تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
همین الان این جوری ام.

یک درخت خشک و بی بر

میون یک کویر داغ.

فعلا این جوری ام.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


-تکلیفم با آدهمای دو رو برم روشن نیست.یک روز کلی می گیم و می خندیم ُفرداش به زور جواب سلام

همدیگرو می دیم.

-تکلیفم با پاهام روشن نیست.زانوم از خوردن زمینهای پی در پی ام باد کرده ولی باز دلشان قدم زنی

تنهایی می خواهد با اشکهای پنهانی.

تکلیفم با دستهایم روشن نیست .وقتی روی کیبورد حرکت می کنند و بدون اجازه من می نویسند.

-تکلیفم با قلبم روشن نیست وقتی به دستم دستور می دهد بنویسد .

تکلیفم با مغزم روشن نیست .وقتی به دستم دستور می دهد آنچه قلبم خواسته را اجرا نکند و بنویسد

هر چه خود لعنتی اش می خواهد.

-تکلیفم با خودم روشن نیست که با مجموعه ایی از اضداد چطور زنده ام و بعضی وقتها خوشحال.

-تکلیفم با خودم روشن نیست .با پاهام .با دستهام.با قلبم .با مغزم.با دوستام.با خدام.

من این روزها دچار خفقانم.خفقانی که روز به روز صدایم را خفه تر می کند و دستهایم را لرزانتر.

پی نوشت:خودم امروز به این نتیجه رسیدم که از دکتر روانپزشک آشنای مهتاب وقت بگیرم.

 

+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


آشفته ام زيبايي ات باشد براي بعد

من درد دارم ،شانه اي مردانه مي خواهم

عليرضا بديع

پي نوشت:

شرمنده.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


باید از هویج می رسیدم به آقا خرگوشه که آخر لابیرنت با دهان باز و اون

دندونهای گنده با زهم مظلوم به چشم می آمد.

وارد لابیرنت که شدم گفتم فوقش دو سه دقیقه بیشتر طول نمی کشه

از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه بهتره

الان بیست سالی هست که با یک هویج گندیده گم شده ام تو این لابیرنت هزار

توی مسخره پر از تیغ و گرگ وگه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


خدا

همین الان

تنها

ایستاده

سر چهار راه

به عابران

نگاهی می کند

و لبخندی به تمسخر می زند

و سراغ مرا می گیرد

من سر چهار راه

قبلی منتظرش بودم

نیامد

رفتم.

پی نوشت:امروز دنیا کوچکتر از قبل شده برایم.از صبح سوار چرخ و فلکم .شدم یک پارک بازی سر خود.

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


 

من هنوز هستم.تنها با عادتهاي متفاوت از قبل.تنهايي عادتهايم را تغيير داده.تنهايي خريد مي

 كنم.فيلم مي بينم.غذا مي خورم.عشق مي ورزم.راه مي روم.مي دوم.گريه مي كنم.جيغ مي كشم.زير

فواره ها مي روم.تنهايي كتاب مي خرم.كادو مي خرم.پاستيل مي خرم.نگاه مي كنم.ديد مي زنم.

مي خندم.حرف مي زنم.اظهار نظر مي كنم.پيشنهاد مي دهم.عطر مي خرم.

تنهايي عادتهايم را تغيير داده.زور نمي گويم.اصرار نمي كنم.گير نمي دهم.غر نمي زنم.بحث نمي

كنم.من در تنهايي عاشق ي شوم.در تنهايي فارغ مي شوم.در تنهايي عوض مي شوم.كلا عوض مي

شوم.در تنهايي يك جاي ديگر هستم.يك كشور ديگر.يك دنياي ديگر.

من در تنهايي همه كار مي كنم.حتي مي خوابم و خواب مي بينم.

دوم:يادم رفت از سيستم مديريت وبلاگم بيام بيرون براي همين يك آدم جالب و فضولي برام

يك پست گذاشته بود.شعري از ايرج جنتي عطايي .البته شانس آوردم .خوب شد از مريم حيدر زاده

هنر نمايي نكرده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


آدمهای بیمار با ذهنهای کثیف همیشه مانعی هستند بر سر راه خیلی چیزها.

کسانی که اظهار نظرهای وبلاگی رو بر نمی تابند .کسانی که هر جا به کمین

نشسته اند تا لبخندی از تو یا اشاره ایی از تو را آنطور که خودشان دوست دارند

معنی و تفسیر کنند .کسانی که با متلک و گوشه و کنایه درست مغز تو که حتی

قلبت رو هم نشونه می گیرند تا همه چی رو بشکنند و به قول خودشان حالی از

طرف بگیرند اساسی.که مثلا تو حتی نتوانی دو کلمه با آدمهایی غیر از گروه

خودت حرف بزنی .بخندی .یا حتی درد ودل کنی.

آدمهای بیمار کم بودند قدیما ولی این روزا هرجا که چشم می اندازم آنقدر

هستند که تو ذوق نمی زنند.البته بعضی ها حداکثر سعی اشان را انجام می دهند تا

به چشم نیایند ولی آنقدر کم هوش هستند که با کامنت گذاشتن و لبخندهای

آن چنانی دوستانه لو بروند و ...

ذهنهای بیمار شما شاید به ما ضربه ایی نزند ولی جلوی خیلی شادی هارا

می گیرد.

پی نوشت:گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان   

مرا به بزم خوشیهای خود سرانه مبر

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


ع-ق-ب.هر چی می کشم از ترکیب این سه حرفه:عقب،عقبه،عاقبت،عواقب و هزار تا زهر ماره دیگه که با

این سه حرف می شه ساخت.اما من بیشتر از همه با عواقب مشکل دارم.اینکه واسه هر کاری  باید به

عواقبش فکر کنم به این که آخرش بعدش چی می شه.چی می گن .چی قضاوت می کنند.

من اما در آستانه طغیانم .در آستانه فریاد .در آستانه یک دیوانگی بزرگ.دلم می خواهد چشمهایم را ببندم

گوشهایم را بگیرم و به عواقبش فکر نکنم.برای یک بار هم که شده از زیر سلطه این سه حرف بیرون بیایم

آزاد و رها بدون هیچ احساس پشیمانی حرف بزنم .مثل یک دختر ۱۴ ساله ذوق کنم از علائقم بگویم ،از

رویاهایم از عشقی که می خواهم داشته باشم ،از احساسی که می خواهم فقط مال من باشد از آدمی

که می خواهم چشمایش نگران من باشد واز.....

برای یک بار هم که شده می خواهم به این عواقب لعنتی فکر نکنم.ای عواقب تو را دوست ندارم.

پی نوشت:یعنی آخرش چی می شه"؟اگه به عواقبش فکر نکنم عواقبش چی می شه؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دعوت شدم به رويا بافي:

روياي من دختري سوار بر اسب است كه از بياباني داغ و بي علف به دشتي

پر از گل لاله و نسترن و درختهاي گيلاس و شاتوت و بوته هاي تمشك مي رسد.

-من در رويا هايم زبل خان مي شوم.از دل جنگلهاي مخوف با هزاران حيوان نا

شناخته جان سالم به در مي برم .

-من در روياهايم عكاس مي شوم.يك عكاس معروف خيلي بهتر از محمد رضا

شاهرخي نژاد حتي.

-در روياهايم نقاش مي شوم.با يك بوم سپيد.

-در روياهايم آزادم آزاد آزاد.

-در روياهايم اهل سفرم .يك روز اين جا يك روز يك جاي ديگر با يك كوله خاكي رنگ.

-من در روياهايم مي ميرم .كنار مادرم مي نشينم و از دلتنگي هايم مي گويم.

هميشه با لبخند نگاهم مي كند و سر تكان مي دهد و بعضي وقتها از حرفهايم

از خنده ريسه مي رود.بعضي وقتها دعوايم مي كند.برايم دلمه و كوفته درست

مي كند و شال مي بافد  و هي اندازه ام را مي گيرد.اشكهايم را پاك مي كند

و موهايم را مي بافد و مدام غر مي زند :بچه كه بودي موهاتو كه مي بافتم هر

بافتش به چه كلفتي بود.حالا نگاه كن مثل دم موش شده.

-من در روياهايم يك زن دوره گرد و كولي ام با لباسهاي رنگي و گوشواره هاي

بزرگ و گيتاري در دست.

-من در روياهايم دختري هستم بي غصه.بي درد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


پیاده روهای زیادی منتظر من هستند که تو تنهایی هام روشون راه برم .

ساختمانهای بلند زیادی منتظر من هستند تا یک روز از بالاشون بپرم و بپکم.

گورهای خالی و آفتاب خورده زیادی هستند تا یک روز توشون آروم بگیرم.

چشمهایی اما ندارم که یک روز بعد از یک پیاده روی طولانی روی پیاده روهای جدید و پریدن از یک

ساختمان بلند و خوابیدن تو گور خالی ُ حتی برام نگران بشن و کمی خیس.

پی نوشت:پس تا پیدا شدن چشمهای نگران صبر می کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نشسته ام و رویا می بافم.با دو تا میل متوسط و یک گونی پر از کامواهای رنگی .می بافم و می بافم.

کسی کنارم نشسته .من کنار او نشسته ام.رویا می بافم و رویا می بافیم.

کسی کنارم نیست . من کنار کسی نیستم .رویا می بافم و رویا می بافد؟

روی آب خوابیده ام به پشت.رویا می بافم .با کامواهای رنگی اما خیس.با چشمهای باز اما خیس.

نشسته ام رویا می بافم کنار ساحل . با کامواهای رنگی یک گونی کاموای خیس.ازدل آب قایقی

به ساحل می نشیند:پیدایش کردیم.نیست. تو این دنیا نیست دیگر .با این کامواها وسط آب پیدایش

کردیم.

نشسته ام و رویا می بافم.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


-بعضی روزا می شینم به احوالاتم  فکر می کنم.اینکه خوبم یا بد ؟ بعضی وقتها راه می رم و به خودم

فکر می کنم.اینکه خوبم یا بد؟بعضی وقتها از پله ها که پایین می رم یا بالا می رم  به خودم فکر می کنم

اینکه خوبم یا بد؟همین الان نشستم و به خودم فکر کردم .دیدم خیلی خوبم خیلی خیلی خوبم.از صبح

این جوری شروع شد:

-خانم ببخشید چه جوری میشه رفت فلسطین؟

-والله درست نمی دونم.باید برید سفارت حتما درخواست ویزا بدین و از این کارا دیگه حالا چرا فلسطین

میون این همه کشور؟

-واسه اینکه می خوام برم سینما فلسطین.

-وا مگه تو کشور خودمون سینما پیدا نمی شه؟

-چرا .شما شوخی می کنید یا منو دست انداختید؟

-چرا باید شمارو دست بندازم؟

سرشو انداخت پایین و زیر لبش گفت خدا شفات بده.

کلا من خوبم یا بد؟

خوشم با خاطراتم لطفا اینو ازم نگیرید که نامردیه.

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |