چيز داشت.دستي پر و سينه ايي پر.من خالي بودم.تنها ،به آسمان نگاه مي
كردم كه آن روز پاييزي بدجور گرم بود و خورشيدش همچنان بي رحم مي تابيد.او
از روبرو مي آمد و از بالا.درست مثل من از روبرو ولي از پايين.از كنار هم گذشتيم
اوسر پاييني را گرفته بود و مي رفت و من هن هن كنان به آخر راه نگاه مي
كردم.هر دو با هم رسيديم.بدون هيچ حرفي ،كلامي ،نگاهي،....آدمها چقدر زود
با هم غريبه مي شوند.
-هرچي تنها تر مي شي دنيا تورو كمتر مي خواد
خودت اونوقت مي بيني چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنيا تا تورو رها كنم
تو هجوم سختي ها ببين چه آسون با توام
-انگشت سبابه ات را داخل چشمم فرو كردي تا اشكم را دربياوري،كجاي كاري
برادر ما اشكها را ريخته ايم و چشمه ها را خشك كرده ايم.
-هنوز هم داغدار زود غريبه شدنم.يك جور شوك كه هيچ وقت تجربه اش نكرده
بودم.از كنار هم گذشتيم به راحتي.
پي نوشت:دلم جنگل مي خواهد.آخر هفته يك سفر ناب به يكي از جنگلهاي بكر
ايران دارم.درختاي جنگلي با درد و دلهاي من آشنا هستند.روزها داشته ام من با
درختهاي سربه فلك كشيده تنها.
آلبوم جديد محسن چاووشي رو چقدر دوست دارم.هفته هاي تلخ و ناز رو حتما
بشنويد.
من اشتباه مي كنم.
من اشتباه خواهم كرد.
پي نوشت:خدا اين روزها با گرفتن حال من خوش است.كاريش نداشته باشيد بنده خدا اين خدا را.
اجاق گاز خانه ما چه روزهايي كه نديده.روزهاي شلوغ و رنگارنگي كه انواع غذاها
رويش پخته مي شد.از آش رشته گرفته تا ميرزا قاسمي و ترش تره ،انواع خورش و
خوراك تا دمي هاي من درآوري و خوش رنگ و لعاب و غذاهاي شهرهاي مختلف:آش
ترخينه،حليم بادمجان،رشته پلو و....حالا كه نيست تعريف نمي كنم.همه مي گفتند
. همه فاميل مي گفتند كه دست پخت مادر من يك چيز ديگر است.كافي بود دست
به كار شود و يك غذاي جديد خلق كند.غذايي كه با مواد داخل يخچال درست مي شد
و با چند مدل ادويه رنگ و بو پيدا مي كرد.هيچ كس فكر نمي كرد مخلوط بادمجان و
سيب زميني و تره فرنگي و كلم و كمي گوشت ،خورش خوشمزه ايي شود و كلي
هوادار پيدا كند.اما دمي ها .دمپختك هايش را هيچ وقت فراموش نمي
كنم.دمپختكهايي كه هنوز هيچ كس نتوانسته يكي مثل آن را رو كند حتي خواهرم
كه دست پختش به مادرم رفته و بعضي وقتها يك معجزه ايي مي كند.دمپختكهاي
دوست داشتني من مخلوطي بود از برنج ،بلغور جو ،گوشت،سيب زميني و گوجه و
پياز .فصل خاصي هم داشت پختن دمپختك.اوايل پاييز.درست وقتي كه بساط ترشي
و شور انداختن مادرم راه مي افتاد بوي دمپختك هم تا سر كوچه بن بست ما مي
رفت.چند سالي هست كه دلم دمپختك مي خواهد.با شروع پاييز منتظر بويش
هستم .اما نه مادر هست و نه آن كوچه بن بست و نه آن آشپزخانه كه اجاق گازش
چه روزهايي كه نمي ديد.اين روزها خيلي دلم هوس دمپختك كرده.
پي نوشت:اين هفته پرونده خوشمزه ايي تو همشهري خانواده درباره غذا در آورديم.از
حسره
المولوك تا سقمقه.همه چي هست .اين بالايي هم يادداشت من درباره نوستالژي
هاي غذايي است.
،مرد.
عقاب با بال پرواز كرد.
پي نوشت:اين منم .شك نكنيد.اون كه يك حرف تازه تر داشت.
یک ماجرا واقعی در یک روز تحریریه ما:
پشت تلفن با هيجان صحبت مي كرد.با اين مقدمه كه با شروع فصل سرما
بعضي از پرنده هاي وحشي كه راهشان را گم كرده اند سر از تهران در آورده اند و
بعضي هايشان زخمي شده اند و به دست مردم و بچه ها و افتاده اند و بعضي
ها هم مثل اين عقاب بيچاره....آرام صحبت مي كند.انگار نمي خواهد صدايش را
بشنوم.:«عقاب چي ؟»جواب مي دهد:«عقاب بيچاره.بايد بالش را قطع كنيم»ياد
مستند راز بقا افتادم كه گوينده با صداي گرفته مي گفت:«عقاب از مغرورترين
حيوانات خداوند است.هيچ وقت نمي تواند با نا تواني كنار بيايد.نپريدن براي يك
عقاب از مردن هم بدتراست.عقاب اگر كور شود وضعيت بهتري دارد.چرا كه هنوز
مي تواند بپرد گرچه آنقدر به صخره و سنگ و درخت برخورد مي كند كه مي
ميرد.»قرار مي گذاريم. مي خواهم از عمل جراحي و قطع شدن بال عقاب در
يكي از كلينيكهاي دامپزشكي تهران گزارش تهيه كنم.دوباره با هيجان صحبت
مي كند:«قرار به هم خورد.بچه هاي تيم پزشكي و حيات وحش مي خواهند هر
طور شده بال عقاب را نگه دارند.البته اولويت اول زنده ماندن عقاب است .ولي
انگار يك اتفاقهايي افتاده وضعيت بال بهتر شده .ما همه سعي مان را انجام مي
دهيم تا بال عقاب بيچاره راقطع نكنيم.اگر قرار شد جراحي كنيم حتما به شما
خبر مي دهيم تا با عكاس تشريف بياوريد»ما به تلفن نگاه مي كنيم.چند روزي
است. كسي به گزارش جالب و اين چيزها فكر نمي كند.همه منتظر يك خبر
هستند .:اينكه بال عقاب مهمان تهراني ها قطع نمی شود و با بال سالم راهی
سرزمینش می شود.
خداوند شبان همه است؟
نمردم. وقت نداشتم بايد مي رفتم دانشگاه دنبال مدركم .
-دريا و من چقدر شبهيم گرچه باز
من سخت بي قرارم و او بي قرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگار نيست
محمد علي بهمني-توضيح نمي خواهد .هواي توفاني دريا رو چند وقتي است كه
در خوابهايم مي بينم.
-چند شب پيش خواب بهاره را ديدم.دختر ۱۸ ساله ايي كه بعد از مرگ مغزي
اعضاي بدنش هنوز در بدنهاي ديگر زندگي مي كند.درست دو روز بعد از چاپ
گزارش ديدمش در خواب.زيبا و سالم.داشت خانه جديدش را تحويل مي گرفت
خانه ايي كه هر اتاقش چند برابر كل خانه ايي بود كه حالا خواهر دوقلو و مادرش
در آن زندگي مي كنند.
-كاش يكي بود وبه ابراهيم حاتمي كيا مي گفت كه سحر جعفري جوزاني با آن
بيني عمل كرده و صورت شهري بزك شده به هيچ وجه به درد نقش يك دختر
دهاتي با آن لهجه غليظ نمي خورد.اپيزود اول و دوم فيلم دعوت را نبينيد هيچ
اتفاقي نمي افتد فقط اعصابتان از دست بازي مهناز افشار و فروتن و جوزاني خورد
نمي شود.ولي فيلم دعوت راببنيد.اپيزود گوهر خير انديش با درخشش
هميشگي اش و اپيزود مريلا زارعي و فرهاد قائميان به كل فيلم مي ارزد.رضا
بابك هم فوق العاده است.دعوت موضوع جالبي دارد.سقط جنين و عشق و
خيانت و شهرت و آبرو.همه چي هست.
-آدمهايي كه خيانت مي كنند چه جوري خيانت مي كنند واگر خيانت نكنند چي
كار مي كنند.خيانت كردني است يا شدني ؟
-اين روزها بلند مي شم فيلم مي بينم.مي خوابم فيلم مي بينم.مي شينم
فيلم مي بينم.راه مي رم فيلم مي بينم .مي دوم فيلم مي بينم.مي ميرم فيلم
مي بينم.زنده ام تا فيلم ببينم.شبي دوتا .مثل بدبختها انگار بقيه روزها و شبها
رو ازم گرفته اند.بعد يك شب كه فيلم ندارم مثل مرغ پر وبال كنده به درو ديوار
مي كوبم.خانواده ديگر با احوال فيلم بيني ام آشنا هستند.هر وقت حالم خوب
است خيالشان راحت است كه تا يك هفته فيلم دارم.هروقت حالم بد است
در به در دنبال فيلم مي گردند.اعتياد هم بلايي است به خدا.
-فعلا برنامه ايي ندارم.خدا نگهدار.
پي نوشت:به فكر من باشيد.۴تا فيلم بيشتر نمانده .موادم تا دوشب ديگر تمام
مي شود.
-
-
يا حداقل با تلگرافي از خودم مي گفتم
من
نقطه
اكرم
نقطه
دلم
نقطه
تنگ
نقطه
پي نوشت:اين روزها با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم آنقدر دوست
بوده ايم كه ديگر وقت خيانت است.
نصرت رحماني
يكي بايد باشد
يا پاي مرا كوتاه كند
يا
گليم را از زير پايم بكشد
گزينه سومي هم هست؟
پي نوشت:خدايا ديگه بسه نه؟


