چه سرد
چه تلخ
چه دلگیر
وچه گه
شد زندگی.
پی نوشت:دارم سعی می کنم از نو خودمو اختراع کنم.هر کاری می کنم نمیشه .هی خودمو می
چلونم.هی خودمو می کشم.هی خودمو می کوبم. هی خودمو له می کنم . باز هم نمی شه.
و از خدا طلبکار. خب من الان یک انسان متحول شده هستم. از صبح شروع کردم
به شکر کردن. همین طور راه میرم و شکر می کنم.
-بچه ها می گن به چی فکر می کردی که تصادف کردی؟
-:داشتم به روزگار و وظیفه همیشگی اش که ریدن به هیکل آدماست فکر می
کردم .داشتم از خدا می پرسیدم که اگه من نباشم کجای نظام هستی ات
مشکل پیدا می کنه که دیدم یک سیبیل گنده با دو تا چشم گرد اومد تو صورتم.
بله با یک موتوری تصادف کردم و من که یک دنده بودم بی دنده شدم.بعد هم
موتوری فرار کرد و بیمارستان و این حرفا.آخرش هم فهمیدم نه چیزی از هستی
کم نمی شه شاید یک دنده .
-دلم پیراشگی چرک و کثیف می خواد.از اون پیراشگی ها که از اول خمیر شدن
تا سرخ شدن یک قدمش از سر پاکیزگی و این سوسول بازیا نیست.از اون
پیراشگی ها که وقتی می خوری کلی روغن و کثافت می دی پایین.همونا که تو
مدرسه می خوردیم و دور دهنمون تا شب از چربی چسبیده بود به هم.
خودم مي خرم.
وقتي به تو فكر مي كنم ديگر خودم تمام مي شوم.
همين حالا .
صبح پنج شنبه كه از خواب پا شدم.نشستم روي تختم تا واسه خودم عزا بگيرم.همين
كه واسه عزا كمين كرده بودم ديدم چقدر اتاقم شلوغ و بهم ريخته است.غم و غصه رو
گذاشتم واسه وقتش و لباس كلفتي تنم كردم.
شب پنج شنبه كه نشستم روي تختم آماده بودم كه واسه خودم عزا بگيرم همين
صبح جمعه كه از خواب بيدار شدم با صداي زنگ موبايلم بود.
هنوز براي غصه و عزا آماده نبودم.
پشت موبايل 22 نفر خودشونو واسه افطار دعوت كرده بودند.ديگه واسه غصه و غم
آماده بودم.
پي نوشت:نمي دونم چرا الكي به پليسهاي تو خيابون سلام مي كنم.امروز دوبار
رفتم نشر چشمه و برگشتم هر دو بار هم با پليس سر خيابون از اون كلاه كجها
سلام و عليك كردم.فكر كنم اين دفعه سلام كنم به جرم ولگردي و چرخ زدن بي
دليل دستگيرم مي كنند.باز م نشر چشمه كار دارم.بايد تغيير چهره بدم.
از پله هاي مجله بالا و پايين مي رود
دختري با كفشهاي كتاني
از جوي آب مي پرد و شيرجه مي زند تو دل خيابان
دختري با كفشهاي كتاني
مثل بز بالاو پايين مي پرد
دختري با كفشهاي كتاني
مدام زمين مي خورد
از بس بند كتاني اش را نمي بندد
دختري با كفشهاي كتاني
شبها دو سه ساعت
راه مي رود و راه مي رود
و از درد معده اشك مي ريزد
دختري با كفشهاي كتاني
در معرض فرو پاشي رواني است
پي نوشت:امروز وقتي وسط ميدان هفت تير زمين و زمان رو گم كرد به اين نتيجه رسيدم
.فرو پاشي رواني.
از تو كجا گريزم؟
گر بندم اين بصر را
ور بگسلم نظر را
از دل نه ايي گسسته
از تو كجا گريزم؟
.......
جان نيز گشت خسته
از تو كجا گريزم؟
.......
......
نگاهت زير چشمي مثل سايه باهامه.لطفا ياد يك ترانه قديمي كوچه بازاري نيفتيد
اين همين جوري اومد.
-گريه نكني بهتره.
-نمي تونم.
-اگه نمي توني بعد از گريه بعد از اينكه جاي اشكات خوب شد ،ببخشيد پاك شد كرم دور چشمتو بزن.
-ببخشيد يك سوال ديگه.جاي اشك چي؟رد اشك رو صورتم نمي مونه؟وقتي بغض مي كنم.وقتي رو پيشونيم چين
مي افته.اون موقع چي ؟صورتم چروك نمي شه؟
-ممممممممممممممممممممممم.شما كه به چروك صورتت فكر مي كني پس گه مي خوري گريه مي كني.
پي نوشت:اين روزا زندگيم شده گه خوردن.
....
....همراه اول.
صداي راديوش آنقدر بلند هست كه از پشت كلي فكر و ترس بياردم بيرون.زل زدم به كلاغ تنهاي زير
صندلي صورتي بلوار كشاورز،پشت چراغ فلسطين.
من اما با همراه اول،ايرانسل،تاليا،ثابت و حتي تلفن
ماهواره ايي ثريا هم كه نوك قله نانگا پاربات هم آنتن مي ده تنهام.مي گن تبليغات دروغه يعني همين.
......
پي نوشت:دارم قلبي لرزان ز رهش
ديده شد نگران
ساقي مي خواران از كنار ياران
مست و گيسو افشان مي گريزد
اگر فقط یک کم شجاع تر بودم.
اگر فقط یک کم پر روتر بودم.
اگر فقط یک کم فراموشکار بودم.
حالا این جا نبودم.مطمئنم.
اگر فقط یک کم مطمئن بودم.
اگر فقط یک کم مهربان بودی.
حالا این جا نبودم.
مطمئن باش.
عجله داشتم که مثل خانمهای متمدن منتظر سبز شدن چراغ نباشم و مثل .. سرمو بندازم پایین و بزنم
تو دل خطر.به سختی عرض خیاببون رو رد کردم که صدا رو شنیدم.
آفرین خانم .به شما تبریک می گم.از چهار راه به سلامت گذشتید.
دنبال صدا تو آسمون می گشتم .گفتم ایول بالاخره خدا منو دیدکه دوباره گفت:
من تو آسمون نیستم .همین بغلم.
آقای پلیس تو ماشین پژوش نشسته بود و با بلندگوی ماشینش با من صحبت می
کرد.از اون جا تا دم در دفتر رو غش غش می خندیدم.
پی نوشت:ببخشید خدا من باختم.لطفا منو از گوشه رینگ بکش بیرون.له شده ام.
خواننده جوون اينو با چند تا چيز ديگه مي خونه .جو هم گرفتتش.هي مي گه بيا اين
كارا رو بكن و برو.ستاره بارون كن و برو.داغون كن و برو.حالم رو پريشون كن و برو.ولي
من اين جوري بيشتر اين ترانه مزخرفو دوست دارم.
ستاره بارون كن و داغون كن و بيا حالم رو پريشون كن و بمون.
-در راستاي خود آزاري هام:
كفشي پوشيده ام كه هر قدمي كه بر مي دارم با اشك و آهه.مدام هم باهاش از پله
ها بالا و پايين ميرم.
به ياد دوست رفته قرص روبدون آب مي خورم و تو گلوم گير مي كنه.
-امروز از اون روزاست.روزاي خود تخريبي و خود آزاري.هر چيز برنده و كشنده رو از
خودم دور كردم.دست خودم كه نيست.
شده این حس لامصب.بد جور قوی.کاش می توانستم نبینمش این حس را. قبولش نکنم این حس را.
کاش خر بودم نمی فهمیدم.
کاش گاو بودم نمی فهمیدم.
پس:می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم زوادی رسوایی
..........................
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟
این روزها بیشتر از همیشه فروغ می خونم.
این روزها که حالم از همه چیز و همه کس به هم می خوره.خدا این روزا فقط داره رو می کنه.
زبانم را نمی فهمی؟
حالا کی خنگه؟
بعد نوشت:سرمو انداختم پایین و به قانون جاذبه زمین فکر می کنم.می ترسم .به آیینه نگاه نمی کنم.تو چشام
چیه؟
دستی نشسته بود رو مانتوم.من هم موقع پیاده شدن مثل یک پلنگ ازجام پریدم و........
از ماشین که پیاده شدم.دوورو برم پر بود از راننده تاکسی که دهنشون تا بناگوش باز بود و چشماشون
از فریاد زده بود بیرون.من اما دو دستی مانتومو چسبوندم به خودم.یاد سنجاق قفلی افتادم که صبح زده
بودم به شلوارم که حوصله نداشتم دکمه افتادشو بدوزم.سریع و در یک اقدام ورزشکاری سنجاق رو
از شلوارم در آوردم و به مانتوم وصل کردم.خو شحال از این موفقیت به سمت راننده ها می رفتم که
متوجه شدم یکچیزی داره از کمرم می افته.شلوارم داشت لیز می خورد بیاد پایین.باز در یک اقدام
هوشمندانه کمرشلوارمو گرفتم.مثل زنای کولی شده بودم..یک دستم به شلوارم بود یک دستم به مانتوم
سریع کلماتی مثل آبرو و حیثیت و این چیزا تو سرم چرخید و برای نجاتشون دست به کار شدم.
سنجاق رو از مانتوم کندم و دوباره در یک اقدام خیره کننده-چشم راننده ها به من بود-سنجاق رو
به سر جاش بررگردوندم و قسمت پاره مانتوم رو با دستم گرفتم.به این فکر می کردم که خودم رو نجات
دادم و مثل ی سرباز با غیرت از مام میهن نگهداری کرده ام و......
یک ساعت و نیم تو ترافیک موندن آنقدر زیاد هست که آدم همه چیزو فراموش کنه.من هم یادم رفت.
وقتی از ماشین پیاده شدم تا دم در خونه سوت زنان قدم زدم.وقتی وارد خونه شدم :مانتوت چی شده؟
تازه یادم افتاد مانتوم پاره بوده و از سرکوچه تا این جا با خیال راحت قدم زده ام.
عمق فاجعه:مانتوم از جای چاک تا نزدیکی های زیر بغلم جر خورده بود.
از
آميز ادكلنش آزارم مي داد.با همان لباسهاي مارك دارش. گفت:خداحافظي تو
دوست نداشتم.يك دفعه بود و يكهويي.گفتم:خداحافظي مفصل رو دوست ندارم.
گفت:حالا چرا خداحافظي بيا دوباره شروع كنيم.همين طور لبهاش تكون مي خورد و
من بستني هارو مي چپوندم تو دهنم.به اين فكر مي كردم كه تو دنيا هيچي رو به
اندازه بستني دوست ندارم واسه همين هم بود كه يك كاسه پر بستني سفارش
داده بودم.بستني ميوه ايي و شكلاتي و وانيلي رو گفته بودم برام قاطي كنند.
لبهاش همين طور تكون مي خورد و من هم همين طور بستني مي خوردم.گفت:
نظر تو چيه؟گفتم:خيلي خوشمزه است.
ابروهاي پررنگ و كلفتشو كشيد تو هم :من از شروع گفتم.
گفتم:تو از خيلي چيزها مي توني بگي.از اومدن از رفتن.از عاشق شدن از فارغ
شدن.از تولد از مرگ.از عشق از نفرت.همين طور مي گفتم و بستني رو مي
چپوندم تو دهنم.تو بگو هرچي دوست داري بگو عزيزم.
نگام مي كرد.فقط.به دهنم و دستم و ظرف بستني.
-يك لحظه نخور .گوش كن لطفا.
-اين همه سال گوش كردم.اين همه سال غصه خوردم.
يكهو مثل همه چيزهاي يكهويي كه برام اتفاق مي افته همه زندگي ام مثل يك
فيلم سه بعدي از جلو چشمام گذشت.تو دلم گفتم الان وقت يكي از اون كاراي
يكهوييه.كيفم رو برداشتم.ايستادم.آخرين ذره و حضور بستني رو از كاسه كشيدم
بالاونگاش كردم.
-قشنگ بهم نگاه كن و بگو چقدر خرم؟هان ؟چقدر؟
صدامو برده بودم بالا .چشماي ريزش چند برابر شده بود.
-هان؟بگو ؟مگه گوشامو زير چارقدم قايم نكردم.؟مگه دم درازمو زير مانتو مي بيني؟
بگو؟چقدر خرم؟چقدر ؟
گلهاي مريمو كوبيدم رو ميز و زدم بيرون.
باد مي اومد.
مي خوندم:تو چي خيال كردي كه منو سپردي به دستاي باد.


