تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
از تکرار بدم می آمد زمانی که همه چیز برایم جدید بود . حالا اما از هر

تکراری استقبال می کنم.تکرار دیدن .تکرار شنیدن.تکرار رفتن.تکرار آمدن

تکرار گفتن.تکرار نگفتن.تکرار سکوت.تکرار گریه.تکرار فریاد.تکرارکتاب.تکرار

اشک.تکرار دروغ.تکرار بغض.تکرار سفر.تکرار دوستی.تکرار شادی.تکرار

پیروزی.تکرار کار.تکرار مصاحبه.تکرار یادداشت.تکرار تکرارتکرار.

-از دروغ بدم می آمد زمانی که مدام از راست گویی و هیجانش می

 گفتم.ولی حالا از هر دروغی استقبال می کنم.وقتی از حالم می

پرسند .جوابم دروغ است.از عقیده ام .نظرم.کارم.سانسورم.دروغم من.

-از مرگ متنفر بودم زمانی که همه عشق بودم و شور.همه سبز بودم

و صاف.ولی حالا از هر نوع مرگی استقبال می کنم.خواب به خوابش

که بهترین نوع آن است هم آرزوست.

-پی نوشت:تکرار می کنم خودم را از صبح تا شب با همه آن چیزهایی

 که دوستشان دارم و ندارم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-از امروز نمايشگاه نقاشي و عكاسي محمود ميران كاپيتان تيم ملي

جودو در موزه سعد آباد برگزار مي شود.اين نمايشگاه به نفع كودكان بي

سرپرست تحت حمايت يونيسف برگزار شده و تمام در آمد فروش

تابلوهاي نقاشي و عكاسي به بچه هاي بي سرپرست مي رسد.

۲-از ته دل دعا مي كنم امروز تيم پرسپوليس قهرمان بشه.فكر مي كنم

يك هيجان بزرگ تو اين روزاي پر از خستگي لازمه براي اين مردم كه

دربدر يك لحظه شادي هستند.

۳-وجدانم درد مي كنه .زده به گردن و كمر و پاهام.

۴-مردي كه گورش گم شد از حافظ خياوي ونشر چشمه را ازدست نديد

لطفا.مخصوصا داستان چشمهاي آبي عمو اسد و روزه ات را باگيلاس باز

 كن.بقيه اش هم حتما خوبه .من كه هنوز وقت نكردم بقيه شو بخونم.

چيزي در همين حدود بهروژ ئاكره ايي هم خوب بود.مثل نغمه غمگين

سلينجر.البته هنوز نخوندم ولي آنقدر هول هستم كه از هر داستاني

چند خط بخونم.

پي نوشت:لطفا بريد نمايشگاه محمود ميران و خريد كنيد.براي برد

پرسپوليس هم دعا كنيد.داروي وجدان درد هم سراغ داريد معرفي كنيد

كتابهاي مردي كه گورش گم شد و چيزي در همين حدود و نغمه غمگين

 را هم بخريد.لطفا البته.

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


ديشب پدرم از خاطرات جواني اش مي گفت.اينكه در يك اقدام انتحاري مي خواسته همه زندگي اش را

بفروشد و در شهريار يك مزرعه بزرگ با يك گاوداري و ...بخرد.ولي مادرم مخالفت كرده و پدر م هم كلا

يادش رفته چي كار مي خواسته بكنه.به هر حال من خيلي خوشحالم كه اون روز مادرم با نقشه پدرم

مخالفت كرده وگرنه من الان حنا دختري در مزرعه بودم.شايد الان به جاي وبلاگ نويسي مشغول

دوشيدن شير گاو و گوسفندها بودم وهمين طوري باهاشون درد و دل مي كردم.شايدهم با پوستي

كه از آفتاب سوخته بود و روسري كه پشت سرم گره زده بودم روي يك درختي نشسته بودم و به دور

دستها خيره مي شدم .شايد هم در حال درو كردن گندم بودم.شايد هم در همان بچگي حصبه گرفته

بودم و مرده بودم.

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


سرفه مي كنم.راه مي روم.سوت مي زنم.سكندري مي خورم.فكر مي كنم.راه مي روم.

كتاب نمي خونم.قرص نمي خورم.حرف نمي زنم.داد نمي كشم.خواب نمي بينم.

سوپ مي خورم.تلفن مي زنم.روسري مي خرم.فيلم مي بينم .دوچرخه سوار مي شوم.

موسيقي گوش نمي كنم.اس ام اس نمي زنم.دپ نمي زنم.جو گير نمي شوم.نمي دوم.

پي نوشت:گياه وحشي كوهم نه لاله گلدان

مرا به بزم خوشي هاي خودسرانه مبر

ژاله اصفهاني

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱- براي يك گزارش اجتمايي زنگ زدم به يكي از اين تبليغات هرروزه روزنامه ها

سلام آقا درباره اين حيووناي خونگي كه تبليغ كرديد مزاحم شدم.چي داريد حالا؟

آقاي حيوان فروش با صداي كلفت:اسب،سگ،گربه و پرنده هاي سخنگو مثل مرغ مينا و

گاسكو.

-ببخشيد اسب هم حيوونه خونگيه؟

-آقاي حيوان فروش:بله.همين چند دقيقه پيش به يك آقايي فروختم .گفت واسه خونه

مي خواد.خونه بايد بزرگ باشه خانوم .اگه خونت نقليه بيا از اين سگ فينگيلي ها ببر

خدايش كلي حال ميكني با اين پدر سگ الان رو پام نشسته زل زده به من كه دارم با شما

حرف مي زنم .خيلي با محبته بو كشيده انگار شما مشتري هستيد داره عو عو مي كنه.

حالا:

الف-آقاي حيوون فروش خيلي حالش خوب بود؟

ب-من خيلي حالم خوب بود؟

ج-سگه خيلي حالش خوب بود؟

د-كلا همه ما حالمون خوبه؟

پي نوشت:بد جوري هوس اين آفتاب پرستهاي گنده رو كردم .از اينا كه زبونشون چند متره

كاش اين آدمايي كه دورروبرمون هر دقيقه رنگ عوض مي كنند از اين زبوناي چند متري

داشتن كلي روحيه مي گرفتيم.شايد هم يكي شو خريدم .آقاهه مي گفت تو

مولوي مي توني پيدا كني.اگه دوباره شجاع شدم و رفتم مولوي حتما مي خرم.آخه يك بار

 رفتم مولوي..... ..

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


كشف كرده ام .يك كشف جديد.اگر موقع رد شدن از خيابان به سمت چپ و راست نگاه

نكنم حتما زير اتوبوس له مي شم.

كشف كرد ه ام. يك كشف جديد.اگر نصفه شب تو تاريكي آشپز خانه دنبال در يخچال بگردم

حتما با سر مي رم تو ديوار.

كشف كرد ه ام. يك كشف جديد.اگر كفش تنگ بپوشم ..............

هرروز چيزهاي جديدي كشف مي كنم .مثل مزه بستني سنتي كه با بغض گلو پايين

ميرفت و من با شادي از كشف يك مزه جديد اشك مي ريختم.

پي نوشت:من خوبم .تو چطورم؟

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-چند روز این جوری ام.با بغض دنبالش می گردم انگار نه انگار چهار سال و چهار ماه و دوازده

روزه که رفته.می خونم کجاست مادر کجاست گهواره من؟اشک می ریزم و می خونم:دلم

تنگه برای گریه کردن.بی پروا راه می رم و گریه می کنم .

تو را به خدا نگو دیگه گریه به من نمی یاد.

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-واقعا مسئولین مدرسه راهنمایی پسرانه چه توجیحی برای بردن پسرای ۱۳ -۱۴ ساله

به تماشای فیلم به همین سادگی دارند؟یا برعکس :دخترای پنجم دبستانی چرا باید فیلم

زن دوم را تماشا کنند؟

۲-تو این روزای اردیبهشتی دلم یک سفر می خواد .دلم می خواد تا ته دنیا گاز بدم.برم

ببینم اونجا چه خبره آخه؟

۳-من جعفر چرخ و فلکی رو پیدا کردم.تو همین روزای اردیبهشتی و تو پیاده روی های بی

نقشه ام.-سرمو می اندازم پایین و میرم سر هر پیچی می پیچم جاهای جدیدی کشف 

می کنم.گم می شم.-تو همین گم شدنها جعفر چرخ و فلکی رو پیدا کردم.منو

شناخت .باورم نمی شد.گفت:مگه می شه دخترکی رو که دوچرخه شو داد به من تا

فرداش براش یک چرخ و فلک بیارم فراموش کنم؟

پی نوشت:ازپست پآیینی چی گرفتید؟اخه ازدواج کردن هم ذوق کردن دآره؟یک کم فکر کنید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


کاش تو این جا بودی همین حالا همین حالا که دلم از اضطراب و دلهره کم آورده و تو رو می

خواد :خدا کجایی که ببویمت و سرمو رو شونه هات بذارمو جیغ بزنمو داد بزنمو

اشک بریزمو اشک بریزمو .................بگم چقدر هیجان زده ام

پی نوشت:فکر می کردم این چیزا فقط تو فیلماست .تو شعرا تو داستانها تو افسانه هاست.از اینکه حالا یکی از آدمای تو افسانه ام خوشحالم و می ترسم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


يكي از آرزوهاي من اينه كه براي يك بار هم كه شده اون پري دريايي كه تو سرنديپيتي

فقط صداش بود ولي تصويرش نبود رو ببينم.

پي نوشت:رو ناخنهام شكوفه در اومده.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |