تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
همه چي خراب مي شد و پشت سرم فرو مي ريخت درست مثل زلزله ولي با

يك لودر سبز و عجيب.ديشب خواب ديدم مثل كلمنتاين و جول دست كسي را

گرفته بودم كه نمي شناختم .با هم از دست چيزهايي فرار مي كرديم كه نمي

شناختيمشان.درست مثل كلمنتاين و جول روي درياچه يخ دراز كشيديم و بعد از

چند ثانيه كنار ساحل بوديم و برف بازي مي كرديم.بعد تو ويلاي كنار ساحل با

كسي كه نمي شناختمش ولي كلي بهش اعتماد كرده بودم ،حرف مي زدم.

ويلا محو شد ،ساحل محو شد ،اثري از برفها نبود و ما مي دويديم و فرار مي

كرديم.موهام نارنجي شد وبعد از چند ثانيه آبي فاسد بود.كسي كه نمي

شناختمش دستم رو گرفته بود و مي گفت من نارنگي خيلي دوست دارم.موهام

 نارنجي شده بود.ما همچنان فرار مي كرديم و فرياد مي كشيديم تا باصداي

خودم از خواب پريدم.

خيلي وقته فيلم درخشش ابدي ذهن بي آلايش رو ديدم نمي دونم چي شد

ديشب تا صبح كلمنتايني شده بودم براي خودم.چقدر رنگ نارنجي بهم مي اومد

بر عكس آبي فاسد كه شبيه مرده هاي بيرون از گورم كرده بود.

پي نوشت:دكتر در باره هليكو باكترم توضيح مي داد:اين ميكروب عاشق

محيطهاي اسيدي است كه براش فراهم مي شود.براي همين تو معده شما كه

يك محيط مناسبه زندگي مي كنه و تا عشقش هست اين محيط رو ترك نمي

 كنه.

من با خوشحالي :آخ جون دكتر بلاخره يكي عاشق من شد.

دكتر:نه خيالت راحت .گفتم عاشق محيط اسيدي معده ات نه خودت.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


هيچ وقت فراموش نمي كنم.شاگرد زرنگ و فعال كلاس سوم راهنمايي وقتي

ثلث اول تجديد شد همه با تعجب به هم نگاه كردند.من اما ناراحت نبودم چون

شب امتحان تا صبح لاي كتاب تاريخم  آتش بدون دود خونده بودم.

تو دانشگاه بيشتر شناختمش.بعد دور شدم تا حالا كه يك روز بعد از به خاك

سپردنش جرات پيدا مي كنم از مرگ نويسنده محبوب دوران نو جواني ام

 بنويسم.نادر ابراهيمي هم مرد .

پي نوشت:سفر خوبي بود.ولي فعلا حس نوشتن از آن همه شادي نيست.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


-روشن فكري يعني اينكه فقط شعار بدي وحرف بزني و حرف بزني و تا بقيه از تو

يك بت بسازند ولي خودت خاله زنكي مخفي بيش نباشي.

-وقتي ساك مي گيرم دستم از همه دنيا مي برم. انگار ديگه نمي خوام

برگردم.امروز صبح هم همين حس رو داشتم. جوگير مي شوم اساسي. شوريده

هاي دنيا بايد جلوي من لنگ بيندازند. تا حالا بندر گز نرفته ام. هيجان زده ام از

سفر به جايي كه تا حالا نديده ام. فردا صبح با جمع عظيمي از دوستان راهي

بندر گز خواهيم شد.

-هيچ وقت تو هيچ رابطه دوستي از دوستام بدگويي نكرده ام. به خاطر همين

هميشه به خودم افتخار مي كنم.

-جديدنها-كلمه جديدرو حال كنيد-يك چيز ديگه هم كشف كرده ام اينكه من خيلي

آدم نرمالي هستم.البته زهرا مي گه همين نشونه بيماري روانيته.

-در ضمن خيلي هم دلم نازك تر از قبل شده .اشكم هم به مچ آستينم نزديكتر

شده.اينو چند روز پيش كشف كردم. وقتي براي گزارش از زناني كه در خانه كار

مي كنند به يك جاي دور افتاده رفته بودم. قبلا ترها اشكم بعد از گزارش در مي

اومد.

-هليكوپتر دلم چند روزه خاموشه.مي ترسم وقت روشن شدن حواسش نباشه

بزنه كل روده و معده رو  با پره هاش پاره كنه اين باكتري زشت و مخوف كه دكترا

هليكو باكتر صداش مي كنند.

-بعضي روزا خيلي شبيه بنجامين قلعه حيوانات مي شم.مثل امروز.

-از اينكه چند روز بي خيال كارو روزنامه و مجله دارم سفر مي كنم هم به خودم

افتخار مي كنم.دوربينم آماده است.شش ماه كه الكي تو خانه عكاسان دوره

نديدم . حداقل يك كم توانايي هامو نشون بدم.

پي نوشت:مي دونم.خيلي خوشحالم .سفر نرفته اين جوري ام. اونجا برم چي

مي شويم.؟شرمنده چرند شد.

-

 

-

-

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


هزارن بار ما را سوخت حريق حادثه تا مرز خاكستر

ولي ما نسل سيمرغيم كه از خاكستر خود مي گشايد پر

اردلان سرفراز

پي نوشت بي ربط:افشين قطبي رفت.امروز ديدمش قبل از رفتنش.كلي بغض

داشت و اشك.قهرمان بي صدا رفت.

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


باورم نمی شد. نگاهش کردم با دقت بیشتر. نگاهم کرد. گونه هایش سرخ بود.

موهای بلندش را با دقت از زیر شال قرمزش بیرون گذاشته بود. کفش سفیدش

را باکیف سفید و قرمزی هماهنگ کر دبود. اما خودش بود با کمی چین و چروک

اضافه. زل زدم تو چشماش و گفتم:نمی بخشمت.با تعجب نگاهم کرد و گفت:

شما؟متوجه منظورتان نمی شوم. گفتم:مگه شما خانم ....نیستید؟

جواب داد:بله. چطور مگه؟

گفتم:به خاطر یک جوراب سفید و آینه ایی که تو کیفم بود یک هفته از مدرسه

اخراجم کردی. شاگرد زرنگ مدرسه ات بودم. التماس کردم.گریه کردم . زار زدم.

یک هفته تو بحران و عذاب بودم.شبا کابوس می دیدم. جیغ می کشیدم. نمی

بخشمت.

داشت جیغ می کشید و دنبالم می دوید:تو حق نداری با من این جوری حرف

بزنی.اون موقع حتما حقت بوده که اخراجت کنم.ولی حالا.

گفتم:عذاب وجدان داری؟

گفت:نه.چرا باید داشته بودم.اون موقع بچه بودی.باید ارشاد می شدی.

گفتم:پس چرا دنبالم می دوی؟

گفت:همین جوری.

گفتم:نگام کن ببین ارشاد شدم.

پی نوشت:حال خوبی ندارم این روزا. عفونت معده با هیلکو باکترش. کلیه هم با

سنگش .رسما دارم از دار فانی خداحافظی می کنم.اگر تا پست بعدی بیشتر از

پنج روز طول کشید یحتمل مرده ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


۱-به زودي اسمم را در كتاب گينس مي بينيد.برجي كه از كتابهاي نخوانده

و نصفه نيمه خوانده كنار تختم درست كردم روز چهارشنبه ۳۰ طبقه

 شد.زن در ريگ روان از كوبو آبه.در روياي بابل ريچارد براتيگان.زندگي در

پيش رو و خداحافظ گري كوپر از رومن گاري.فرار آليس مونرو.چيزي در

همين حدود به روژ ئاكره ايي.مردي كه گورش گم شد از حافظ

خياوي.نغمه غمگين سلينجر.با گارد باز حسين سناپور.جن زده مجوعه

داستانهاي كوتاه از نويسندگان اسپانيايي زبان.لبه پرتگاه بهرام بيضايي.

مهماني تلخ و شب طولاني از سيامك گلشيري.كافه نادري از رضا

قيصريه.آذر ،ماه آخر پاييز از ابراهيم گلستان.ميراث هاينريش

بل.موجهاي ويرجينياوولف.سلخ خانه شماره پنج ونه گات .شش

يادداشت براي هزاره بعدي از ايتالو كالوينو.

۲-رابطه زانو ودنده مرا ياد يك ضرب المثل معروف بي ادبي مي اندازد.

چند روز پيش وقتي براي اولين بار روي صندلي جلوي يك ون نشستم

ياد اين مثل معروف افتادم.راننده وقتي ديد آخرين مسير من همان سر

گلشهر است آخريت تير تركشش را رها كرد.زماني كه همه

مسافرهايش پياده شده بودند ،گفت:مسير بعدي تون كجاست ؟

من:من سر گلشهر پياده مي شم.

راننده:نه خانم مي رسونمتون.

من:من همون جا پياده مي شم.

راننده:حالا چرا اين قدر بد اخلاقي اول صبحي .يك گشتي مي زنيم ديگه

من فقط فرياد زدم وقتي دستش رو گذاشت روي زانوي من و در جواب

اعتراض و داد وفريادهايم گفت:ببخشيد مي خواستم دنده رو عوض كنم

دستم خورد به زانوتون.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |