|
اسمم را كه صدا كردند آماده بودم.بلند شدم و به پشت سرم نگاه كردم .همه با افتخار برايم دست مي زدند.به احترام ايستاده بودندو سرشان را تكان مي دادند.روي صحنه رفتم.دختر بلند بالا و زيبايي يك پاكت داد دستم.پشت ميكروفون صدايم را صاف كردم و با خنده فرياد زدم واسكار بهترين بازيگر تعلق مي گيرد به .....جرج كلوني براي بازي در فيلم به دنبال الي..................... خل شدم.اين رو تازه كشف كردم .از خوابهايي كه مي بينم معلومه . -دلم بچه مي خواد.۷-۸ تا بچه دماغو وگرگرو و جيغ جيغو جيشو.بعد بشينم دو دستي بزنم روي سرم و شوهرم رو نفرين كنم.وقتي از آرزوهام مي گم همه به من مي خندند.اين جور وقتهاست كه همه شماره روانشناس رو به من تعارف مي كنند. -مثل كولي ها لباس مي پوشم.نه مانتوي درست و حسابي دارم نه يك كفش سالم و قشنگ و نه يك شال خوشرنگ و نه حتي يك كيف درست و كامل.هر چي دم دستم بياد مي پوشم. -شبا اول يك ساعت روي تختم مي نشينم گريه مي كنم.بعد يك ساعت دراز مي كشم گريه مي كنم.بعد تو خواب از شب تا صبح گريه مي كنم.صبح كه پا مي شم تازه مي خوابم. -كاش يك خر داشتم.بهتر از اينه كه هيچ وقت اسب ندارم . -قاشق نشسته چه جوري مي پره وسط.مگه پرنده است ؟اگه آره پس چرا قاشقه و هنوز هم نشسته است. -پيرمرد نشسته بود و مي گفت من منتظرم .گفتم منتظر چي ؟گفت:اين كه زندگي بالاخره عادلانه ترين نمايشش را روي صحنه ببرد.خنديدم.دنبالم مي دويد و عصايش را بالاي سرش تكان مي داد.من به اين فكر مي كردم كه روزگار چه زود نمايشش را روي صحنه برد.
صداي ناقوس كليسا را كه شنيدم ياد خودم افتادم.ياد هزار سال پيشم.زماني كه در صومعه ايي در جنوب ايرلند راهبه ايي بودم ،غمگين و تنها.صداي ناقو س كليسا هميشه بود ولي من گويا نمي شنيدم يا نمي خواستم بشنوم.صدايش بلند بود.چند بار پشت سرهم نواخته شد.اين جور وقتها يعني خطر. يعني يك نفر كاري خلاف قوانين سفت و سخت صومعه انجام داده.من فرار كرده بودم با پسرك دودكش پاك كني كه يك روز تالاپي افتاد توي اتاقم. پي نوشت:امروز براي اولين بار صداي ناقوس كليساي سر ويلا را شنيدم.هزار سال پيش من راهبه ايي بودم مثل امروز.امروز هم برف مي بارد .درست مثل آن روز.
همون جوری که من راه می رفتم و راه می رفتم و ساکت بودم. این جوری همش حرف می زنم و حرف می زنم و تو ساکتی.خدایا حرفی .سخنی .لطفا.
قديمي بود.از اين مدلهاي ۵۰ تا ۵۵ .پيكان.درب و داغون.سردم بود .از همون اول
شروع شد.بعد از سوار شدن كه انگار زمين خوردم از بس كه صندلي پايين بود و داغون.تمام فنرهاشو حس مي كردم.دنبال كمربند گشتم. -آقا اين درسته؟ -بله چه جور هم.فقط بگير به سمت آسمون بعد بكش به سمت خودت. گرفتم به سمت آسمون و بعد كشيدم به سمت خودم.انگار نه انگار .انگار يك طناب شل بود.امنيت نداشت.فنرها هم مدام جاهاي جديدي رو كشف مي كردند و شروع مي كردند به سوراخ كردن.تكان مي خوردم.مدام.پشت سرهم تا شايد جاي فنرها عوض شود.كل راه به مبارزه به فنرها فكر مي كردم و اينكه جاهاي بيشتري از بدنم را حفظ كنم.پياده شدم.پاهايم بيرون بود.دست و پا مي زدم و كمي هم فرياد.آقااااااااااااا ولم كن.ولم كن. صداي مرد مي لرزيد:خانم من چي كارت دارم.كمربندت رو باز كن. پياده كه شدم از شدت خنده به سرفه افتاده بودم.مردم نگاهم مي كردند .بلند بلند مي خنديدم.نشستم.خنديدم.ايستادم خنديدم.راه مي رفتم مي خنديدم. با صداي بلند.چند وقتي بود اين جوري نخنديده بودم.همه غم و غصه هامو جمع كردمو با قهقه دادم بيرون. دختری زیر گوش دوست پسرش گفت:این همون دیونه جدید است که می گفتند تو میدون ونک وایمیسه؟پس این جا چی کار می کنه؟ من می خندیدم.
امروز خانم مجري راديو گفت :مواظب دلهاي هم باشيد.سريع به حرفش گوش كردم .دستم را گذاشتم رو شكم بغل دستي ام و مواظبش شدم.فشار دادم .با فريادهاي بغل دستي ام به خودم آمدم.شكمش را سفت گرفته بود و فرياد مي زد:قاتل ،قاتل.بغل دستي ام حامله بود و بچه اش با فشار دست من خفه شده بود.خيلي زود دستگير شدم.بعد زودتر از آن محاكمه و بعد اعدام شدم.الان هم مرده ام. پي نوشت:وقت اعدام به نخهاي رنگارنگي فكر مي كردم كه تازه خريده بودم.مي خواستم دستبند ببافم.
|
About![]()
.من اکرم احمدی هستم .روزنامه نگار.یک سال از سی سالگی ام گذشته. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
مهين جون |