تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
-مي توانم با اطمينان بگويم.بله با اطمينان مي گويم كه همه خيلي گنديم به خدا.

-خدا خسته است.آخر ساله بيچاره نايي براش نمونده.تازه پاييز هم هست و مهمترين عامل افسردگي

خدا افسرده است.

-براي هم تز مي دهيم.همديگر را خيط مي كنيم.به هم مي خنديم.متلك مي اندازيم.تا كي ؟

-همين طور راه مي روم  وخنجرها را در مي آورم.بس نيست نامردي و از پشت خنجر زدن؟

-قرار بود شوماخر بشم .شوفر فرغون هم نشدم.

-يك سال مرخصي با حقوق و مزايا و كارانه و حق رفت و‌آمد و .....اين ها مي خوام.مي خوام برم جزاير

قناري چند تا كلاغ بگيرم.

-آهان راستي مترسك كلاهتو بردار من كه كلاغ بودم حالا ديگه عقاب شدم.ببخشيد آقاي بهمني شعرتون خراب شد.

-خلاصه اينكه خيلي آدماي بدي هستيم به خدا جمعش كنيم لطفا.

-ببخشيد شرمنده هم جنسمي ولي بو مي دي .وقتي آرايش ازت مي چكه و لباش شيك مي پوشي

و با كفشهاي تق تقي ات از كنارم رد مي شي بوي گند عرقت حالمو مياره بالا.ديشب تو ماشين يكي

از همينارو يك ساعتي تحمل كردم.شرمنده البته ولي خب بو مي دي .

-مثل من كسي تو عشق فنا نمي شه.

-دست بند مي بافم.از اين دست بندهاي سرخ پوستي .از انجايي كه من شور هر كاري رو در ميارم.

حالا تا مي رسم خونه هنوز لباسامو در نياورده مي شينم پاي هنر منديم .اين جوري پيش بره تا يك

ماه ديگه كور مي شم.

-اين دفع دلم يك بسته بزرگ پاستيل ميوه ايي مي خواد.

پي نوشت:ديشب خواب ديدم رخش رستم شده بودم.همش به اين فكر مي كردم رستم بخواد بشينه

روم چه بلايي سرم مياد.

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


قطره اشكي شد ه ايي

در گوشه چشمانم

زماني بودي و

حالا نيستي

يادش بخير خانه ايي كه داشتيم

با احترام خم مي شوم

 ويك شاخه گل سرخ مي گذارم

بر مزار گذشته

و روز روز بسيار غم انگيزي است....

رسول يونان

پي نوشت:مادر فرزند تو هنوز سرگردان است.

روزهاي غم دار آخر آذرو دوست ندارم.ايضا دو سه روز اول دي .

شب يلدا نزديكه.آخرين شب يلداي با تو بودن.اون شب دياليز داشتي .ساعت

۷تا ۱۲ شب گفتي بچه ها من شب چله رو رو تخت دياليز سر مي كنم.ولي

ما منتظر تو مانديم و خوراكي هاي خوشمزه را گذاشتيم تا تو هم باشي.وقتي

برگشتي خوابت مي آمد ولي نشستي و آجيل خوردي و شيريني .هميشه

مي گفتي بعد از دياليز با خيال راحت مي توني بخوري .وشب يلدا تموم شد و 

تو دو روز بعدش اين قدر بي خبر رفتي كه ما هر شب يلدا بعد از تو منتظر مي

شينيم  تا از دياليز برگردي و خوراكي ها تو با خيال راحت بخوري .

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


 
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


اين

روزها

يك

دنيا

تنهايي

در

بغل

دارم.

پي نوشت:ايضا  يك دنيا درد هليكو باكتر  در معده و يك سري درد خرد و ريز در روح و جان و اينا.

ايضا سرد مه و مدام مي ترسم از اين روزگار كه مبادا همين جوري بمونه.

+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


پول را كه به فروشنده دادم گفت:خدا به شما بركت بدهد.ياد حرف مادرم افتادم

كه هميشه مي گفت وقتي كسي به شما چنين حرفي زد زبونتون درد نمي

گيره اگه شما هم جواب بديد كه خدا هم به شما بركت بده.براي همين خيلي

زود گفتم :شما هم به خدا بركت بدهيد.زل زل نگام مي كرد.داشتم از در بيرون

مي رفتم كه زير لب گفت:خدا هم به شما شفا بدهد.

پي نوشت:درختا انگار اين روزاي آخر پاييز هول شدند .بدجوري دارند بي حيايي

مي كنند و لخت مي شن.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


همه دورش جمع شده بودند.اغلب مردهاي مسن و دوسه پسر نوجوان.هركدام سوالي داشتند:اسم اين چيه؟چي مي خوره؟تخم هم مي گذاره؟قفسش چه جوري باشه بهتره؟آب چقدر مي خوره؟غذا چي مي خوره؟چند روز يك بار بايد جايش را تميز كنيم؟›فروشنده بي حوصله به همه جواب مي داد هرچند با حركت سر ،اما همه راضي بودند.من اما سوال ديگري داشتم كه در هيچ كدام از حركتهاي سر و جمله هاي كوتاهش جوابي برايش پيدا نكردم.:ببخشيد اين پرنده اگرآزاد شود ،زنده مي ماند؟›تعجب كرده بود :مي خواهي آزادش كني ؟›‹بله اگر مشكلي برايش پيش نمي آيد و مي تواند بپرد و البته زنده بماند›‹زنده بماند؟از خدايش است كه بپرد و برود.اين سهره ها وحشي هستند قفس برايشان خيلي دردناك است.نذر داري ؟خيلي وقت است كه كسي پرنده آزاد نكرده›.سهره را در دستش گرفت و پرش داد.اولين درخت بلند چنار را انتخاب كرد و روي شاخه بي برگش نشست.آزاد بود ،آزاد آزاد انگار مي خواست همه شاخه هاي بي برگ را بپوشاند.روي هر كدام مي نشست و يك نگاهي هم به پايين مي انداخت.جايي كه من ايستاده بودم و نگاهش مي كردم.نه من نذري نداشتم.

پي نوشت:دلم يك دسته گل رز مي خواد.با يك بسته پاستيل نوشابه ايي.


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

پی نوشت:می ترسم.از این روزگار می ترسم.همین.

+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |