزند.

۲-الهه بغض مي كند . الهه اشك مي ريزد. الهه حال خوبي ندارد. الهه فيلم چهار حيوان وحشي رو ديده

كه به يك دختر نو جوان تجاوز كرده اند. الهه همچنان اشك مي ريزد.

۳-فراموش كرده ام. فراموش مي كنم . فراموش خواهم كرد. نه قرارمون اين نبود به اين زودي آلزايمر

بگيرم.

۴-دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد .به فعل توجه شود لطفا.دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد .دوست داشتم. داشتم.

۵-نيمه دوم ماه دوم خزان . دوباره برگشتم به حال و هواي نيمه اول ماه اول خزان.غم است كه همچنان

به در مي كوبد.

۶-دوباره بيدار شدم. دوباره زنده بودم. دوباره هستم.

بعد نوشت:ببخشيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


تا حالا هوس کردید دنیا را ها کنید. با یک نفس دنیاو هر چی تو این لعنتی هست بریزید بیرون و بعد

خودتون کنار بایستید و با دقت اون چیزی رو که ها کردید نگاه کنید؟سوال مسخره ایی نیست.اگه کتاب

ها کردن پیمان هوشمندزاده رو بخونید قطعا به این لذت می رسید.

بعضی چیزها می رود توی مخم .مثلا همین بوی کباب. این که همسایه ها بوی کباب راه می اندازند، به

خاطر این نیست که روی مخم کار می کنند.همین طوری نمی گویم ،روی این جریان فکر کرده ام. نه ،نیست.

مگر مردم بی کارند؟اگر بود شک نداشتم که دیوانه ام،ولی به خاطر بوی کباب هم که نمی شود از کسی

 شکایت کرد.بروم بگویم بنده های خدا توی بالکن شان منقل گذاشته اند ؟یا این که زیر پنجره ام می زنند

 زیر آواز؟

روی اجاق خانه ام سیخ کباب بره ام

خانه به خانه می رود بوی کباب بره ام

مجموعه داستان پیوسته پیمان هوشمند زاده با نام جالب ها کردن از نشر چشمه به بازار اومده.پیمان

هوشمند زاده رو که می شناسید.عکاسه. عکاس مطبوعات.

پی نوشت:این روزا هر وبلاگی رو باز کنید از زنده یاد قیصر امین پور نوشته ولی لطفا مطلب نعیمه رو از

دست ندید.اینقدر قشنگ نوشته که دیگه هیچ وبلاگی رو باز نکنید.آدرس وبلاگ نعیمه هم تو پیوندهای

وبلاگمه. آهان همین پایین نعیمه دوستدار یک ققنوس واقعی .آره روش کلیک کنید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


لابد از سه شنبه بدش مي اومد

سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله ؟

سه شنبه چرا این همه فاصله سه شنبه چه سنگین چه سر سخت

قيصر امين پور رو مي گم كه امروز حتما از اينكه مرده شاده.مطمئنم .امروز هم با مرگ او گذشت.

آذر مي گه :بچه ها الان قيصر از اينكه مرده چه احساسي داره .؟

نعيمه:خب شاده

من:بچه ها چرا شاعرا اين قدر زود مي ميرند؟

پي نوشت:فردا صبح ساعت ۹

آخر دلم با سر بلندي مي گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بر درختي كه آشيان مرغ توست

شاخ مشكن ،مرغ را پران مكن

۱-بي ربط نيست كمي فكر كنيد لطفا.

شايد كمي عجيب ،شايد كمي ساده ،شايدكمي گستاخ ،شايد كمي مهربان،شايد كمي عصبي ،شايد

كمي بي پرواو...................ولي هرچه بود من از اين آدم خيلي خوشم اومد.فيروز كريمي مربي تيم

استقلال اهواز اينقدر جاذبه و جذبه داشت كه من و آذر و عكاسباشي وقتي به ساعتامون نگاه كرديم

با هم گفتيم:واي ساعت ده و نيم شبه.

ما زنان ايران آسيايي شديم.فوتبال زنان ايران ديشب تيم ملي هند را شكست داد و به جام ملتهاي

آسيا صعود كرد.

همچنان در حسرت سينما آواره ترينم.

از اينكه چرت و پرت مي نويسم چه احساسي داريد.؟

از اينكه ديگه شماره نمي گذارم چي؟

از اينكه ديگه غر نمي زنم چي ؟

از اينكه ديگه از افسردگي نمي گم چي ؟

از اينكه ديگه دلم براي كسي و جايي تنگ نمي شه چي .؟

از اينكه تو اين وبلاگ خاك مرگ پاشيدن چي ؟

از اينكه بي تفاوت به صداي:وايسا خانوم مگه كري گشت ارشاد سرمو بر مي گردونم چي ؟

از اينكه به حرفاي دوستم گوش نمي دم چي ؟

از اينكه دلم براي خونه قديمي تنگ نمي شه چي ؟

از اينكه ديگه خواب نمي بينم چي ؟

از اينكه ديگه نمي خوابم چي ؟

از اينكه داغ دلم هر روز تازه مي شه چي ؟

از اينكه بچه ها گربه آتيش مي زنند چي ؟

از اينكه به كسي پول قرض دادي بعد از سه ماه با منت زنگ مي زنه مي گه حالا دو ماه ديگه مي دم چي ؟

از اينكه دلت مي خواد بري ،واسه هميشه بري چي ؟

از اينكه                     كاشكي جز تو كسي داشتمي

يا به تو دسترسي داشتمي

يا در اين غم كه مرا هر دم است

همدم خويش كسي داشتمي         چي ؟

اصلا كلا نظر شما از اينكه من دارم مخمو ديليت مي كنم چيه ؟چي ؟

پي نوشت:از ره و منزل مگو،ديگر مگو،ديگر مگو

اي تو راه و منزلم ،باري بيا،رويي نما

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱- همين طور مي گشت . بدون وقفه و حتي استراحت. بدون اينكه حتي اطرافش را يك نگاهي بيندازد.

حواسش به كار خودش بود. پر تلاش و خستگي ناپذير.بلاخره يافتش. لبخندي زدو نگاهي به آن انداخت.

خيلي خونسرد شيشه ماشينش را پايين كشيد و محصول چند دقيقه كاوش در سوراخهاي دماغش را به

 بيرون انداخت.حالا راحت شده بود. انگار تازه داشت بوي پاييز را احساس مي كرد.

اين رابطه ترافيك و دماغ چند روزيه بد جوري ذهنم را درگير كرده.

۲-هيس خدا انگار خوابيده.

۳-بغض كرده.ولي به رويش نمي آورد در حاليكه مشغول خوردن ميرزا قاسمي و باقالا قاتق دستپخت

نعيمه است بغضش را هم مي خورد.من نمي گذارم بچه ها به هيچ قيمتي .اين را شادي مي گويد .

پي نوشت:خيلي بد از خواب پريدم. خواب بدي بود. زود حاضر شدم تا به جلسه صبح همشهري برسم.

صبح اين طوري شروع شد.

ناهار به پيشنهاد آذر تو گاسپاريان.بعد هم همشهري بعد هم صفحه بندي.ظهر اين جوري تموم شد.

و حالا دوباره تنها تو اتاق با يك بغل غصه كه گذاشتم زير سرم تا يكي يكي به همشون برسم.

شبم اما چه دير مي گذره.آذر عزيزم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱- همين طور مي گشت . بدون وقفه و حتي استراحت. بدون اينكه حتي اطرافش را يك نگاهي بيندازد.

حواسش به كار خودش بود. پر تلاش و خستگي ناپذير.بلاخره يافتش. لبخندي زدو نگاهي به آن انداخت.

خيلي خونسرد شيشه ماشينش را پايين كشيد و محصول چند دقيقه كاوش در سوراخهاي دماغش را به

 بيرون انداخت.حالا راحت شده بود. انگار تازه داشت بوي پاييز را احساس مي كرد.

اين رابطه ترافيك و دماغ چند روزيه بد جوري ذهنم را درگير كرده.

۲-هيس خدا انگار خوابيده.

۳-بغض كرده.ولي به رويش نمي آورد در حاليكه مشغول خوردن ميرزا قاسمي و باقالا قاتق دستپخت

نعيمه است بغضش را هم مي خورد.من نمي گذارم بچه ها به هيچ قيمتي .اين را شادي مي گويد .

پي نوشت:خيلي بد از خواب پريدم. خواب بدي بود. زود حاضر شدم تا به جلسه صبح همشهري برسم.

صبح اين طوري شروع شد.

ناهار به پيشنهاد آذر تو گاسپاريان.بعد هم همشهري بعد هم صفحه بندي.ظهر اين جوري تموم شد.

و حالا دوباره تنها تو اتاق با يك بغل غصه كه گذاشتم زير سرم تا يكي يكي به همشون برسم.

شبم اما چه دير مي گذره.آذر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱- همين طور مي گشت . بدون وقفه و حتي استراحت. بدون اينكه حتي اطرافش را يك نگاهي بيندازد.

حواسش به كار خودش بود. پر تلاش و خستگي ناپذير.بلاخره يافتش. لبخندي زدو نگاهي به آن انداخت.

خيلي خونسرد شيشه ماشينش را پايين كشيد و محصول چند دقيقه كاوش در سوراخهاي دماغش را به

 بيرون انداخت.حالا راحت شده بود. انگار تازه داشت بوي پاييز را احساس مي كرد.

اين رابطه ترافيك و دماغ چند روزيه بد جوري ذهنم را درگير كرده.

۲-هيس خدا انگار خوابيده.

۳-بغض كرده.ولي به رويش نمي آورد در حاليكه مشغول خوردن ميرزا قاسمي و باقالا قاتق دستپخت

نعيمه است بغضش را هم مي خورد.من نمي گذارم بچه ها به هيچ قيمتي .اين را شادي مي گويد .

پي نوشت:خيلي بد از خواب پريدم. خواب بدي بود. زود حاضر شدم تا به جلسه صبح همشهري برسم.

صبح اين طوري شروع شد.

ناهار به پيشنهاد آذر تو گاسپاريان.بعد هم همشهري بعد هم صفحه بندي.ظهر اين جوري تموم شد.

و حالا دوباره تنها تو اتاق با يك بغل غصه كه گذاشتم زير سرم تا يكي يكي به همشون برسم.

شبم اما چه دير مي گذره.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |