به وسعت همه زخمهايي كه نشسته بر دلم.
پي نوشت:با پتك مي كوبند.وقتي قاب عكسهام تالاپي افتاد رو زمين فهميدم.همسايه ديوار به ديوار ما هوس برج كرده.حالا اين وسط ديوار اتاق من هم ترك بخورد به كجاي اين دنيا بر مي خورد؟اين را مهندس برج گفت به خود من
كه قاب عكس شكسته را در دست گرفته بودم.
آذر می گه :چرا امروز اینقدر صورتت غمگینه؟
الهام می گه:خبر داری چند وقته یک جوری شدی؟
زهرا می گه:آره واقعا تو که این طوری نبودی.
من اما می گم:می دونم.می دونم.خوب می شم.خوب می شم.
مثلا؟اینو الهام می پرسه.
من:فردا می رم می دوم.به همسایه سلام می کنم.گلدونارو آب می دم.نون می خرم .چای می ذارم.
می گم و تو خودم داد می زنم چقدر موضوع برای گریه دارم.چقدر حرف واسه زدن دارم .چقدر سوژه
واسه بغض کردن دارم.............................
آره .می دوم.راه می روم.آواز می خونم.کتاب می خرم.فیلم می بینم......................این اشک اگر بگذارد
این غم اگر فرصت بده.این درد اگه بره و دیگه برنگرده.
بندازم رو آسمونو تاب بدم.
که فکر می کنی در میان.
-
منقرض نكردي.بفرماييد اين هم
انگيزه درست و حسابي براي شروع سال.آسوده بخوابيد كه دزدان دريايي هنوز
كشتي مي دزدند.الان رو عرشه چه خبره.دزداي يك چشم با دندوناي طلا با كي
دارن شمشير بازي مي كنند؟
دزداي دريايي يك كشتي مسافرتي فرانسوي رو با ۲۵ خدمه و نمي دونم چند تا
مسافر دزديدند و حالا در آبهاي سومالي در حال قدرت نمايي هستند.خدايا اين
انگيزه هاي زندگي ر و از من نگير.
پي نوشت:به بازي هفت آرزوي محال دعوت شدم.يكي از آرزوهاي محالم اينه
كه يكي از دزداي دريايي اين كشتي باشم.با دندون طلاو حتي يك چشم.
دست به كاري زنم كه غصه سر آيد.حافظ گفت.
دوم:چه خوبه مهمان قطار قطار با چمدان براي شام و نهار.اين هم اولين شعر نو
خيلي سپيد من در سال نو.
سوم:كوزت با لباسهاي نو والبته تنارديه ايي مهربان كه كلي از دست پخت و
كدبانوگري و ديگه وقتشه و اينها انرژي مثبت مي داد.
چهارم:آشپزي همه جوره از غذاهاي مكزيكي گرفته تا چيني و اشكنه.
پنجم:از كنار سينما رد مي شويم.دايره زنگي و زن دوم .فقط رد مي شويم.
ششم:از كنار ترازو رد نمي شوم.رفتيم دكتر .من و آقاي پدر.من دوباره سرفه .پد
ر دوباره قلب و نوار قلب.كلي حال مي كنيم پدرو دختري وقتي از اتاقهاي تزريق
براي هم دست تكان مي دهيم.واي خانم پرده رو بكش.
هفتم:بي خيال
هشتم:دومين پنج شنبه.دوباره گل كاشتيم سر مزار.
نهم:موبايلم يك طرفه شد.هفت ماه طلبكار بودم.دوبار دوبار پول ريختم هيچي
نگفتم.يك بار بدهكار شدم آبروم به باد فنا رفت.كامپيوتر هم ندارم.اينترنت هم
همينطور.
دهم:رفتند.مهمانها.
پدر سه پاكت شير خريده:بلدي اين شيرارو ماست كني ؟
من:رودر بايستي نكنيدها مي خواين دوتا گاو هم بخريد صبح صبح شير تازه
براتون بدوشم؟
يازدهم:نه بابا برگشتند.ماشينشونو تو اتوبان گرفته بودند .اينو مرد مي گه كه در حال انفجار حاد كنار در ايستاده.من هم در حال تركيدنم.به بليت دايره زنگي كه روي ميزه نگاه مي كنم.
دوازدهم:از صبح تا شب براي سيزده به در برنامه ريزي كرديم.
سيزدهم:ساعت ۶ بر پا زديم.كوه و دشت و بيابون.هرچي سبزه و علف و خزه و
درخت و بوته و هر چيزي كه سبز بود و احتما ل اينكه بك روز به بار بشينه رو گره
زديم.
اين بود انشاي من.البته قرار نبود اين جوري تموم بشه. قرار هم نبود اين
جوري شروع بشه.
پي نوشت:خدايا امسال بزن تو زاويه.
راستي كتاب موجهاي خانم وولف چه چسبيد تو اين روزايي كه بدجوري كوبيده
بودم بر طبل بي عاري.


