پنج سالي مي شود كه تنهاست.خيلي تنهاست.بااينكه يك لحظه هم حتي از تنهايي اش شكايت نكرده ولي چشمهايش وقتي كه ديگر آن فروغ هميشگي را نشان نمي دهند ،ثابت مي كنند كه صاحب نگاه خيلي وقت است كه عوض شده.درست از پنج سال پيش كه آن چشمهاي مهربان يك بار ديگر را هم به دوش كشيد،نگراني.تنهايي اش درك كردني نيست.به قول خودش همدمي را ازدست داده كه هيچ كس نمي تواند جاي او را پر كند.درباره اش كه حرف مي زند،برق نگاهش دوباره مثل هميشه مي شود.از خاطراتش كه مي گويد ،از مهرباني هايش ،گذشتهايش ،دست پختش ...فقط به ديوار خيره مي شود و آهي مي كشد. مي دانم كه مي خواهد اشك چشمانش را نبيينم ،ولي صداي لرزان را چه كسي توانسته پنهان كند كه حالا او با همه مهارتش جلوي ما كم مي آورد.ولي او هيچ وقت كم نياورده.چه در مهرباني هايش كه از قبل بوده و حالا بيشتر شده و چه از فداكاري هايش كه هر روز شكل جديدي به خود مي گيرد.من زا خدا مي خواهم وقتي مادر دختري را مي گيرد ،حداقل پدريي مثل پدر من برايش بماند.
اين هم يادداشت من درباره پدر در همشهري خانواده.
پيش و چند هزار سال پيش و چند ميليون سال پيش و ....
من خوبم فعلا. شما چطوريد؟
تا جوان به نظر برسي
درست مثل نوزادها كه
هيچ سني ندارند.
و نشان را
دور انداختي
غمگنانه عزلت گزيده ايي
-اما
گم شدن
جغد را
سيمرغ نكرده است...
شيون فومني
پي نوشت:حالم خوب نيست.درد دارم با تب.چند روزيه هليكو باكتر بدجوري داره
خودشو معرفي مي كنه.تو تنهايي هام باهاش حرف مي زنم.دست از سرم بر
دار ميكروب لعنتي من كه سيمرغ نمي شم.
بود.مثل زير زمين خانه قديمي امان جايي كه پر بود از تاريكي و اشيايي كه در تاريكي براي برادر كوچيكه
هيولا و جن و ديو مي شد ،ولي من هيچ وقت نترسيدم.هميشه مي رفتم پشت تانكر بزرك نفت و براي
خودم خونه مي ساختم.خونه ايي از كارتن و جعبه هاي چوبي با نور يك شمع .ديشب خواب ديدم خونه
كارتني ام پر از نور شده بود.انگار چراغوني شده بود بدون هيچ لامپ و نور افكني فقط نور بود كه از
سوراخهاي ديوار خونه بيرون مي زد.
-با ديشب سومين شب بود كه مي دويدم.بي پروا ،رها در باد.رها در تاريكي و فراموشي.
آخرين گل سرت.آخرين پيراهنت،آخرين جورابت كه هنوز نقش پايت را فراموش
نكرده.
مادر فرزند تو هنوز سرگردان است،با مرواريدهاي آواره ات چه كنم؟
ياد مي گيره.
-كاش رئيس جمهور بودم.يكي هم به فكر دزديدن من مي افتاد.يك كم زندگي از
يكنواختي بيرون مي آمد.
-دلم مي خواد دوباره درس بخونم.دوست دارم ميكروب شناسي بخونم.
-دلم تمشك وحشي مي خواد از اونايي كه تو جنگل دو برار خوردم و سمي بود
ولي من هيچيم نشد.
-بازهم تابستون اومد.ولي اين سرفه هاي من هنوز خوب نشده.
پي نوشت:كسي نيست منو ببره سينما؟پاهاي سينمايي من كه همه هم دختر
بودند با تغيير شيفت كاري و دوري از هم ديگر پا نيستند.راستي دلم پاي جديد
هم مي خواد اين روزا.


