عقاب فرانسوي
تكان دادم.گاز داد.همه چراغها سبز شد.ما الان در آسمانيم.
-اين روزگار از روز اول تا حالا بي انصاف بوده و هست و خواهد بود.اين انصاف نيست.كلا
هيچي انصاف نيست.
-خواب ديدم عقاب شده ام.همراهم هم يك عقاب نر بود كه فرانسوي حرف مي زد.روي
قله اورست نشسته بوديم.مطمئنم كه اورست بود.مدام با من فرانسوي حرف مي زد.
دو دستي زدم تو سرم :خدايا تو مملكت غريب عقابم كردي حداقل يك شوهري عنايت
مي كردي كه زبونشو بفهم.
-سگ معروف همسايه -جك-امروز صبح پابه پاي من تا سر كوچه آمد.من از ترس در حال
مردن .اولش متوجه نشدم.مردم با تعجب به من نگاه مي كردند و خودشان را كنار مي
كشيدند.تو دلم مي گفتم حتما جذامي چيزي گرفته ام كه اين طوري زل مي زنند و فرار
مي كنند.دستي به سر و روم كشيدم كه يك دفعه سگي در هيبت گرگ را درست كنار
بند كيفم ديدم.چند ثانيه به روي خودم نياوردم و بعد مثل يوزپلنگ به سمت سبزي
فروشي دويدم.مرد سبزي فروش خوشحال از اين اتفاق مدام مي گفت:عجب سگيه.
خدا كنه صاحبش هميشه ولش كنه تو كوچه.
پي نوشت:خدايا خودمو به تو مي سپرم.