شيشه پنجره را
باران شست
از دل تنگ من
اما
چه كسي
نقش تو را خواهد شست؟
ولي
ولي
ولي
ولي
ولي
ولي
ولي
ولي
ولي
هيچ گهي نيستي.
نداشته باش.مهم این است که تو را می خواهند،برایت مراسم می
گیرند و مهمان دعوت می کنند و دیوان و مثنوی معنوی ات را هم پیش کش
می کنند.همان هایی را که تو به زبان ترکی نگفتی ولی آنها ترکی اش
کردند.همانها را می دهند به اروپایی ها تا بگویند تو مال آنهایی.ما هم
فقط می گوییم:تو مال مایی.همین
پزشکی .کتاب داری به فارسی ولی اسمت ابن دارد.عربی شده.پس
تو هم عرب هستی ،حالا چه فرقی می کندکه ایرانی باشی و خاکت
همین جا باشد.مهم این است که آنها تو را می خواهند بو علی سینا.
می گویند تو مال آنهایی مال عربها .ما هم فقط می گوییم تو مال آنهایی
پهناوری و آبی ولی خب این چه اهمیتی دارد؟به راحتی تو را از روی
پوستر همایش ها و مسابقه ها پایین می کشند و بی سرو صدا محوت
می کنند.به خاطر برگزاری مسابقه.به خاطر خط و نشان
عربها،همانهایی که می خواهند تو مال آنها باشی درست مثل بو علی
.ما هم فقط نشسته ایم و می گوییم تو مال مایی.می بینی فقط
نشسته ایم و حرف می زنیم.می گوییم خلیج همیشه فارس.
پيدا كنه.تمام بدنش تكون مي خورد از ابروهاش گرفته تا انگشت كوچيكه پاش
پاهاش رو طوري تكون مي داد كه يك اپسيلون هم اگه شده به پاي من بخوره
شونه هاش هم انگار به برق وصل شده باشه مدام مي لرزيد و به من نزديك و
نزديك تر مي شد.نفس نفس مي زد .بالاخره پول رو در آورد.شروع كرد به حرف
زدن با صداي بلند با تلفنش حرف مي زد.انگار يكي چكش رو پاس نمي كرد.
تلفن بعدي هم سر بيكاري بود و كسادي بازار .باز هم بلند بلند حرف مي زد و
خودش رو تكون مي داد شايد يك ميليمتر به من نزديك تر بشه.تلفنش كه تموم
شد بهش گفتم:ببين مردك.اگه تو در كار و زندگي ات به اندازه زدن خودت به من
پشتكار و مهارت داشتي الان كل مشكلاتت حل بود.
-جهان چرخيد و چرخيد و بامبي خورد توي سر من كه به جاي اينكه دنبال يك جون پناه بگردم داشتم به
بستني با طعم خربزه و دوغ فكر مي كردم.
-دوچرخه ام را از انبار بيرون كشيده ام.زنگ زده همه جايش .نفت را كه مي ريزم رويش تا زنگ زنجيرها
باز شود ،دلم هوس چهارشنبه سوري مي كند.همه زنگهايش باز شد وقتي كبريت را كشيدم.
-بادكنكها را باد كرده ام.سبز و قرمز و آبي و سفيد و صورتي .نفس تنگي گرفته ام.تمام شد.راحت شدم
حالا وقتش است.همه را باهم تركاندم.
پي نوشت:كاش تو هم حال مرا داشتي.
و مي رم سراغ مشكل هميشگي ام. اينكه چرا خدا اين كارو كرد؟حالا مثلا اون
كارو مي كرد نمي شد يا اين كارو مي كرد چي؟يا حالا اين يكي چي مثلا؟بعد
مي رم تو پروسه خود خدا بيني.اين جوري .مدام با خدا حرف مي زنم و بعد خودم
از طرف خدا و بي واسطه اصلا به عنوان خود خودش جوابمو مي دم و بعد از
كلي داد وبيداد و مرافعه تصميم مي گيريم بعدا با هم صحبت كنيم.البته اون زود
كوتاه مياد وگرنه من كه تا قيامت هم ازش مي پرسم ولي اون هميشه كم مياره
هي ميگه خب حالا .باشه حالا جوابتو مي دم حالا و.....
داشتم به اين فكر مي كردم تو يكي از اين سوال و جوابها بپرم روي سرش و
بشينم روي سينه اشو سرشو بيخ تا بيخ ببرم.فرداش ديدم سر ندارم .
پي نوشت:اين روزها با هم چوپاني مي كنيم.من بدون سر اون هم كمي خسته
و بي رمق.گوسفندها هم سركش مثل وقتي كه من سر داشتم.
شايد جنگل چوكا و ساحل گيسوم بهترين جا براي اين روزهاي من باشه.امشب ميرم.
پي نوشت:كاش تو اين جنگل گم بشم.كاش تو جنگل جك و ساير و سعيد و كيت و مايكل و جان لاك
منتظرم بودند تا
سري جديد سريال لاست رو از روي بد بختي هاي من مي ساختيم.فروش مي كرد جهاني.
هر مصيبت و بدبختي و غمي كه يك نفر بايد به تنهايي مي كشيد ،من همه رو
با هم كشيدم.وقتي همه غصه هامو ليست كردم به خودم افتخار كردم كه چه
آدم صبوري بودم و خودم خبر نداشتم.جالب اين جاست كه هر غصه و غم من
آنقدر بزرگ بوده كه مي تونسته من رو نابود كنه ولي من چه جوري تا اين جا
رسيدم و زنده ام خدا عالم است و بس.


