تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
با عرض سلام خدمت کلیه مهمانان عزیز...

این رو مجری مراسم می گه.فوری دستم رو می گذارم روی قلبم و می گم:با عرض سلام خدمت قلب

و معده و روده و شش و مثانه و جزایر لانگر هانس و اثنی عشر عزیزم.

-تو تاکسی نشسته ام.راننده مدام به خودش دست می زنه و از تاکسی دختر بزک کرده صندلی عقب

رو نگاه می کنه.حالم داره بالا میاد:نگه دار.

-چیه دعوا داری؟

-نه استفراغ دارم.نگه نداری می ریزم تو ماشینت مرتیکه گند.

-هان.می دونم ناراحتی ات از چیه.به خاطر اینه که به تو نگاه نکردم.

به نظرتون به جز کوبیدن با آرنج به صورت راننده و فرار کردن کار دیگه ایی از دستم بر می اومد؟

...................................

براشون دست تکون دادم.دلم واسه یک مسافرت خانوادگی و دیدن فامیل تنگ شده بود ولی من تنها

تو بالکن ایستاده بودم و داشتم براشون دست تکون می دادم.هیچ کس نگفت تو هم بیا.هیچ کس.

من تنها ایستاده بودم و دست تکون می دادم.با اینکه دلم لک زده بود.دلم لک زده بود واسه دیدن

دوباره فامیل و تکرار خاطرات نوجوانی ،ولی هیچ کس نگفت بیا.هیچ کس نگفت اگه تو هم باشی خوب

می شه.من فقط کلی سفارش کردم.یواش برونید.مواظب باشید.من تنها ایستاده بودم و دست تکون

می دادم و خداحافظی می کردم با خاطره ایی که می تونست دوباره مرور بشه.

پی نوشت:حالا برای اینکه یک کم غصه و غمم کم بشه با جامه قبا به نمایشگاه شیرینی و غذا می رویم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید .

شفیعی کدکنی

پی نوشت:مهین هنوز تو کماست.دکترها گفته اند تا چند روز دیگه

به هوش میاد.آخ اگه به هوش بیاد.آخ اگه بارون بزنه.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


الان در حال ترکیدن هستم. تو کافی نتی تو اهوا ز نشسته ام  و با یک کیبورد که به درد انگشتای غول

 می خوره تایپ می کنم.

بله من الان باید تهران باشم ولی از اونجایی که همه کارهای مملکت ما سر وقت انجام می شه و کلا

آدما این جا حرمت دارن پرواز ۷:۴۵ امروز صبحم کنسل شد و قراره ۱۵:۴۵ بپریم.

۲۰۰ نفر کاشته شده بودیم تو فروگاه.الان هم من ولیلی تو کیان پارسیم.تو کافی نت کلیک تو پاساژ

آسمانه.هوا در حد مرگ و میر گرم و آدمها در حد خود آقای پتیول خوش اخلاق.

اگر پرواز کردیم و سقوط نکردیم و سالم رسیدم که دوباره این جا می نویسم . اگر هم سقوط کردیم

حداقل برای صاحب این وبلاگ یک جایی یک گلی بندازید تو آب تا خدا خوشحال بشه اون دنیا یک کم

مارو ناز کنه.

پی نوشت:کلی سفرنامه دارم.دعا کنید برسم .بمیرم این خاطراتم رو باید به گور ببرم ها.

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دستم در میان دستانش آرام گرفت

بی آنکه یادم باشد

رها کردن دستانش را

 

نزار قبانی

برای مهین که صدایم را می شنود:

من و لیلی و مهری سه تفنگدار تو راهی شهر تو هستیم.می خواهیم مادر

دلتنگت را ببینیم.کار سختی است و کلی شجاعت می خواهد به قول خودت

دخترای تو باید همیشه شجاع باشند. حالا هم جز شجاعت چه کاری از دست

ما بر می آید. من ولیلی و مهری برای تو و به نام تو کنار کارون قدم می زنیم

در رستوران ریور ساید غذا می خوریم و سمبوسه تند تند فلفل کشنده

 می خریم و تند تند پشت سرش آب می خوریم و یواشکی بغض هم می کنیم.

من و لیلی و مهری این سه روز را به یاد تو در کوچه پس کوچه های اهواز قدم

می زنیم و با هم قرار می گذاریم وقتی برگشتی دوباره قرارمان همان جا باشد.

برای مهین ما دعا کنید.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


دوباره من

دوباره تو

دوباره همان پیاده رو

دوباره من

دوباره تو

دوباره همان یکی به دو

دوباره من

دوباره تو

دوباره دستهای من

دوباره دستهای تو

پی نوشت:زندگی هی تکرار می شود.

حال مهین فرقی نکرده.هنوز تو کماست.خواب سنگین.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


من

از

زندگی

پشیمانم.

 

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


مهین عاشق مادرش بود.هر وقت می خواست قسم بخوره می گفت به حرمت حضور مادرم یا به روی

زیبای مادرم یا به گیس سپید مادرم قسم.......

مادرها همیشه معجزه می کنند حتی از راه دور برای دختر ی که تو کماست.مادر مهین از راه دور و از

پشت تلفن با مهین حرف زده.صداش کرده و قسمش داده به حرمت حضورش از خواب پاشه.مهین هم

جواب داده با اشکی که از گوشه چشمش پایین اومده.دکترها از این وضعیت خیلی راضی هستند.

پی نوشت:این روزها شدیدا به شانه های مادرم احتیاج دارم.گاهی ذوق کنم. گاهی بغض کنم.گاهی 

گریه کنم.گاهی بلند بلند بخندم.این روزها مادر می خواهم.

من این روزها که یک پارچه دردم مادر می خواهم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


نوجوون که بودم، یعنی ۱۳ یا ۱۴ سالم که بود، عاشق عشقهای افلاطوني بودم

از اون عشقهايي كه با يك نگاه شروع مي شد و بعد با همون نگاه هم به پايان

مي رسيد.نگاه و حرف و لبخند و شور و عشق و شرم و لرزش دست و لحظه

ديدار نزديك است و از اين حرفا.بعد مرد عاشق دست يك دختر ديگه رو بكشه

و بياره تو وسط زندگي اش و دختر عاشق هم نگاش با يك نگاه ديگه آشنا بشه.

بعد از چند سال هم همديگرو تو خيابون ببينندو نگاه و لبخند و شور و لرزش

دست و از اين حرفا و تا آخر عمر هي آه بكشن و از خار تو سينه شون كه از يك

ارتباط نصفه و نيمه به يادگار مانده در سكوت بنالند و يواشكي اشكي هم

بريزند.

اگه مي شد برگردم به نوجووني همچين محكم مي كوبيدم تو سرم كه ديگه

از اين آرزوهاي مسخره نكنم.

پي نوشت:خدا نشسته به تماشاي من و من محكم نشسته ام سر جايم.

بلند كه صدايش مي كنم از جا مي پرد.چرت مي زد.

اي خداوند به سخنان من گوش بده.در تفكر من تامل فرما.اي پادشاه و خداي

من به

آواز فريادم توجه كن.زيرا كه نزد تو دعا مي كنم.اي خداوند بر من كرم فرما زيرا

كه

پژمرده ام.

مزمور ششم از مزامير زبور داوود

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


آخرین خبر از مهین:   دکترها دز داروها را کمتر کرده

اند و فعلا که واکنش بدی دیده نشده . حرارت بدنش کمی نرمال تر

و ضربان نبض هم بهتر شده.  خدا رو شکر تغییرات مثبت بوده . باز هم باید صبر

کرد و امیدوار بود.البته هنوز هم باید باهاش حرف زد.

امروز صبح نمی دونم چه جوری ولی از اون جهت که تو منو می شناسی از یک

مزرعه ذرت سر در آوردم.داشتم با تو حرف می زدم و از خواب دوران بچگی ام

می گفتم.همون کابوسهایی که بعد از گم شدن تو مزرعه ذرت هر شب می اومد

سراغم.۹ سالم بود که با بنفشه و دادشش و داداش من به سرمون زد بریم

بلال بدزدیم از مزرعه نزدیک خونمون.داشتیم با خیال راحت دزدی می کردیم

که صاحب مزرعه سر رسید ما تو بلالها که ارتفاع زیادی داشتند قایم شدیم

.صاحب مزرعه فکر کرد دخترشه با صدای بلند گفت لیلا تویی.؟من احمق هم

فریاد زدم بله بابا ماییم.غافل از اینکه خب پدر بچه صدای بچه شو می شناسه

و ما هم لو می ریم.یک دفعه صدای چند تا مرد رو شنیدیم که دزد دزد می کردند

 و صدا پخش می شد.ما هم بی هدف لای بلالهای دراز می دویدیم و جیغ می

 کشیدیم.من که در حال سکته بودم.به هر طرف که می دویدم بلال بود و گم

شده بودیم رسما تو مزرعه بزرگ .جند دقیقه ایی فقط می دویدیم و گریه می

کردیم .یادمه به خدا می گفتم:می دونم این سزای دزدی ماست ولی مارو

نجات بده قول می دم تا آخر عمرم دیگه دزدی نکنم.خدایا اولین بار و آخرین بارم

بود.خدایا ببخشید .خدایا گه خوردم.تا اینکه بالاخره نجات پیدا کردیم البته من

دیگه هیچ وقت تو عمرم دزدی نکردم.ولی تا همین حالا و تو این سن و سال هم

کابوس می بینم.

یادته مهین وقتی این خاطره رو برات تعریف کردم کلی خندیدی؟ولی بعدش کلی

هم اذیتم کردی .بهم می گفتی جوجه دزد سیاه.هر چیزی هم که تو روزنامه

گم می شد یواشکی تو گوشم می گفتی  جوجه دزد سیاه تو بر داشتی؟

پی نوشت:دوستان عزیز لطفا بل نگیرید.من فقط یک بار آن هم در عالم بچگی

راهی دزدی شدم که البته چیزی هم گیرم نیومد.از همون نه سالگی هم

به این نتیجه رسیدم که در آینده باید نون بازوی خودمو بخورم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


از دیروز گذاشتنت تو خواب مصنوعی.من که نمی دونم یعنی چی .

 

دکترها گفتن با هات حرف بزنیم . از راه دو رهم می شه.دارم باهات حرف می

 

زنم. :امروز خروجی ایه مهین. تو که حرفه ایی این کاری. روز گندیه. حالم خوب

 

نیست. نگرانتم. قلبم درد می کنه. یادته می گفتی ...لق این دنیا.نذار چیزی اون

 

قلبو ناراحت کنه.

 

منتظر آسانسورم.حواسم نیست. از راه پله می رم.همیشه می گفتی تنبل

 

سیاه پاهاتو که نبریدن از پله برو. حالا دارم می رم. می بینی منو.همون جوجه

 

خبرنگار سیاه ۸ سال پیش .الان فقط ۸ سال پیر تر شدم.۸ سال غصه رو غصه

 

هی شگفتی رو شگفتی.دو ماه پیش که زنگ زدی به خاطر سوغاتی هات تشکر

 

کنی نتونستم بگم که چقدر حالم بده.که چه چیزهایی ندیدم و چه چیزهایی که

 

ندیدم.یادته دی ماه ۸۵ رو ؟شب تاسوعا بود که رفتی .دیرت شده بود.نگران بودی

 

نرسی. من تو دلم آرزو می کردم نرسی  . که نری. که دور نشی که جدا نشی.

 

که بمونی .این جا تو وطن خودت.الان می گم اینو .اون شب اونقدر ناراحت و

 

عصبی بودی که زنده ام نمی گذاشتی. من بودم و لیلی و بابک و فرزاد و

 

سیاوش و بهزاد.تو رفتی پشت گیت.پشت اون شیشه کلفت لعنتی که به زور

 

صداتو می شنیدیدم.گریه می کردی.گریه می کردیم.حرف می زدی .صداتو

 

نمی شنیدیم.فقط اینو شنیدم:منو فراموش نکنید.خنده ام گرفته بود.آخه دختر

 

کی می تونست تو رو فراموش کنه.کی می تونه تو رو فراموش کنه؟

 

رسیدم به زیر زمین دوم .آخه این جا رستورانمونه.غذا زرشک پلوست. با فاطی

 

اومدم و بقیه بچه ها.فاطی تو جیبمه.خرگوش صورتی رو امروز به نیت تو خریدم

 

و اون ماده خرس سفیدی که داشتی و اسمش فاطی بود.به خاطر تو اسمشو

 

گذاشتم فاطی.یادته واسه همه عروسک اهات اسم گذاشته بودی؟

 

با بچه ها اومدیم نشر ثالث.یک کیف خریدم.سبز برزنتی.دست دوزه از این

 

تریپ هنری ها.راستی چند بار از زیر و روی پل کریم خان رد شدی.موتوری ها

 

این جا خیلی بد می رونند.ماشین ها هم که به قول خودت زکی.

 

راستی تو که گفتی بالای ۶۰ تا نمی ری چی شد که تصادف کردی؟یادم باشه

 

بیدار که شدی باهات دعوا کنم.بزرگمون که تو باشی خب معلومه منم چراغ قرمز

 

رد می کنم و می زنم به اتوبوس و در می رم.

 

تا دوشنبه چند ساعتی بیشتر نمونده.دیگه سرتو در نمیارم.یک ذره دیگه بخواب

 

چند ساعت دیگه باید بیدار شی. باید بیدار شی بلند بالای من. من این جا کلی

 

حرف دارم برات. یک گوشواره جینگلی مستون هم دیدم که برات باید بخرم.

 

راستی گوشواره و گردنبند فیروزت رو انداخته بودی؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


وقتی تست افسردگی رو گذاشت جلوی روم تازه فهمیدم کجای کارم.جواب این بود:افسردگی شدید

سرم رو انداخته بودم پایین و با بند کفشم بازی می کردم. گفت:خجالت می کشی یا ناراحت شدی؟

-ناراحت که نه ولی تعجب کردم. می دونی من حوصله مریض شدن و روانی بودن و قرص خوردن و گوشه

اتاق نشستن و گریه کردن و زار زدن و هیچی نخوردن و حرف نزدن و جایی نرفتن و شیطنت نکردن و

عاشق نشدن و خرید نکردن و ندارم.چی کار کنم؟

-خب خوبه.خودت یک کاری بکن.

الان پاشدم.دارم یک کاری می کنم.این کار یعنی برگشتن به اکرم قبل از سال ۸۲.

پی نوشت:یکی از بهترین آدمهای زندگی ام.یکی از بهترین دوستام مهین گرجی تو کماست.

رو تخت بیمارستان تو یک کشور غریب.لطفا تا می توانید برایش دعا کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


كاش هم قد تو بودم

شانه به شانه تو راه مي رفتم

مي دويدم.

كاش همراه تو بودم .با قد بلند و هم سن تو .

شانه به شانه تو مي رفتم 

 كاش قدم به شانه تو مي رسيد.

كاش دستهايم را مي گرفتي و مي ديدي اين روزها چقدر سردتر است.

كاش قدم به قدم مي رفتيم و مي ديد ي چه جور هنوز سر پا ايستاده ام.

كاش دوباره مرا مي ديدي.

كاش قدم به شانه تو مي رسيد.

كاش شانه ات پناه كس ديگري نبود.

كاش

اين قدر

تنها

نبودم.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دلم می خواد .همین حالا سوار هواپیما می شدم و می رفتم این جا بی هیچ دغدغه و فکر و خیال و این چیزا.

پی نوشت:شدیدا دچار عقده کم سفری شدم.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


كليدم جا مونده بود رو قفل كشوي تو دفتر.

من جا مونده بودم پشت در خونه.

هيچ كس نبود.عجيب بود.هيچ همسايه ايي به صداي زنگ جواب نداد.

من جا مونده بودم پشت در خونه.

چند دقيقه ايستادم. فكر كردم. به كتوني هام نگاه كردم و البته به ناخنهام.

چند لحظه بعد بالاي در بودم.وقتي پريدم تو حياط با هشت جفت چشم گشاد روبرو شدم.

همه همسايه ها و البته پدرم تو حياط جلسه گذاشته بودند.هنوز در حالت گربه ايي بودم كه دست پيش رو

گرفتم كه پس نيفتم.:اي بابا .هرچي در مي زنم هيچ كس در باز نمي كنه .....................

از پله ها كه مي رفتم بالا پسر ده ساله همسايه با صداي بلند گفت:براي سلامتي كليد جديد ساختمان

صلوات بفرست.

پي نوشت:لازم به ذكر است كه من در دوران كودكي و البته نوجواني و بعضي دورانهاي جواني درهاي بسته

همسايه هاي محل قديم را در سه سوت باز مي كردم.

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


نشسته ام صاف و ساده .نشسته ايم صاف و ساده و مي خواند:پرنده ها رفتند.شكوفه ها به تماشاي آبهاي سپيد ؛سپيد رفتند.من نشسته ام صاف و ساده و قلبم از زير پيراهن آبي ام مي زند.نگاهش كه مي كنم ،نگاهش را مي دزد.مي خواند:پرنده ها به تماشاي بادها رفتند،رفتند.

دستهايم را محكم گرفته .نگاه نمي كند،اشك مي ريزد و نگاه نمي كند.دستم را مي كشم .ناله مي كند اين بار.من اما صاف و ساده نشسته ام.

پرنده ها

شكوفه ها

اما رفتند

ناله مي كند انگار :"رنگ چشات پريده،اون سرزمين ناشناخته من چرا اين قدر بيگانه شده؟چرا اين قدر دشمن شده؟سرد شده؟سخت شده."

هيچي نمي شنوم.همهه صداها در هواست وهمين جور با كلمات نفرت انگيز جمله مي سازد :"تو اين چند سال اين جوري نديده بودمت.اين قدر غريبه.اين قدر"

مي شنوم .كلمه هاي جدا از هم را كه از دهانش بيرون مي آيند و مثل بادبادك دم بريده به هوا مي روند و گم مي شوند،دارد مي گويد"از وحشت تنهايي ،از وحشت بي كسي.من اما به بادبادكها و دنباله هايشان نگاه مي كنم .كلماتش معنايي ندارند.معنا رفته است.انگار افتاده ام بيرون .بيرون از دايره دنيا.باد مخالف نگاه و حرفهايش نمي گذارد پايم به دايره برسد.خدايا تو كاري بكن.

"چي؟خدا چه كار كنه؟

صدايم را شنيده.گرما دارد از وجودم مي رود.سردم شده.حالا وقتش رسيده؟روزش رسيده؟جواب مي دهد:وقت چي؟چرا اين جوري نگاهم مي كني دختر.اين چيه تو چشات؟

چرا حرف نمي زني؟چرا فحش نمي دي؟چرا چشات اين جوريه؟"

دلم مي خواهد نطق كنم.پشت ميكروفن بايستم و سخنراني كنم.دلم مي خواهد آواز بخوانم،با ليلي تو جنگلهاي دوبرار و خان ببين.آواز بخوانيم و بغض كنيم .با ليلي شب تا صبح كنار آبي خليج فارس بشينيم.با ليلي دنبال اتاق خالي تو هتلها بگرديم.با ليلي شب تا صبح حرف بزنيم .

اما اين جا من هيچ كاره ام.خبري از نطق نيست.هيچ كار ديگري هم نمي توانم انجام بدهم.بايد بنشينم و جواب بدهم.باز هم مي پرسد.چه بلايي سرت آمده دختر؟چي شده كه اين جوري شدي؟كه اين جوري نگاهم مي كني؟

تو چشات چيه اكرم؟"

فرياد مي كشم.مي ايستد.كنار اتوبان .روي چمن هاي خيس از باران مي نشينم.ناله مي كنم.:هرچي دلت مي خواد بپرسي بپرس.هر سوالي كه دلت بخواد.فقط نپرس تو چشام چيه.هيچ وقت نپرس تو چشام چيه."

پي نوشت:اين داستان واقعي است.قلبم از زير پيراهن آبي ام تند تند مي زند.

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


از صبح راه افتادم تو خيابون هي بو مي كشم.

تو تاكسي.پياده.دوان دوان.گريان.خندان و..... در هر حالتي بو مي كشم.نه بوش

نمياد امسال.

بوي ماه مهر نمياد.بوي شروع پاييز نمياد.

از شيريني فرانسه ميام بيرون.ايستادم براي تاكسي.

-فرانسه؟

راننده تاكسي:بيا بالا خانوم تا فرانسه هم مي برمت.

-نه ببخشيد منظورم فردوسي بود.ولي كاشكي الان مي رفتيم فرانسه تو پاريس

پاي برج ايفل .تو اين هوا

بستني و قهوه مي خورديم و بر مي گشتيم.

-با من؟

-نه من با خودم و يار تو دلي ام بودم.

-انشالله خدا شفاتون بده.

پي نوشت:اين روزها اتفاقات جالب مي افته:هر چيزي كه تو فكرمه اتفاق مي

افته.فقط كافيه بهش فكر كنم

سريع واقعي مي شه.من هم كه بي جنبه مي خوام فكرهاي بزرگ بزرگ بكنم.اگه

اتفاق بيفته......

چه شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |