تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
-بغل دستيم يك زن بود . با صداي گرفته با موبايلش صحبت مي كرد.التماس مي كرد به مرد كه اون كارو

نكنه.گريه كرد كه مرد اون كارو نكنه.التماس كرد كه مرد اون كارو نكنه .زار زد كه مرد اون كارو نكنه .تهديد

كرد كه مرد اون كارو نكنه.فحش داد كه مرد اون كارو نكنه.ولي حرف مرد يكي بود گويا .مكالمه تلفني

 اينجوري تموم شد.باشه برو زن بگير ولي پس من چي؟

-بغل دستيم يك مرد بود با صداي بلند با موبايلش حرف مي زد:ببين عزيزم الان چه وقته اين حرفاست .

من الان پشت در اتاق مديرم بايد برم تو جلسه كلي هم ديرم شده........تلفنش زنگ مي خوره.:جانم

عزيزم .ببخشيد داشتم با رئيسم حرف مي زدم نمي دوني چه جوري از دستش در رفتم.

-ابر غصه ابدي نيست.آره اينو مي دونم .راستي اين طور كه شاعر گفته گريه هم چيز بدي نيست.

پي نوشت:خيلي دلم گرفته از خيلي ها.حتي شما دوست عزيز .

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


غم تنهایی اسیرت می کنه.تا بخوای بجنبی پیرت می کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


داره مي خونه .گاهي صداشو بالا مي بره ،گاهي اونقدر آروم كه بايد دقت كني.

مي خونه:اون روزا ما دلي داشتيم ،واسه بردن

جوني داشتيم،واسه مردن

كسي بوديم،كاري داشتيم ،پاييز و بهاري داشتيم

تو سرا ما سري داشتيم،عشقي و دلبري داشتيم

دوباره حالم مياد بالا.

كنار پنجره اتاق جديد كه خيابونو خوب نشون مي ده ايستاده ام.به آذر گفته  بودم كه من قابليتهاي

زيادي براي يك جا ايستادن و خيره شدن دارم.مي تونم ساعتها از پشت پنجره به كسي يا چيزي ا

جايي خيره بشم.پنجره رو باز كردم ساعت ۲:۳۰ صبح بود.دستاشو كرده بود تو جيبش و به آسمون

نگاه مي كرد.:آقا ،آقا ......اين موقع شب تو خيابون چكار مي كني؟

جا خورده بود.:دارم مي رم سيگار بخرم.اين موقع شب.

-:تو اين سرما؟

-:تو اين سرما سيگار بيشتر مي چسبه خانوووووووووووووووووووووووم .ديگخ سوالي نداري

-نه هوا سرده.لطفا زود بريد خونتون سرما نخوريد

-:بله چشم.

پنجره رو بستم .آقاهه هم رفت تا سيگارشو بخره.

دوباره داره مي خونه :زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

زندگي يعني لطافت گم شدن در گرمي عشق

زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

رفتن و آخر رسيدن بر در آبادي عشق

مي توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

حالا حالم بهتره.طبل بي عاري هم دم دستمه.الان هم و در همين لحظه هم كلاس عكاسي دارم.يعني

ساعت ۳.ولي من اينجا نشسته ام و دارم مدام مي كوبم رو طبل.الان كه ساعت ۳:۱۵ است چه جوري

بايد يرم كه ساعت سه تو خانه عكاسان باشم.؟

پي نوشت:خداييش نقاشي رو حال كرديد؟

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


 

  سرد بود . چند تا شقاییق قرمز کشیدم رروی برف ها . گرم شد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط |


۱-انگار خدا چند تا پرنده رو نشونده رو طاق آسمونو دستور داده پراشو نو بكنند و بريزند رو سر مردم.امروز

چه برف قشنگي مي باره.همه هم كه بي احساس.آذر داره مصاحبه شهيدي فرو پياده مي كنه.نعيمه تو

اينترنت دنبال عكس مي گرده.من پشت پنجره حسرت مي خورم .حسرت روزايي كه تا يه نمه برف مي

باريد منو بنفشه تو برفا گوله برفي مي شديم و از سر كوچه تا ته كوچه قل مي خورديم.

۲-من برف هم پارو مي كردم .مي رفتم روي پشت بوم و با صداي بلند فرياد مي زدم.برف پارو مي كنيم.

اصلا سردم نمي شد.مثل يه برف پارو كن حرفه ايي تموم روز تعطيليم به كارگري مي گذشت.

۳-وقتي بغض كرد من به جاش خفه شدم.زخم خورده بود.زخم واقعي كلي درد داشت.بدنش كه نه

غرورش حسابي درد مي كرد.مي گفت و مي نوشت تحقير شده.با بغض مي گفت.داشتم خفه مي

شدم.

۴-سال ۲۰۰۸ كه تحويل شد با خودم يك قراري گذاشتم كه تو اين دو روز بهش عمل كردم.بزن بر طبل بي

عاري.

۵-پيرزن همسايه ديوار به ديوار ماست.هر روز حتي تو اين سوز سرما روي سكوي خونش مي شينه و

به همه سلام مي كنه .از وقتي اومديم اينجا مي بينمش.هر از گاهي هم به دامش افتادم.كلي حرف

مي زنه از زمين و زمان مي گه و مي گه بعضي وقتها هم تقاضاي خريدو اين چيزا.ديشب تو سرما و برف

باز هم نشسته بود.مدام سر مي كشيد و سر كوچه رو نگاه مي كرد.گفت:مادر ۹۰۰۰ تومن پول دادم به

يه مرده كه برام يه كيلو گوشت بخره .ولي دير كرده.گفتم :از كي تا حالا؟گفت:نمي دونم ساعت ۵ بود

به ساعتم نگاه كردم.ساعت ۸:۳۰ بود.و همچنان نشسته بود رو ي سكوي در خونش.

۶-هم سن من بود .شايد هم يك دو ماه بزرگتر يا كوچكتر.ولي باهم بزرگ شده بوديم.بيشتر تابستونا

پيشش بودم هيچكس مثل من نمي تونست از اون بره بالا .يكي دوبار هم زخمي ام كرد.يك بار دستم

شكست يك بار هم پام در رفت.ولي عشقم بود.زمستونا براي اينكه سردش نشه روش پتو مي كشيدم

با اين كه به جاييش نمي رسيد -آخه خيلي بزرگ شده بود-ولي من فكر مي كردم اين جوري سردش

نمي شه.برفاشو مي تكوندم.باهاش حرف مي زدم.........اين روزا اونم با رفتنش داغونم كرد.درخت توتي

كه وقتي در حياطو باز مي كردم مي ديدمش يك هفته پيش از كمر خم شد.نمي دونم شايد توهم فانتزي

 بازم اسيرم كرده.ولي از همون روزاي اسباب كشي مي ديدم كه مثل هميشه نيست.اين تابستون

برخلاف همه تابستوناي ۲۹ ساله گذشته اصلا توت نداد.بعد هم پرو بالش ريخت.حالا هم كه از كمر خم

شده.

پي نوشت:مثلا دارم مي زنم بر طبل بي عاري؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


بعضي خبرهارو نمي خوام باور كنم.نه من باور نمي كنم من مرگ هيچ عزيزي را باور نمي كنم.

باور نمي كنم آيديني كه قامتش در داربست هيچ شعري نمي گنجيد اين چنين آرام و بي صدا به جماعت

جا مانده نگاه كنه و بره.آيديني كه بعد از رسيدن بسكتبال ايران به المپيك آرزو كرد تو پكن با آمريكايي ها

بازي كنه چون عاشق بازي اونا بودو......حالا.نفرين به اين دروغ ،دروغ هراسناك.

از ديدن صمد ،برادر كوچكتر آيدين جا خوردم.شكسته بود .له شده بود.له شده بود.له .له.له.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


برف مي باريد.دونه دونه رو شيشه ماشين مي نشست و بي درنگي محو مي شد.من نشسته بودم كنار شيشه و برفها رو مي گرفتم.هيچ كس نگران نبود.خب بار اول كه نبود .هميشه مي رفت دياليز.يك شنبه ها ،سه شنبه ها و بنج شنبه ها.اون شب هم سه شنبه بود.مثل همه سه شنبه هاي ديگه.ولي انگار فرق مي كرد خيلي هم فرق مي كرد.اين سه شنبه انگار خيلي تلخ و بي حوصله بود كه از مرافبش خواست زير سرشو درست كنه تا بخوابه.خانومه مي گفت:خوش به سعادتش.گفت مي خوام بخوابم و خوابيد.بعد ديدم سر و صداي دستگاهها در اومد.خوابيده بود.براي هميشه.بعد هم كه دكترها رسيدند.شوك و تكرارش هم فايده ايي نداشت فقط يك بار چشماشو باز كرد و يك نفش عميق كشيد و دوباره خوابيد.

خب من كه باور نمي كردم .برادرم هم همين طور.براي همين هم بود كه يقه دكترو گرفته بود و مي گفت دروغ مي گي .فرياد مي زد.من نگاه مي كردم.سرشو مي كوبيد به ديوار .من اشك مي ريختم.زار مي زد.من بغض مي كردم.

برف مي باريد.براي همين هم لابي بيمارستان جاي خوبي بود براي بچه هاي ادامس فروش.يكي شون كنارم نشست.بدون معطلي شروع كرد:مي دوني چقدر بيرون هوا سرده.من گريه مي كردم.مي دوني چقدر دستام يخ كرده.من گريه مي كردم.مي دوني ؟مي دوني ؟منم ....مي شه ادامس بخري.نگاش كردم. گريه كردم .گفتم:من كيفمو نياوردم.گفت:نه نمي خوام.تو گريه نكن.گفتم ادامس بخري گريه نكني.

برف مي باريد.وقتي براي آخرين بار اومد خونه .روشو كه كنار زدن انگار صد سال بود كه خواب رفته بود.خيالم راحت شد.البته دكترها هم گفته بودند زياد دردنكشيده.

برف مي باريدكه براي هميشه گذاشتنش تو خونه اش .خونه ايي كه حالا هر بنج شنبه من و بچه هاو شوهرش مهمونش مي شيم.خونه ايي كه خودش قبلش دعوتمون كرده بود كه هيچ وقت تنهاش نگذاريم و هميشه چراغش روشن باشه.گفته بود:بچه ها من زود مي ميرممنو تنها نگذاريد ها.دوست ندارم اونجا تو دنياي مرده ها خجالت زده بشم.

حالا چهار ساله كه از دو دي ۱۳۸۲ مي گذره.و من چهار ساله كه .......مادر ي كه به قول خودش زود مي ره.در ۴۹ سالگي.

حالاخوابيدي بدون لالايي و قصه    بگير آسوده بخواب بي درد و غصه.

 

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |