تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی

الف -دلم نمی خواست این یک قلم جنس هم تاریخی بشه و به خاطره ها بپیونده ولی این طور که پیداست باید فراموشش کرد و دیگه با آسمون نگاهی نینداخت.بعد از یک باران حسابی و قشون کشی ابرها و بعد از آروم گرفتن آسمون و عقب نشینی همون ابرها همیشه منتظرش بودیم در آن کوچه قدیمی و بن بست.رنگین کمان همیشه بود بعد از اون بارونهای بهاری و پاییزی .ولی این روزها و بعد از این بارونهای پاییزی دیگه نیست .خدایا کمی رنگین کمان لطفا.

ب -در محله قدیمی ما آشغالی هست که جند سالی است که در بدبخت کردن جوانهای محل خیلی خوب عمل می کند.جناب م-خ و البته همدستش م-ف چند سالی است که دنبال جوانهای خوش قد و بالای محل می گردندو.....واما حرف من .برای راحت شدن از شر این آدم چه کار باید بکنم .آیا کسی هست که مرا یاری دهد؟

ج-چون صاعقه در کوره بی صبری ام امروز

از صبح که بر خاسته ام ابری ام امروز

شفیعی کدکنی

د-این روزهایم شده کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار

ظ-دستش را توی دماغش کرده و می چرخاند.سرم را بر می گردانم.دختر بغل دستی ام با دوست پسرش مشغول خوردن اسمارتیز هستند.مدام می گوید وای چه بد مزه و شیرین است و مدام لوله پر از اسمارتیز را به طرف من می گیرد و می گوید تو را به خدا بر دارید یه دونه بر دارید تو را به خدا.من هم مدام می گفتم نمی خورم .مرسی.میل ندارم.او هم مدام سرش را بر می گرداند سمت دوستش و می گوید:«وای چه بدمزه است .حالم بهم خورد»خدا این مردم مملکت مارو شفا بدهد انشالله.

گ-وقتی دلگیری و تنها

چاره ایی هم داری جز اینکه از دریچه چشم روشنت بباری؟

پی نوشت:سفر باید کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


......

پنج شنبه و جمعه ايي كه گذشت من در نقش يك مشاور،سخنران،مبلغ،دلداري

 دهنده و......ظاهر شدم و چه خوب هم از پس نقشم بر  اومدم وقتي كه دوستم

سر مزار پدرش فرياد مي كشيد و صدايش مي كرد و جيغ هاي بنفش مي كشيد من

 طوري باهاش صحبت كردم كه بعد از چند دقيقه از شدت خنده نمي تونست جلوي

خودشو بگيره.بيچاره زن عموي دوستم از اينكه منو صدا كرده بود تا دوست دوران

 بچگي مو آروم كنم واقعا پشيمان و نادم بود و همين طور روي دستش مي كوبيد و به

 ما چشم غره مي رفت ماهم وسط چرت و پرت خوني هاي مداح قبرستان بي پروا

مي خنديديم .اول گريه هاي بنفشه من مدام از زندگي و قانونش مي گفتم اينكه

همينه عزيزم بايد از دست بدي و همانطور كه خودت پنج سال پيش زير گوشم

مي خواندي بايد صبر كني و همينه و كار دنيا اينه.بنفشه گفت من اون روز براي اينكه

تو گريه نكني دروغ گفتم ولي تو امروز راست بگو من هم شروع كردم به راست

گفتن:خب ببين بنفشه جان اولش اينه كه بدبخت شدي رفت. پدرت و مرد مهربان

خانواد هات را از دست دادي .ديگه هم نمي بينيش .دلت براش تنگ مي شه

هميشه.حالا به دورو برت نگاه نكن كه شلوغه بعد كه همه رفتن اين قدر خونه سوت

 و كور و خالي و پر از غم مي شه كه همش دلت مي خواد گريه كني بعد تو هر

 مناسبتي دلت هواشو مي كنه .بعدش كه يكي دو سالي مي گذره اونقدر دلتنگ

مي شي كه مي خواي بتركي بعدش هي گريه مي كني هي گريه مي كني  و بازم

هي گريه مي كني ولي فايده نداره باز دلت بيشتر مي گيره و.......بنفشه اولش يك

 كم به من نگاه كرد و بعد زد زير خنده و بعد شروع كرديم به خاطرههاي قشنگ گفتن

 از پدرش كه هميشه برامون داستان تعريف مي كرد و همه داستان را تحريف مي كرد

 داستانها رو يكي يكي تعريف مي كرديم و مي خنديديم كه پدرش چه جوري ما دو تا

دختر و گول مي زد تا بعد از ظهرها تو كوچه نريم.اما جالب ترين قسمت ماجرا جايي

بود كه يكي از همسايه هاي قديمي محل براي تسليت گفتن پيش بنفشه اومد و

شروع به گريه كردن كرد:آخي الهي بميرم براي بابات چقدر محجوب و مظلوم بود سر

كچلشو مي انداخت پايين و تو كوچه راه مي رفت.من و بنفشه فقط به همين جمله

احتياج داشتيم كه دوباره از خنده منفجر شويم و زن عموي ذكر شده هم دوباره با

چشم غره به ما نگاه كنه.

پنج شنبه و جمعه من در مراسم ختم مرد مهربان محله قديمي امان گذشت. خدايش

 رحمت كناد.

پي نوشت:امروز يك جمله حكيمانه گفتم :دنيا همونقدر كه سفته ،شله...

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


-فقط نور بود . رنگي و درخشان بعضي وقتها سبز،بعضي وقتها آبي ،بعضي وقتها

نارنجي و بيشتر قرمز.مي چرخيدند دور سرم .من هم مي چرخيدم دور آنها.

از اول هفته تا حالا سر گيجه دارم.سرم مدام مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد

انگار تو چرخ و فلك جعفر آقا نشسته ام و ۱۰۰۰ تومن چرخيده ام.۱۰۰۰ تومن

حالا هم نه تو حساب كن ۱۰۰۰ تومن بيست سال پيش چقدر مي شه.همين

طور مي چرخم .تو خونه.تو تاكسي .تو خيابون.....مي چرخم و مي چرخم.

-از قند هندوانه ريچارد براتيگان را بخوانيد و با دنياي ديوانه اين مرد ديوانه و

دوست داشتني از اين دنياي مسخره خودمون خداحافظي كنيد.

-امروز سالمرگ قيصر امين پور هم هست:

اين جا همه هر لحظه مي پرسند

حالت؟

اما كسي يك بار

از من نپرسيد

بالت؟

-خواب ديدم ماموت شده بودم.ولي خرطوم نداشتم.خجالت مي كشيدم از خونه

سنگي ام كه روي يك درخت لاغر درست شده بود بيرون بيام.مدام گريه مي

كردم  و مي گفتم ماموتها به خرطومشون معرفند من با اين قيافه كجا برم؟

-من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ديگر

كاري به من نداشته باشد

پي نوشت:تا حال شده گم بشيد و ديگه هم پيدا نشيد؟من تو اين فكرم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |