تبليغاتX
آن شرلی با موهای مشکی
چون صاعقه در کوره بی صبری ام امروز

 

 

 

 

از صبح که بر خاسته ام ابری ام امروز

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


سطح هوشیاری مهین تغییر کرده.این یعنی معجزه.یعنی اتفاق خوب.سطح

هوشیاری اش از ۲ به ۵ رسیده و اگر به ۸ برسه ،پزشكان قول بهبودي كامل

داده اند.

پي نوشت:معجزه روز تولد كار خودشو كرد.مهين از روز تولدش  داره سعي

مي كنه به زندگي برگرده.

چه مي شود گفت جز:معجزه ايي در راه است.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


روزهايم مي گذرد

شبهايم چين مي خورد

هفته هايم كش مي آيد

با  همراه هميشگي ام ،بغضم

از روزهايم مي گذرم

در شبهايم چين مي خورم

در هفته ها كش مي آيم

پي نوشت1:همه جا تو را مي بينم.خواب وبيداري هم ندارد.همه جا هستي .بلند بالا

با پوستي تيره و صدايي گيرا.مثل هميشه.مثل همان مهين كه بودي.كه هميشه بودي.

پي نوشت2:روزها نقش بازي مي كنم.شبها گريمم را پاك مي كنم.صورتم زخم شده.

پي نوشت3:ديروز تولدت بود دختر آبان.من هم مرخصي گرفتم تا برايت تولد بگيرم.

نشد.زار زدم.





+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


 

تا اشك ما به گونه هم ميچكد ز مهر

تا هست در زمانه يكي جان دوست دار

كي مرگ مي تواند نام مرا بروبد از ياد روزگار؟!

بسيار گل كه از كف من برده است باد

اما من غمين گلهاي ياد كسي را پرپر نمي كنم

من مرگ هيچ عزيزي را باور نمي كنم.

پزشكان بعد از يك كميسيون پزشكي اعلام كردند:مهين مرگ مغزي شده.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


-وقتی تو تاریکی به  پشه حمله می کنی اول مطمئن باش که سوراخ اسپری به

سمت پشه است بعد شلیک کن.این جوری دو ساعت از درد چشم بی خوابی نمی

کشی.

-وقتی زبونتو تا ته می کنی بیرون و چشماتو چپ می کنی و ادای فرانکشتاین رو در میاری

اول مطمئن باش که زنگ خونه رو درست زدی .این جوری نه اون کسی که پشت آیفونه

زهره ترک می شه نه تو وقتی مرد همسایه رو می بینی از خجالت سرتو می اندازی

پایین و مثل میگ میگ از کنارش رد می شی.

پی نوشت:عبارت لای در ماندن یعنی چه؟

یعنی با تمام وجودتان لای در بمانید و با تمام وجودتان فریاد بزنید.من الان یک انسان لای در

مانده هستم با یک دست پکیده.

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


یک چیزی این جا

درست

این جا

آره

همین جا

ته گلومه

که عوام به آن بغض می گویند.

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


امروز صبح صد هزار بار نام مقدس خداوند را به صورتهای :

مچاله

چماله

گوله

لهیده

پیچانه

چپانه

ملتمسانه

و با دستهایی به روی آسمان ،صدا کردم.

ویروس لعنتی حالت تهوع تو اتوبان خر منو گرفته بود و داشتم گلاب به روتون کل آردی  سبز آقای راننده

رو به خاک و خون می کشیدم .البته خدا مثل همیشه به یاریم شتافت و من پاک و مطهر و سر بلند از

ماشین زدم بیرون.از در ورودی که رد شدم نگهبان به صورت سرخ و قیافه مظلومم نگاه کرد و گفت:

چی شده خانم احمدی؟

گفتم هیچی هوا گرمه!

تا آسانسور برسه پایین کلی دعا و ورد خواندم و کلی نذر کردم جلوی آقای تصویر گرو و آقای صفحه بند

 و آقای خبرنگار جوان گند نزنم که نزدم و رسیدم به طبقه خودمون...

تا رسیدم به طبقه خودمون همه حالت تهوع که پدرم رودر آورده بود به آنی تمام شد و بله همه چیز تمام

شد و فقط می خواست در این مسیر طولانی و پر ترافیک منو بچزاند و مثل مار به خود بپیچاند.

پی نوشت:دیشب خواب دیدم:

تبدیل شده بودم به یک کرم شب تاب.شبها هی می تابیدم تو چشم لیلی نمی گذاشتم بخوابه

لیلی هی می گفت :مگه کرم داری؟

من هم هی می گفتم نه کرم ندارم خودم کرمم.

راستی مهین چشماشو باز کرده و دکترها از این اتفاق بی نهایت راضی هستند .

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دیشب خواب دیدم یک گودزیلای درشت و مو بلند با صدایی گرفته از پنجره اتاقم اومد تو و بدون معطلی

گیتارشو از پر قباش کشید بیرون و خوند:پیرهن صورتی دل منو بردی...........

همون لحظه که استاد در حال خوندن بود یک ماترای قد بلند و سوسول از تو کمد دیواری افتاد بیرون:

دیشب تو کجا بودی من خواب تو را دیدم....بین همه گلها....

من اون وسط تو خواب به خودم می گفتم:خدایا عاشقان را غم مده.

از خواب که پریدم ،می لرزیدم.رفتم پشت پنجره مرد جوانی زیر باران قدم می زد و می خواند:

به سوی تو به شوق روی تو ....

پی نوشت:چرا از پست قبلی فکر کردید که من عاشق شدم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


مرا نیاز مباد

که محبت دلدار من

مرا خود حفاظی استوار است.

محبت دلدار من ،مرا به بارویی مبدل کرده تسخیر ناپذیر

و از برای او فواره شادی هایم من.

تمام جمعه من به چیدن سیب قرمز و سیخ زدن جوجه و قدم زدن در رودخانه با آب یخ گذشت.به شادی

در کنار کسی که مدام این چند خط بالا را در گوشم زمزمه می کرد.

پی نوشت:چند سالی بود ندیده بودمش.آخرین بار وقتی برای تسویه حساب به دانشکده رفته بودم ،

او هم آمده بود.دکترا می خواند این روزها. مردی که در تمام ۴ سال دانشگاه با هم کل کل کردیم برایم

از فواره شادی هایش می گوید که منم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


به دعوت میس کارتون بازی خارجکی رو شروع می کنم:

من مونالیزا هستم.البته به این نام معروف شدم ،اسم واقعی من جریما مونیکوست.بچه ناف ناپل.

یک روز لئو همون داوینچی شما منو وقتی داشتم به دقت جیب یک نجیب زاده رو  می زدم ،دید

 و عاشقم شد.بعد هم دستمو گرفت و به نیت اصلاح منو به خونش کشوند و خدا از سر تقصیراتش

نگذره که الان چند ساله نشسته ام تو قاب و دارم زورکی لبخند می زنم.

در این سالها که چه جیبها که می توانستم خالی کنم و چه مخهایی که می توانستم بزنم.در ضمن

لبخند من در تابلو،لبخند نیست،پوزخندی است در جواب لئو که برایم می خواند:چه سری ،چه دمی

عجب پایی(لامصب نمی دانم پاهایم را از کجا می دید).

حالا هم در یکی از این موزه های پولدار منتظر یک دزد جوانمرد هستم تا بیاید و مرا بدزد.به خدا

خودم قبل از آمدنش همه سیتمهای امنیتی را از کا رمی اندازم تا با خیال راحت وارد موزه شود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


دیشب دو تا کشف جدید داشتم:

۱-اگر پنجره اتاق تا خرخره باز باشد آدم تا صبح از سرما می لرزد .

۲-خر چسونه ها هم پرواز می کنند.

پی نوشت:کاش مهین این جا بود یا حداقل به هوش بود با هم چت می کردیم و به بالا و

پایین دنیا فحش می دادیم و می خندیدیم و......مهین همچنان در کماست.ایضا من.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


دروغه اگر بگویم دروغ نگفته ام ،ولی تا حالا دروغ بزرگی که خودم از گفتنش

عذاب وجدان بگیرم و به وحشت بیافتم ،نگفته ام.برای همین وقتی آدما دروغهای

بزرگ می گویند و به روی خودشان هم نمی آورند ،مثل آدمهای تیر غیب خورده

 مدام بالا و پایین می پرم .از یک شنبه تیر غیب خورده ام.

تکنولوژی هم بعضی وقتها چیز خوبی است.وقتی تمام قد می ایستی و می گویی من مگر چه گفته بودم جز سوال؟اس ام اس های ذخیره شده را دوباره نگاه می کنم و به دروغهایت می خندم.

پی نوشت:این آخرین پستی بود که درباره تو نوشتم وقتی می گویم تمام شدی

یعنی تمام شدی رفیق.

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط اکرم احمدی |


من از این دنیا متنفرم:

۱- آدماش فراموشکارند.حرفهایی رو که می زنند خیلی زود فراموش می کنند البته اونایی رو که به نفعشون نیست.

۲.آدماش همیشه حق به جانب هستند.

۳-آدماش هر کاری که دوست دارند می کنند تو اصولا چی کاره ایی؟

۴-آدماش تو چشات نگاه می کنند و دروغ تحویلت می دن.

۵-آدماش پشت تلفن و اس ام اس با خود واقعی شون فرق می کنند.

۶-راننده های مسافر بر چشم پاک ندارند.

۷-مردایی که کنارت می نشینند دستشون بد جور کار می کنه .

۸-چیپس سرکه نمکی دیگه مثل همیشه خوشمزه نیست.

۹-دیگه دل با کسی نیست.

۱۰-کتاب خوب کم چاپ می شه.ایضا فیلم خوب.

۱۱-مادرا توش زود می میرند.باباها از غمش پیر می شن.

۱۲-خونه ها و حیاطهای قدیمی تنها می شن.

۱۳-شمعدونی ها فقط یک بار گل می دهند.

۱۴-تمر هندی ها دیگه ترش نیستند.

۱۵-دریای خزر کثیفه.خلیج فارس دوره.

۱۶-دوستا میرن تو کما.

۱۷-آدما هر جور دلشون بخواد قضاوتت می کنند.

۱۸-سانسور.سانسور.

۱۹-اخبار ۲۰:۳۰

۲۰-آدم بد بو.با موهای چرب و کلی ادعا.

پی نوشت:این ۲۰ تایی امروز.فردا هم می نویسم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |


زنگ زدم به سوپر مارکت محل:لطفا هر چی مواد شوینده و برق اندازنده دارید برام بفرستید.

افتاده بودم به جون کاشی های آشپزخونه.صداش تو گوشم بود:حرفهامو باور کن من با بقیه فرق می

کنم.

-چه فرقی ؟دستمال رو تو سطل می چلونم.

-خب.اینکه مثل بقیه فکر نمی کنم.هنرمندم و این حرفا.

آینه جرم گرفته.بدون دستکش دستمو می کنم تو سطل معجون شوینده ها:وایتکس،پودر،همه کاره اتک

 

رخشا،جرم گیر،مایع ظرفشویی.دستم می سوزه.می کشم رو آینه.چشامو می بینم بعد گونه هامو که

هر دو خیس شده اند.چشامو می بندم:حرفامو باور کردی؟

-چی رو ؟این که تو بقیه فرق می کنی؟

ـآره خب.

نشستم کف دستشویی.دستم تو سطله ،نگاهم تو چاه.

چه سیاه شده این جا.کاش می شد تو چاه رو هم می شستم.دستمو می کردم تو گلوش و تا پایین

رو سفید می کردم.صداش رو انگار از ته چاه می شنوم:دیدی گفتم من با بقیه فرق می کنم.فقط ظاهرم

فرق نمی کنه.نگاه کن من هنرمندم.بلدم دروغ بگم.

-دامن کشان ساقی می خواران....

-گوش نمی دی دیگه.وقتی می گم من با بقیه فرق دارم فقط آواز می خونی.

دستمال خشک رو می کشم رو سرامیکهای سالن.نقش تابلوی نقاشی بالای سرمو توش می بینم.

دستم درد می کنه.کمرم و پاو سرم هم همین طور.سر.سر.می گه:این جوری که می شم.ذهنم بهتر

کار می کنه.ذهنم آزاد می شه.سفر می کنه.می دونی من با بقیه آدما فرق می کنم.

سرم پایینه.زمین خیس شده.دستمال خشک رو می کشم روش.

صداشو از پشت سرم می شنوم:من با بقیه فرق می کنم اکرم.

پام لیز می خوره.می خورم به سطل.معجون پاک کننده ها سر می خوره رو سرامیکها و فرش سالن

.زمین خورده ام.غلت می زنم تو آب کفها.پاک شده ام.پاک می کنم.حباب شده.کوچیک و بی رمق

نگاش می کنم.چیزی نمونده تا بترکه:اکرم من با بقیه فرق می کنم.

می ترکه تو دستام.می گم:آره فرق می کنی.تو هیچی نیستی.هیچی نبودی.

پی نوشت:آخیش تموم شد.له شد رفت  از تو دلم.

راستی قالب جدیدم قشنگه؟

 

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط اکرم احمدی |