تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
 

خدواند شبان من است؟

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


هميشه و همه جا دير مي رسم. دير شروع مي كنم. دير راه مي افتم. دير مي

گيرم. دير مي بينم. دير دقت مي كنم. دير حرف مي زنم. دير مي جوشم. دير

مي جنگم. دير عاشق مي شم. دير مي فهمم.هميشه دير مي رسم.دير

مي فهمم. دير مي فهمم. من  لعنتي دير مي فهمم هميشه از بچگي تا حالا

هميشه.از هميشه تا هنوز تا همين حالا ،حالا ،حالا ......

پي نوشت:حالا كه دير مي فههمم بهتره اصلا نفهمم خدا.اين جوري بهتر نيست؟

كاروان نامجو گوش مي دم اين روزا بد جوري با نفهم بودنم جور مي شه.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


-اميد تازه را درياب درياب

غم ديرينه را بگذار و بگذر

-آذر مي گفت از يك دكتر معروفي جمله جالبي درباره مرگ شنيده البته اين جمله خودش نيست گويا

يكي از شاگردهاي افلاطون گفته:براي من مرگ هيچ اهميتي ندارد.چراكه وقتي من هستم مرگ نيست

ووقتي مرگ هست من نيستم.

-عوض شده بود.تا نشست به همه سلام كردو خسته نباشيد گفت.راديو را روشن كرد و خيلي آرام

پرسيد:صداي راديو بلند نيست ؟وقتي صدايي نشنيد راه افتاد.نه انگار خيلي فرق كرده بود .بوق نمي زد

 غر هم همين طور فقط وقتي راننده ايي جلويش مي پيچيد يا قانون را رعايت نمي كرد لا الله الا الله يي

 مي گفت و مي گذشت.وقتي از او دستگيره ماشينش را مي خواستند با احترام و با لبخند و دو دستي

 تحويل مي داد.سر پول درشت و ريز هم سر و صدا نمي كرد.حتي اگر پنج هزار توماني بود.تمام مدت زير

 نظرش داشتم هر آن منتظر بودم يكي از آن هوارهايش را سر كي از مسافران بيچاره بزند ولي نه خيلي

 فرق كرده بود.خيلي .طاقت نياوردم و پرسيدم :جناب انگار امروز يك اتفاقي افتاده اين طور نيست؟از آينه

 نگاهم كرد:چه اتفاقي؟.همين اخلاق خوش و روي خوش و لبخند و اين ها.......خنديد.:خب . چه كار

كنم . ماه رمضان است ديگر .ماه خداست بايد خلق و خوي خوبي داشته باشم كه روزه ام مقبول شود.

گفتم :خب مگر بقيه ماهها ماه خدا و روزهاي ديگر روز خدا نيست.؟با غيض نگاهم كرد باز هم از تو

آينه.همان جا پياده شدم.

-از ديدن انگشترهاي سيمي با نگين هاي درشت آبي و قهوه ايي هيجان زده مي شوم.از ديدن روسري

هاي رنگي ،كيفهاي بزرگ و جادار و كفشهاي مارك دار هم .دلم خريد پاييزه مي خواد.

-احساسش نمي كنيد.صدايش ، رنگش، بويش ، همه چيزش پيش پيش آمده. درختها به زودي شعله

ور مي شوند. گر مي گيرند و بعد لخت مي شوند.

-پي نوشت: هيچي همين ديگه اميد تازه را درياب.

-

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


من كه نمي دونم چي كار مي كنم برات.چه مي دونم چي كار مي كنم برات بذارم برم؟

همين روزاست كه بغضم مي تركه و شهرو سيل بر مي داره .گفته باشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


-از آگهي تبليغاتي پورتن متنفرم.وقتي يك زن بچه بغل از يك فروشگاه بيرون مياد و مي گه:از پورتن براي

عضلات صورتم استفاده مي كنم.واقعا اگر خانم محترم مي گفت براي عضلات كمرم يا شكمم استفاده

مي كنم براي مردهاي بيننده اتفاقي مي افتاد؟

-اين جمله رو تو يك وبلاگي خوندم كه الان اسمش يادم نيست:زنها مرد مي زايند،مردها درد......بدون

شرح بود ببخشيد.

-دلم سفر مي خواد از نوع خارجه اش.

-ريسمان باز ببينيد لطفا.فيلمي متفاوت از داستانهاي دختر پسري و مرد و زني و عشق و طلاق و

استفراغ.اين فيلم پر از گاو و گوسفند و خون و سيرابي و دل و جگر و قلوه است.پر از لحظه هاي ناب.

براي اولين بار از بازي پژمان بازغي خوشم اومد.البته بازي با بك حميديان هم عالي است.يك گاو هم

هست كه خيلي خوب از عهده نقشش بر اومده.

-بچه هايي كه قبلا درباره اش نوشته بودم كه يادتان مانده.ديروز با هم رفتيم سينما و بعد هم ناهار كلي

خوش گذشت.

-اين تابستان هم يخ من رو باز نكرد.

-خواب ديدم با گوريل انگوري سوار ماشين بيگلي بيگلي شده بودم.بيگلي بيگلي مدام غر مي زد و

مي گفت شما دو تا اون بالا كه حرف مي زنيد حواس من پرت مي شه و تصادف مي كنيم.ولي من و

گوريل انگوري داشتيم حرفهاي قبل از ازدواج مي زديم و شرط و شروط مي گذاشتيم.تا اينكه تصادف

كرديم و گوريل انگوري مرد و بيگلي بيگلي از من خواستگاري كرد.بعد هم اعتراف كرد از قصد ماشينو

زده به كوه كه انگوري بي گناه من بميره.من هم مدام گريه مي كردم و مي گفتم قاتل قاتل.تا از خواب

پريدم.خوب شد بيدار شدم وگرنه بعد از سي سال بايد زن يك گوريل آن هم از نوع انگور ي اش مي

 شدم.

-اين هفته كلي فيلم ديدم.شايد دروغ نباشه شبي دو تا فيلم.من نرمال نيستم يك دفعه يك ماه فيلم

نمي بينم بعد تلافي اش رو در مي آورم.صبح هم خواب مي مونم و دير مي رسم سر كار.

-پي نوشت:از بچگي وقتي دلم مي گرفت مي خنديدم.وقتي گرسنه ام بود مي خنديدم.وقتي غصه

داشتم مي خنديدم.وقتي گلاب به روتون  مي خواستم برم دستشويي مي خنديدم.وقتي خوابم مي

 اومد مي خنديدم.حالا از صبح دارم مي خندم نمي دونم چم شده.

 

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


و خدا هادي ساعي را آفريد تا مسئولان ورزش ايران نفسي بكشند.
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |