عقاب فرانسوي

راننده پيرمرد بود.با صداي بلند مي خواند:دل من گرفته زين جا هوس سفر نداري؟سرم را

تكان دادم.گاز داد.همه چراغها سبز شد.ما الان در آسمانيم.

-اين روزگار از روز اول تا حالا بي انصاف بوده و هست و خواهد بود.اين انصاف نيست.كلا

هيچي انصاف نيست.

-خواب ديدم عقاب شده ام.همراهم هم يك عقاب نر بود كه فرانسوي حرف مي زد.روي

قله اورست نشسته بوديم.مطمئنم كه اورست بود.مدام با من فرانسوي حرف مي زد.

دو دستي زدم تو سرم :خدايا تو مملكت غريب عقابم كردي حداقل يك شوهري عنايت

مي كردي كه زبونشو بفهم.

-سگ معروف همسايه -جك-امروز صبح پابه پاي من تا سر كوچه آمد.من از ترس در حال

مردن .اولش متوجه نشدم.مردم با تعجب به من نگاه مي كردند و خودشان را كنار مي

كشيدند.تو دلم مي گفتم حتما جذامي چيزي گرفته ام كه اين طوري زل مي زنند و فرار

مي كنند.دستي به سر و روم كشيدم كه يك دفعه سگي در هيبت گرگ را درست كنار

بند كيفم ديدم.چند ثانيه به روي خودم نياوردم و بعد مثل يوزپلنگ به سمت سبزي

فروشي دويدم.مرد سبزي فروش خوشحال از اين اتفاق مدام مي گفت:عجب سگيه.

خدا كنه صاحبش هميشه ولش كنه تو كوچه.

پي نوشت:خدايا خودمو به تو مي سپرم.


....

زندگي بعضي وقتها آنقدر دراز مي شود كه هر چقدر هم كش بيايي تمام نمي شود.

پي نوشت:اين هم كشف امروز من.

آقاي پرويز دوايي متشكرم

بعضي كتابها،بعضي داستانها،بعضي صفحه ها،بعضي خطها،بعضي جمله ها،بعضي كلمه ها آدم را

ويران مي كند.

ويران و متلاشي و از هم پاشيده و له شده .درست مثل همين كتاب «بلوار دلهاي شكسته» نوشته

استاد دوايي.

براي من كه از بچگي عاشق و شيدا بودم و تمام روزهاي نوجواني ام در كوچه بن بست پر از درختهاي

اقاقي و

درس خواندن دسته جمعي زير درخت توت و اقاقي گذشت ،اين كتاب يعني سفر در زمان.زماني كه

بهترين روزهاي

زندگي ام را همان جا جا گذاشتم و حالا اين جام.اين جايي كه نه درخت دارد و نه بلواري ،ولي پر از دل

شكسته است.

آقاي پرويز دوايي از اين حال و هواي پر از بغضي كه به ما داديد متشكريم.تا باشد از اين حالها.

پي نوشت:ببين چه بي پروا ره تو مي پويم.







خدا مرا شناخت

-خدا مرا شناخت و شاخم نداد وگرنه اگر جاي عادل فردوسي پور من مجري برنامه نود بودم

هر هفته با مهمانهاي وقيح روبرويم دست به يقه مي شدم يا هرچه از دهنم در آمد به

آدمهاي بي ادب آن طرف خط تلفن مي گفتم.

-خدا مرا شناخت و شاخم نداد وگرنه همه دكترهاي چشم چران و كثافت كه هنگام

معاينه ازت اسم عطرت را مي پرسند را با كاتيوشا به آن دنيا مي فرستادم.

-خدا مرا شناخت و شاخم نداد وگرنه اگر جاي محمد رحمانيان بودم و نمايشم مجوز اجرا

نمي گرفت،صد روز اعتصاب همه چي مي كردم.

-خدا مرا شناخت و شاخم نداد ،ولي اگر شاخ مي داد.آخ اگر شاخ مي داد.

پي نوشت:دكترم يك ليست گذاشت جلوي روم كه اينارو نبايد بخوري.

ببخشيد پس من چي بخورم؟

-شما كوفت بخور.


انگار نه انگار

همه چيز برايم انگار نه انگار شده.از كنار آدمها كه مي گذرم.يا گريه ها و خنده هايشان را

كه مي بينم. انگار نه انگار.

ديگر از اشتباهات و گه اخلاقي به اصطلاح دوستانم نمي گذرم.هر توهين و بي احترامي را

به حساب بچگي و موقعيت بدشان نمي گذارم.ديگر دلم برايشان نمي تپد.حتي براي

كساني كه مرا به آغوش مي كشند و از تنگي دلشان مي گويند.انگار نه انگار شده ام.از

كنارشان مي گذرم.انگار كه نمي شناسمشان.حتي سلامشان را نمي شناسم.

تقصير من نيست.خودشان خواستند كه بگذرم و پشت سرم چيزي باقي نگذارم.

[جبر يا اختيار

حرف اختيار را نزنيد كه حالم بالا مي آيد.اين دنيا و اين زندگي و اين آدمها و.....

همه از جبر و زور و بي انصافي خداست كه دور هم و دور ما جمع شده اند.

من چطور مي

توانم در اين آشفته بازار از خودم اختياري نشان بدهم.

من چطور مي توانم جلوي اراده خدا

بايستم.خدايي كه گفته اختيار دست خودتان است ولي حساب كتاب دست ماست.

من كجا

اختيار داشته ام جز انتخاب به اجبار.

پي نوشت:

ايکاش کـــه جــای آرمـيـــدن بــودی

يــا ايـن ره دور را رسيـــــدن بــودی

کاش از پی صد هزارسال از دل خاک

چون سبــزه اميــد بر دميــــدن بـودی

...

كمي تفكر و تفحص در اين جمله همه مشكلات كائنات را حل مي كند اينكه :

زنها مرد مي زايند

مردها درد

پي نوشت:همين

.....

دلم مي خواد برات عزاداري كنم.

داد بزنم.

ضجه بزنم.

به صورتم خنج بكشم.

خاك بريزم روي سرم.

برات بزنم رو سرو سينه ام.

اشك بريزم.اشك بريزم.

ياد غريبي ات كه مي افتم.ياد صدات.ياد حرفات.ياد نگات.

مهين ميهن.مهين ما.مهين من و ليلي.سوغاتي هايي كه برامون فرستاده بودي از ميترا

گرفتم.سليقه ات مثل هميشه عالي.

حالا اگر برات بميرم هم سزاست.براي تنهاي ات.براي بزرگيت.براي دوستيت.براي

معرفتت.براي روح بزرگت.قد بلندت.قلب .....

مي خوام برات عزاداري كنم.