تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
امروز دم غروب آفتاب یک دختری به دنیا میاد که منم.

سی سالم شد به همین راحتی به همین سادگی به همین خوشمزگی.

نه نطقی دارم نه آرزویی .نه دیگه امسال آرزو نمی کنم.تمام.

تولدم مبارک.پنج ساله بدون تبریک تو از خونه بیرون میام.یادته چی می گفتی :دختره پر دردسر شب

 عید اومدی با هزار نازو ادا.

پی نوشت:گل میاد بهار میاد .بوی عطر یار میاد؟

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


مادرم می گفت لحظه تحویل سال همان لحظه چند صدم ثانیه ایی که ماهی ها داخل تنگ بلوری شان

 می ایستند،همه دعاهای مردم مستجاب می شوند.ومن با چه عجله ایی چشم هایم را می بستم و

تند تند دعا می کردم .اولین دعایم را بعد از فهمیدن راز ماهی ها هیچ وقت فراموش نمی کنم.وقتی به

ماهی داخل تنگ نگاه کردم و از خدا خواستم ماهی قرمز تنگ بلور من هیچ وقت نمیرد.ولی ماهی قرمز

کوچولو چند روزی بعد از اولین دعای من بی حرکت روی اب ایستاد تا من به راز ماهی ها شک کنم.عید

سال بعد باز من لحظه تحویل سال روبروی تنگ ماهی نشستم و باز دعا کردم :خدایا ماهی قرمز من

هیچ وقت نمیرد.ماهی تنگ بلور من تا بهار سال بعد سر حال بود.عید سال بعد نوجوانی بودم که شاید

زندگی ماهی قرمز خیلی برایم مهم نبود،برای همین تصمیم گرفتم دعای اون سالم با چند سال گذشته

یک فرق اساسی داشته باشد.فکر می کردم خدایا کدام یک از دعاهایم برای ان لحظه چند صدم ثانیه

ایی واجبتر است.که تا به نتیجه می رسیدم لحظه تمام می شد و من آه می کشیدم.الن سالهاست

که سر اولویت بندی و واجب بودن دعاهایم با خودم در گیرم و هیچ وقت هم نتوانسته ام در آن چند صدم

 ثانیه واجب ترین دعاهایم را به خدا بگویم.امسال اما دوباره می خواهم برای ماهی قرمز تنگ بلورم دعا

کنم شاید دعاهی دیگرم مستجاب شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-از وقتی به اصرار پیرمرده انگشتر فروش بازار شرف الشمس دست کرده ام بد

جوری احساس روحانیت بهم دست داده.آخه من فکر می کردم روش اسم اعظم

 خدا نوشته شده.پیرمرده طوری گفت که باور کردم ولی بعد تو تاکسی به این

فکر کردم که اسم اعظم خدارو که هنوز کسی نمی دونه با این حال و بعد از این

کشف بزرگ  هنوز هم احساس خوبی دارم و به طرز وحشتناکی به مقدس شده ام.

۲-و...سر انجام ویژه نامه تمام شد.

۳-از خونه تکونی عید پرده درآوردن همیشه به من می رسه .البته همراه با جیغ

و فریاد از بس که این چهار پایه ما لقه و هی زیر پات زلزله می شه.از شما چه

پنهون هنوز پرده اتاقمو باز نکردم.تا چهار پایه محکم و استوار نشه من نمی

روش.اینو وقتی گفتم که بعد از کلی هوار افتادم پایین.

۴-امروز تولد برادرمه ما دو تااسفندی ها در فاصله ده روز به دنیا آمده ایم البته با

دو سال اختلاف که من از اون کمی بزرگترم.

۵-چرا اس ام اس می زنید که عشقت گذاشته رفته ؟چی شده ؟چرا بالت

زخمی شده؟کی از غبار اومده بیرون؟به کدوم بالت زخم زده رفته؟بابا.............

باید حتما یک آدم مذکر باشه کسی که بالتو زخمی می کنه ؟من فقط از این

شعر خوشم اومد گذاشتمش اونجا.در ضمن هنوز از مادر زاده نشده کسی که

بخواد باله منو زخمی کنه چه برسه اینکه از غبار بیاد بیرون.

پی نوشت:امتحان عکاسی رو پیچوندم.

شده

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


یک نفر از

غبار

آمد

و

زد

زخمهای

همیشه بر بالم.

محمد علی بهمنی

پی نوشت:با بال زخمی نایی واسه حرف زدن می مونه؟

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


این روزها که می گذرد شادم

شادم که این روزها می گذرد

قیصر امین پور

پی نوشت:نبودم.یک سفر یهویی که قرار بود فقط توریست باشم .داشته باشید توریستی رو .برای دو تا

روزنامه گزارش نوشتم:اعتماد ملی و همشهری بین الملل .صبح تا شب تو یک جایی به اسم ورزشگاه

اسیر بودم.با رادیو گفت و گو مصاحبه کردم.و..................این بود گزارش یک سفر کاملا توریستی.من

توریستی نخوام برم سفر باید با چه کسی ملاقات کنم؟

پی نوشت۲:کاش چهار تا دست چهار تا پا دو تا مخ و چند عدد زبان دیگر هم داشتم.این روزای آخر سال

 بدجوری خسته و درمانده ام.کاش اصلا یک مغازه کله پاچه ایی داشتم.

پی نوشت۳:....هیچی.تا چند روز دیگه خاطرات سفرمو می نویسم.از اینکه این قدر عرب پسندم شدیدا

از خودم حالم میاد بالا.

 

+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |