شادم
شادم كه اين روزها مي گذرد
پي نوشت:از خستگي هام خسته ام.
بعد بر مي گرده طرف منو مي گه ببخشيد خانم اين مرتيكه ...خيلي بي ادب و بي فرهنگه همين طوري
مي پيچه جلوي آدم.لازم به ذكر است كه آقاي راننده با ادب از انواع و اقسام فحشهاي كش دار استفاده
مي كند و بدجوري هم حال و احوال خواهر و مادر طرف را مي پرسد.
-ديشب خواب ديدم تعمير كار تلويزيون و ويديو بودم.يك آقايي اومد مغازه من كاپشنشو باز كرد.تو شكمش
راديو كار گذاشته بود مي گفت درست كار نمي كنه يك نگاهي بهش بنداز.نگاهش كردم قلبش تند تند
مي زد.از تو معده اش بخار مي اومد بيرون.يك دفعه صداي آقاهه عوض شد درست مثل صداي آقاي
حياتي و شروع كرد به اخبار گفتن.بعد يك دفعه قلب آقاهه از كار افتاد و مرد.يعني من قاتلم؟
-هم از سكوت گريزان هم از صدا بيزار
چنين چرا دلتنگم؟چنين چرا بيزار
پي نوشت:از بس خودمو زدم به كوچه علي چپ ،گم شدم.
چيزي مثل يك گلدون فوق العاده كاكتوس مي تونه آرومت كنه؟امروز
يك گلدون كاكتوس پيوندي گرفتم كه درست شكل يك قلبه.آذر
هميشه در سوپرايز كردن من نفر اول بوده.تازه براي گلدونم خاك
هم گرفته.
دلتنگي و بهانه كه نه اين دفعه نه ولي اين تماس تلفني مثل يك حكم قطعي
بود از آن حكمها كه قاضي ها صادر مي كنند و برگشتي هم ندارند.حكمي كه
صادر شده و بايد انجام بشه.بعضي وقتها اهميت پديده هاي دور و كنارمان چه
خوب مشخص مي شه.درست مثل تلفن كه صداي پشت آن ،آنقدر سرد و بي
روح هست كه براي دل كندن راضي ات كنه.سخته آن هم بعد از ۱۱ سال ولي
غير ممكن نيست.من دختر روزهاي سخت هستم.روزهايي كه شايد هيچ وقت
برايشان آماده نشده ام.زندگي پر از واقعيت و سردي و دروغ و تكبر است.
-دلم براي روزاي عكاسي تنگ شده.الان عكسام در حد بچه هاي مهد كودكي
شده.نه ذوقي نه تكنيكي ونه هيچ مهارتي .من همه چيز رو از دست داده ام.
-خيلي تلخ و سياه شده ام.دلم اين روزا همين جوريه ولي سعيم اينه ظاهرم
ضدش باشه.موفق شده ام؟
-آخرش چه مي شود آيا؟آخر اين زندگي ،اين دنيا،اين آدما،اين كتابا ،اين فيلما.
-روي ناخنهايم برف باريده.
-
تمامي اسكله ها
باران ها
بادها
تمامي راه را با تو بودم
وقتي كه چون پرنده ايي تبعيدي
زمين را ترك مي گفتم و
بالي با من نبود،
وقتي كه در اشكم ،چون شمعي فرو مي رفتم و
موميايي شده
خاموش مي شدم،..
تمام طول سفر كنار تو گام مي زدم
كجا بودي تو؟
شمس لنگرودي.
پي نوشت:اين روزها بيشتر از هر روزي احساس تنهايي مي كنم دوست ندارم با كسي حرف بزنم .دلم روزه
سكوت مي خواد براي يك ماه حداقل از بس كه از حرف زدن خسته ام.
-فردا دوم دي ماه است.سالگرد رفتن مادرم و غم پنهان و هميشگي من.غمي كه تا آخر عمرم از تو
چشمام پاك نمي شه.مي دونيد بدترين خبري كه يك انسان در زندگي اش مي شنوه چيه؟خبر مرگ
مادر.
.تو اين روزاي خل و چلي كفتر بازي رو كم داشتم كه اون هم به بركت پنجره مجله و كفترهاي سرگردان
و گرسنه درست شد.هر روز راس ساعت ۱۲:۳۰ برايشان برنج و نون مي ريزم.البته خودشان هم شرطي
شده اند اگر يك كم دير شود ميان تو چشماي منو در ميارن.
پي نوشت:فكر كنم خراب شدم.ديگه مثل پارسال سردم نمي شه.آره خراب شدم ديگه سيستم سرما
ياب بدنم خوب كار نمي كنه.


